در امتداد نگاه تو لحظه های انتظار شکسته می شود و بغض تنهایی من مغلوب تو می شود

موسیقی افزایش قدرت ذهن موسیقی افزایش قدرت ذهن
بسیار مؤثر در افزایش سطح نبوغ آگاهی و قدرت ذهن
۱۰۰۰ جای دیدنی دنیا
مجموعه فوق‌العاده زیبا از ۱۰۰۰ جایی که قبل از مرگ باید دید!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1388
س ه ر ا ب

ز*ندگی خالی نیست 

  

*مهربانی هست ،س ی ب هست ، ایمان هست 

 

آ*ری!  

تا ش ق ا ی ق هست ، زندگی باید کرد 

 

در دلم چیزی هست  

 

مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح 

 

و چنان بی تابم ، که دلم میخواهد 

 

بد*وم تا ته د*شت ، بروم تا سر کوه 

 

دورها آوایی است ، که مرا می خواند...! 

 

 

س ه راب س پ ه  ری 

پانزدهم مهر 1307 

یکم اردی بهشت سال 1359

دوشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1388
مجنو*ن لی لی

کنار* سی ب و رازقی نشسته عطر عاشقی
من از تبا*ر خستگی, بی خبر از دلبستگی...عــــــــــــاشقم
ا*بر شدم, صدا شدی
شا*ه شدم, گدا شدی
شعر شدم, قلم شدی
عشق شدم, تو غم شدی

لیلا*ی من دریای من
آ*سوده در رویای من
این لحظه در هوای تو
گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون ِ تو
گمگشته در بارون ِ تو

مجنو*ن لی لی بی خبر
در کوچه هایت در به در
مست و پریشون و خراب
هر آرزو نقشِ بر آب
شاید که روزی عاقبت
آروم بگیرد در دلت

کنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای
من از تبار سادگی بی خبر از دلدادگی...عـــــــــاشقم 

ماه شدم, ابر شدی
اشک شدم, صبر شدی
برف شدم, آب شدی
قصه شدم, خواب شدی

لیلا*ی من دریای من
آ*سوده در رویای من
این لحظه در هوای تو
گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون ِ تو
گمگشته در بارون ِ تو

مجنو*ن لی لی بی خبر
در کوچه هایت در به در
مست و پریشون و خراب
هر آرزو نقشِ بر آب
شاید که روزی عاقبت
آروم بگیرد در دلت 

یکشنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1388
من خوبم

 بعداً نوشت:‌مارک ال جی خوبه یا دوو و یا سامسونگ ؟ کدوم و چرا؟  

فکر نکنید هنوز تو فکر ماشین و ضررش هستم نه ،تنها فکرم اشتباه آقای خونه بود که چرا مشورت نکرد و از این حرفا اما حالا که پی برده خیلی اشتباه کرده و تادیشب هم هر شب عذر خواهی می کرد واین حرفا دیگه بی خیال این قضیه هستم . فقط نمی دونم از خدا بخوام چه بلایی سر این فروشنده بیاد ...

هفته پیش ذهنم مشغول قضیه ماشین بود به اضافه این مشکل هر ماهه دیگه حسابی کلافه شده بودم خدا رو شکر امروز خوبم 

بالاخره خانم منشی از شرکت رفت و الان تقریبا همه با آرامش کار می کنن.  

هفته پیش به سه تا از دوستام قول داده بودم که میرم خونه اشون و حتی به یه قولم هم عمل نکردم . این هفته یه سر باید برم ولیعصر که کفش بخرم. و یه شلوار جین هم میخوام.

امروز بعد ازظهر میرم خونه مامانم اینا و بلوزش و می برم آستینش مونده که وصل کنم . یه بار پرو کنه ببینم اندازه است یا نه . 

کم کم باید آماده رفتن به محل جدید بشیم . همچنان حس خوبی برای رفتن ندارم بخصوص این که سه تا مدیر از صبح علی الطلوع تا شب بالا سرمون هستن.  

دیگه بگم که جمعه کمپوت سیب درست کردم. کاری نداشت ها اما احساس می کنم خیلی کدبانوام. 

می خوام پارچه بخرم و یه مانتو بهاره برای خودم بدوزم. از وقتی که امتحان خیاطی دادم دیگه بی خیال الگو و این حرفا شدم. امسال خیلی تنبل شدم . 

دیگه چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

آیا مارک ال جی خوبه؟ یخچال و ماشین لباسشوی و ...   

زودتر معلوم شه که ساعت کاریمون چند تاچنده ، آخه قراره که تغییر کنه ،بعد برم یه کلاسی ثبت نام کنم تا از این حالت بیهودگی در بیام خسته شدم.

چهارشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1388
این روزها

این روزها من دلیل موجهی برای کسل بودن و بی حوصله بودن دارم اما بی حوصلگی اطرافیانم مزید بر علت شده . حتی بچه های وبلاگستان هم مثل قبل نیستن انگار گرد کسلی رو همه چی پاشیده شده. دلم میخواد صبح که وبلاگ بچه ها رو باز میکنم انقدر پر از انرژی باشه که من هم متحول بشم اما فکر که می کنم می بینم خوب بقیه هم شاید همین انتظار رو دارن که وبلاگ من هم پر از انرژی باشه اما این آقای خونه یه گندی زده که هرچی حوصله داشتم همه رو به باد داده.

ما بالاخره ماشین خریدیم روز شنبه. اما کاش نخریده بودیم بدون اینکه ماشین و به مکانیکی نشون بده فقط با تکیه بر اینکه برگه معا*ینه فنی رو صاحب قبلی تازه گرفته (دو روز قبل از معا*مله)بی خیال چک کردن ماشین شده و درست بعد از سند زدن فهمیده که ماشین اصلا ماشین نیست و همین اول بسم ا... باید یک و نیم خرجش کنیم تازه بشه سوارش شد... 

خلاصه که کاری کرده کارستون . حالا هم فروشنده زیر بار نمیره و کلا بی خیال شده. حالا ما موندیم و کلی ضرر. گفتیم ماشین می خریم خوشحال می شیم ماشین خریدیم ...  

کلی عذر خواهی کرده و اظهار پشیمونی اینقدر غصه خورده که دیگه دلم نمیاد چیزی بهش بگم از اونجایی هم که اصلا غر نزدم انگار یه چیزی تو من سنگینی می کنه. هم دلم براش می سوزه هم عصبانیم بی نهایت. حالا ضرر مالی رو می شه جبران کرد اینکه اینجوری اینقدر خام معامله کرده داره دیونه ام می کنه از بس که به همه اطمینان داره. فقط یه کم خوشحالم که یه درس عبرت خیلی خیلی بزرگ براش شده و دیگه اینکه دفعه بعد حتی اگه بخواد کوتاهی کنه من ولش نمی کنم. از این بابت خوشحال. 

چقدر هر روز صبح بهش گفتم هر ماشینی رو دیدی برو پیش مکانیک نشونش بده اما ظاهرا من با دیوار بودم.  

 این برگه * معا*ینه فنی یعنی چی؟؟؟ نمی دونم واقعا نمیدونم چه واژه ای براشون استفاده کنم که یه کم سبک بشم. ماشینی که فقط اتاق داره چطوری این برگه براش صادر شده؟؟؟ واقعا متاسفم که اینجا زندگی میکنم

دوشنبه 31 فروردین ماه سال 1388
؟؟؟؟

هر روز صبح تا چشم باز می کنم اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که امروز چه انگیزه ای برای زندگی دارم. حتی یه علت خیلی کوچیک هم می تونه دلیلی باشه برای اینکه از خواب بیدار بشم  و  حس کنم که زندگی هم چیز بدی نیست .   

اما از اینکه هر روز صبح دنبال یه انگیزه کوچولو مسخره بگردم خسته ام .

 

دنبال بهونه های بزرگتر و باارزش تری هستم . یه بهونه بزرگ برای یه آدم بزرگ( گنده)  

بهونه های شما برای زندگی چیه؟ حتی بهونه های به ظاهر کوچیک هم می تونه جرقه ای باشه برای من .

پنجشنبه 27 فروردین ماه سال 1388
حرص بخورم یا نخورم

دیروز که اس ام اس اومد فکر کنم فشار خونم رفت رو هزار. یه آن به قدری عصبی شدم که حد نداشت. مسیج زده (حسابدارمون)که در جهت تعدیل نیرو خانم منشی قرار نیست با ما به دفتر جدید بیاد میره شرکت ...  

ما یه مدیر مالی داریم که خیلی به شرکتمون سر نمیزنه چون خودش مدیر مالی و سهامدار یه شرکته دیگه است اونم چه شرکتی . حدودا ۶۰-۵۰ نفر شاید هم بشتر پرسنل دارن و حقوقای آنچنانی و خلاصه از این شرکت درست حسابی ها. آقای مدیر هم از ایشون خواستن که منشی رو ببرن اون شرکت. 

یعنی اگه کارت مزخرف باشه و مثل سگ پاچه بگیری و از کارت بزنی و خلاصه که تو کار اینقدر عوضی باشی که همه آرزوی رفتنت رو بکنن اونوقت یکی مثل مدیر عامل شرکت سعی می کنه که برات شرایط بهتر با حقوق بیشتر فراهم کنه.  

تازه فهمیدیم که خانوم خانوما تو اون شرکت رفتن که از نزدیک اونجا رو ببینن فرمودن که من اگر حقوقم تو شرکت قبلی( یعنی شرکت ما) کم بوده مناسب با کارم بوده . خاک بر سر جواب تلفنا رو هم نمیده. یه دختر ببخشیدها ولی واقعیت رو باید گفت به تمام معنا آشغاله. فقط هم نظر من نیست.

عقد کرده حلقه هم انداخته تلفن بازیش هم تابلو می گم ازدواج کردی می گه نههههههههههه ازدواج !!!! گفتم پس حلقه چیه؟ می گه حلقه نیست انگشتره . من اگه ازدواج کنم بایدمانتو کرپ بپوشم و کفش پاشنه بلند .... 

یه مشت دری وری تحویلم داد. رفتاراش رفتار یه آدم نرمال نیست انگار روانیه . 

حالا این مدیر بی لیاقت ما ( شعار ما اینه :‌مدیر بی لیاقت استعفا استعفا) خودش به من گفت اصلا از ایشون راضی نیستم حالا رفته یه جای بهتر و تو پ براش پیدا کرده اونوقت ما رو که مثلا ازمون راضیه میخواد ببره شهر*یار. معنی و مفهوم کارمند خوب بودن رو هم فهمیدیم. 

از بی عرضگی مدیر هر چی بگم کم گفتم گاهی اینقدر بدبخت میشه که واقعا عقت می گیره. 

حالا الان آروم شدم اگه دیروز قرار بود راجع به این موضوع بنویسم حتما چند عدد فحش ناقابل هم نثارشون می کردم. 

امیدوارم امیدوارم امسال آخرین سالی باشه که کار می کنم بعدش میخوام برای خودم کار کنم. 

دیگه حوصله این جنگولک بازیها رو ندارم. کم کار می کنی عذاب وجدان می گیری زیاد کار می کنی می بینی که حقوقت اونقدری نیست که بخوای خودکشی کنی در ضمن آقای مدیر اونقدر شعور نداره که قدر دانی کنه . یعنی این وسط آدم لنگ در هوا می مونه. 

جالبه که شب عید رفتم تو اتاق مدیر به من می گه اصلا ازش راضی نیستم و دیگه نمی تونم تحملش کنم بعد به من که یه سکه پاداش میده به اونم میده. فرق راضی بودن با ناراضی بودن رو که من نفهمیدم 

سه شنبه 25 فروردین ماه سال 1388
من و خونه مامانم اینا

انگار مامانم اینا شهرستان زندگی می کنن که من بعد از بیست و چهار روز رفتم خونشون چقدر من .... نمی دونم چیم؟

روز دوم فروردین رفتیم خونه مامانم اینا و اونها هم روز یازدهم فروردین اومدن خونمون . دیگه من ندیدمشون تا دیروز. 

دیروز هم مامانم سرماخورده بود و تو رختخواب بود. ساعت ۱۰ مرخصی گرفتم و ساعت حدودا ۱۱ رسیدم.  

وقتی رسیدم بابا مشغول پاک کردن ماهی بود و مامان هم یه گوشه سالن رختخواب پهن کرده بود و خوابیده بود. وای که چقدر دلم برای هر دو شون تنگ شده بود. 

لباسام و عوض کردم و پریدم تو آشپزخونه اول از همه کمپوت ۵ میوه ؟ هفت میوه ؟ نمی دونم چند میوه بود خریدم، برای مامانم آوردم و بعد هم ظرفای تو سینک و شستم و اول تصمیم گرفتم قورمه سبزی درست کنم بعد دیدم لوبیا تا ظهر نمی پزه آخه مامانم زودپز استفاده نمی کنه. تصمیم بر آن شد که قیمه درست کنم. خلاصه مشغول شدم . 

گوشتای بسته بندی رو که بابا خریده بود و درسته گذاشته بود تو فریزر در آوردم تا آب بشه و بتونم بسته بندی کنم . از طرف دیگه هم لوبیا قرمز و گذاشتم بپزه که هر وقت مامان جونم خواست قورمه سبزی بپزه لوبیا حاضر باشه.  

یه چایی خوشرنگ هم دم کردم و به همراه بابا و مامان و داداشی که از سرکار اومده بود خوردیم.

ساعت 2:30 برو بچ از سر کار و مدرسه حمله ور شدن و براشون نهار آوردم و بعد ازنهار یه فیلم مزخرف که خواهر کوچیکه خریده بود دیدیم " *هفت *ترانه" . دوست داشت با هم جلو تلویزیون قطار بشیم مثل گذشته ها و فیلم ببینم با اینکه فیلمش آشغال بود اما به خاطر خواهری دیدیم. 

بعد از فیلم اول چایی آوردم بعد هم رها کوزت ظرفا رو شست و جمع و جور کرد. 

یه کم تو اتاق خریدای خواهری رو دیدم  مانتو و کیف و کتونی و انگشتر و گردنبندی که نامزدش بهش عیدی داده بود و این چیزا. 

خواهر کوچیکه هم که خیلی دلش برام تنگ شده بود هی من و بغل می کرد و قربون صدقه ام می رفت. 

ساعت فکر کنم حدودا 6:30 یا هفت بود که نامزد خواهری اومد و یه شیر موز زدیم تو رگ و من رفتم خونه برادرم که تو همون ساختمون هستن و با خانومش یه کم صحبت کردیم و پسرش هم سرما خورده بود نمی دونم باید چه جوری باهاش رفتار کنم که مثل عمه مهربونا باشم اما نمی دونم. دوست دارم بزرگ که شد خیلی بیاد و به من سر بزنه. 

بعد از اونجا رفتم خونه خواهری که باز تو همون ساختمون زندگی می کنه و یه کم کرم و لوسیون خریده بود و ازم خواست براشم ترجمه کنم که چی به چیه خیلی اونجا نتونستم بمونم. آخه بابایی زنگید و گفت بیا که همسر جانتان فرا رسیده اند. 

رفتیم بالا و دیدم که بعله اقای همسر قرارداد یه ماشین و بسته اما هنوز قطعی قطعی نشده. احتمال بهمزدنش هست. 

برنج و از قبل خیس کرده بودم سریع شروع کردم به شام گذاشتن. من که رفتم به باقی خانواده سر بزنم خواهری با نامزدش هم رفته بودن بیرون. ماهی سرخ کردم و سالاد درست کردم و ظرفا رو آماده کردم و اوه اوه انقدر زرنگ شده بودم دیروز که حد نداشت. 

تازه شام و هم که خوردیم سه سوت ظرفا رو شستم و یه ماهی تابه و لیوانا رو نگه داشتم که خواهر جون زحمتش و بکشه. 

ساعت یازده و خرده ای هم برگشتیم منزل. اما نکته مهم این که نامزد خواهری اصلا به هیچ وجه من الوجوهی نقطه اشتراک با همسر اینجانب نداره البته در یه زمینه که این زمینه هم دیگه اجازه ارتباط بیشتر و نمیده که ببینم در باقی جوانب چگونه اند و آن همه از نظر س%.ی.ا*.س.ی  

این بود که با اینکه تقریبا با ایشون هم مسیر بودیم ترجیح دادیم که آژانس بگیریم.  

آخه این چه انتخابی بود که کرد این خواهر جون مااااااااا. باید با ح*جاب بشه یعنی شده اما اصلا اعتقادی به این قضیه نداره. 

خلاصه خورد خاکشیر برگشتیم منزل. این بود آنچه که دیروز اتفاق اوفتاد.

یکشنبه 23 فروردین ماه سال 1388
ذهن مغشوش من

من تا حالا N بار تصمیم به رژیم غذایی گرفتم و به همین تعداد هم بی خیال شدم. خسته شدم از بس که قول میدم و زیر قولم میزنم. نه می تونم بی خیال بشم نه ... 

دیروز عصری گرسنه ام شد و یه کم نون و گوجه فرنگی خوردم بعد هم یه کم بادوم. مثلا میخواستم دیگه شام نخورم اما ساعت 7:30 آقای همسر با دو عدد ساندویچ مشتی وارد شد. فقط تونستم از نصفش صرفنظر کنم . می دونه چیپس سرکه دوست دارم هر دفه که بره سوپر یه چیپس هم برای من میخره. هر چی هم می گم گوش نمی کنه . من شکمو هستم باید دورو برم چیزی نباشه تا نخورم اگه باشه انگار هی می گه بیا من و بخور بیا من و بخور.

آخه می شه چیپس خونه باشه و من نخورم... 

خولاصه که این رژیم غذایی ز گهواره تا گور با منه دیگه به این نتیجه رسیدم. 

وقتی یادم می افته که از اواسط اردیبهشت یا اوایل خرداد قراره بریم جای جدید اصلا حس خوبی بهم دست نمیده ... 

دنبال کار بودم اما همسر جان می فرمایند یا اینجا برو یا دیگه بی خیال شو و بمون خونه چون من به شرکتای خصوصی اطمینان ندارم . حالا من چه خاکی تو سرم بریزم. من اگه دو روز بمونم خونه روز سوم احتمال غریب (قریب ؟)به یقین از افسردگی دق می کنم. 

اه اه اه آخه این ا*قتصاد جها*نی یه دفه چی شد که اینجور به گند کشیده شد که حالا منم باید چوبش و بخورم. آخه شرکتمون داره تعد*یل نیر*و می کنه و کارگاه و دفتر و یکی می کنن که دفتر کار رو اجاره بدن و از این کار ا دیگه. 

من که دو سال و  سه ماه خونمون نزدیک شرکت بود و سه سوت می رسیدم شرکت حالا چطور این ترافیک و تحمل کنم آیا؟ 

مشکل دیگه اینه که ساعت کاریمون شاید بشه نه تا پنج اونوقت تا برسیم خونه دیگه وقتی برای کلاس رفتن و این حرفا ندارم . واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای 

اینجا اتاقم رو به بیرونه . بارون میاد می بینم برف میاد کیف می کنم اما اونجا چی. هنور ندیدم اما می دونم اینجوری نیست. یه جای صنعتی پر از کارگر. 

منم گاهی دلم بچه میخواد اما نمی دونم چرا هیچ وقت جدی به این قضیه فکر نمی کنم. امسال هم فکر نمی کنم چون میخوام یه کاری رو شروع کنم حالا شاید سال دیگه البته شاید که نه اگه  سال دیگه نشه باید قیدش و بزنم . 

اصلا نمی دونم فعلا درگیر این تعویض جاهستم .

شنبه 22 فروردین ماه سال 1388
من هستم

هیچ خبر خاصی نیست و زندگی طبق روال همه روزه در جریانه . تنها اتفاق یه کم متفاوت اینه که امروز یا فردا اگه خدا بخواد و مشکلی پیش نیاد ماشین می خریم. 

هفته گذشته زیاد پیاده روی کردم و درد کمرم هم بیشتر شده. سلامتی هم خوب چیزیه ها . 

  

کلاس نقاشی که می رفتم همه اش ا*فتخاری گوش می کردم و بیشتر هم این آهنگ رو .  

 

صداش آرومم میکنه. وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که چقدر این و دوست دارم.

 

عز*م آن دارم که امشب مستِ مست

پای کوبان شیشه دُردی بدست

سر به بازار قلندر برنهم

پس ببازم به یک ساعت هر چه هست

وقت ان آمد که دستی برزنم

چند خواهم بود آخر پایبست

تا کی از تزویر باشم رهنما

تا کی از پندار باشم خودپرست

پرده پندار می باید درید

طوق تزویر می باید شکست


ای* سا*قی ما سر *مستان، جامی بده جانم بستان

ز همه گریزان ، ناله خیزان بر تو رو کردم

ای شاهد بزم آرایم ، با دیده خونبار آیم

همه شب به یادت باده غم در سبو کردم

یارب ، یارا

یارا ، دریاب ما را


چون آتش عشق تو بجان دارد دل

صد شعله شرر خود به زبان دارد دل

اه سحری ، سوز دلی ، سودایی

شوق دگر از هر دو جهان دارد دل

ای ساقی ما سر مستان، جامی بده جانم بستان

بنگر به نیازم ، بر سوز و گدازم

ای راز و نیاز من ، ای عطر نماز من

در بر نشان ما را ، یارا

ای هم نفس من  بشکن قفس من

امید رهاییها ، پیوند جداییها

دوشنبه 17 فروردین ماه سال 1388
عیدانه

روز پنجشنبه ۵/۱/۸۸مامان و بابای همسری اومدن خونمون و شب هم موندن جمعه صبح پدرش رفت چون ما دیر وقت بیدار میشیم گفت حوصله ام سر میره. 

جمعه عصری هم مامانش رفت. روز پنجشنبه که قرار بود مهمون بیاد به اقای خونه گفتم پاشو اینجا رو یه جارو بزنم که گفت نمی خواد . من هم یه دفه قاطی کردم و قهر کردیم. بعد به من گفت: مثل اینکه ما نباید زیاد کنار هم بمونیم... بعد هم رفت بیرون. من هم اصلا به روی خودم نیاوردم و خونه رو جارو زدم بعد هم که مامانش اینا اومدن. هر چی سعی کردم حرفی نزنم نشد. بالاخره آمار دادم و مامانش هم همه حق و به من داد.

روز جمعه که مامانش رفت هنوز سر سنگین بودیم ولی نفهمیدم کی آشتی کردیم. شنبه که رفتیم سر کار و شب داشتم شام درست می کردم که تلفن خفه ام کرد از بس زنگ خورد. قرار شد که خواهر کوچیکه و یکی از برادرام یکشنبه بیان خونمون. 

هر چی فکر کردم شام چی درست کنم دیدم اصلا وقت ندارم که بخوام چند مدل غذا درست کنم. بالاخره قورمه سبزی گذاشتم و با بقیه مخلفات. برای بچه برادرم که خیلی هم کپله جوجه کباب درست کردم. خیلی بامزه است. می گه کاشی من موش بودم و همه اش می خوردم. بعضی کلمه ها رو هم اشتباه می گه دیگه هیچی.  

ژله درست کرده بودم که با خامه بیارم کسی تحویل نگرفت فقط خودم خوردم. 

بعد هم با هم ظرفا رو شستیم و مهمونا رفتن. در اون شب به این نتیجه رسیدم که مهمونی دادن خیلی مسخره است بخصوص برای ما ها که شاغلیم. از سر کار بدو بدو بیا بعد هم مشغول کار باش تا مهمونا بیان. شام بیار و بعد هم تمیز کردن آشپزخونه. هر وقت هم که آقای خونه میخواد کمک کنه بایدکنار دستش باشم و هی جا براش باز کنم اینجوری بیشتر هم خسته می شم. 

دوشنبه خونه رو مرتب کردم و منتظر آقای خونه بودم دیر کرد کلافه شدم . ساعت فکر می کنم نزدیک ۹ بود که اومد. دیدم برام یه عطر خریده. آخه عیدی نخریده بود و گفت این هم عیدی شما. گفت اگه دوسش نداشتی یه روز دیگه با هم میریم و یه بو دیگه خودت انتخاب کن. 

 سه شنبه دوباره بابام اینا بودن و با داماد جدیدمون و یکی دیگه از برادرا که روی هم دوازده نفر بودیم. 

فقط سه شنبه آقای مدیر فرمودن ساعت دو برید. اینجوری بود که به کارام رسیدم. یه کم خرید کردم و یه سفره جدید خریدم. بعد هم دیگه شام زرشک پلو درست کردم . چقدر هم خوشمزه شده بود. ایندفه ژله بستنی آوردم برای مهمونا. 

یه دست فنجون قهوه خوری برای خواهری خریده بودم که بهش دادم اصلا نپرسیدم خوشش اومد یانه. بابا هم یه ساعت دیواری برام عیدی آورد. خیلی دوسش دارم فقط و فقط برای اینکه بابام خریده. این روزا خیلی زیاد دلم براش تنگ می شه. 

ظرفا رو خواهر و خانوم برادرم شستن و یه کم دیگه مونده بود که دیگه فرصت نشد البته چون روز بعدش تعطیل بودیم غصه ای نداشتم. 

مهمونا که رفتن تازه آقای خونه می گه بمیرم من اصلا نمی دونستم چند نفر میان فکر کردم فقط بابااینان . چرا زنگ نزدی بیام کمکت. می دونید که خانوما هم اسیر حرفن دیگه. همین جمله برام کافی بود. گفت بقیه ظرفا رو بذار فردا خودم می شورم. 

فردا تا از خواب بلند بشه کارام و انجام دادم. بعد هم ساعت ۸ رفتیم خرید برای خودمون که چیزی پیدا نکردیم و رفتیم سبد رخت چرک و اسفند دود کن و دستگیره آشپزخونه و کیسه فریزر و زباله و ... از این خرده ریزا خریدیم و اومدیم. یه میز اتو خوچگل دیدم و با یه رخت آویز که قرار شد بعدا دوباره بریم بخریم. 

پنجشنبه هم که خونه بودیم بعد رفتیم خونه مامان آقای خونه و شب برگشتنی کلی راه و پیاده اومدیم بعد سوار ماشین شدیم. ( یادم رفت بگم ماشینمون رو فروختیم و حالا ان شاا... تا یه ماه دیگه می خریم) 

جمعه خونه بودیم. شنبه هم که سر کار و بعد هم یه کوچولو خیاطی کردم. هنوز لباس آقای خونه تموم نشده. دیروز هم با هم رفتیم خرید با اینکه کمر درد داشتم ولی خیلی خوش گذشت. من یه کیف و یه بلوز خریدم و آقای خونه هم کفش و شلوار و سویچرت. یه روز دیگه دوباره قرار شد که بریم من یه کفش بخرم و با یه روسری آخه سالهاست که گیر دادم به شال دریغ از یه روسری. شام هم از بیرون کباب گرفتیم . تا حالا هر جا خونه گرفتیم یه کبابی هم نزدیکمون بوده به اضافه این که کباب هاشون هم همه خوشمزه بودن.

یکی از سویچرتها تنگه امروز میبرم که عوضش کنم. وقت آرایشگاه گرفتم برای این ابروهام که فکر کنم پاشون کود داده شده احیانا که رشد عجیب وحشتناکی دارن.

 

این هم اهم خاطرات من در این روزها

سه شنبه 11 فروردین ماه سال 1388
خانه دوست کجاست؟

 به نقل از سایت رسمی سهراب سپهری 

 تاریخ : پنجشنبه 29 اسفندماه 1387 - (11 روز قبل)
ساعت : 2 بعد از ظهر


امروز طبق سالهای قبل، آخرین روز از سال را کنار آرامگاه سهراب بودم. مشهد اردهال و امامزاده سلطانعلی، خلوت بود و ساکت. مثل همیشه وسعتی برای فکر کردن و مرور  روزهای گذشته.
اما... ساعت حدود 2 بعد از ظهر...
یک لودر کوچک ، دو کارگر زحمت کش، چند بیل خاک، چند عدد لگد و ...
و در نهایت، سنگ قبری سیاه رنگ  و دراز و تقریبا بدقواره جایگزین سنگ قبر ساده و قدیمی ولی صمیمی سهراب شد .
با این سنگ نوشته :

خانه ابدی شاعر آب و آئینه "
طلوع زندگی  1307 هجری شمسی
غروب زندگی 1359 هجری شمسی
کاشان  بلوار نماز  برادران  ...."

غروب زندگی ؟ برای سهراب ؟
اعلام شماره موبایل موسسه حکاکی سنگ قبر (یا بهتر است بگویم آگهی تبلیغاتی) روی آرامگاه سهراب سپهری ؟

انتظار این تغییر و تحول را واقعا نداشتم.

همه چیز در کوتاهترین زمان ممکن اتفاق افتاد. چیزی حدود نیم ساعت. سنگ قبر سابق آرامگاه سهراب سپهری، همان سنگ سفید و ساده، زیر چند بیل خاک و سنگ قبر سیاه جدید مدفون شد.
تنها بودم و این تغییر ناگهانی، تماما" فکر و حواسم را بهم ریخته بود. فقط فرصت تهیه یک دوربین یک بار مصرف دست داد و تهیه عکسهایی که حالا اینجا هستند
.

و قبل از آن...
یک شیشه گلاب که قرار بود سنگ قبر سهراب را بشوید،  اجبارا" خاک ریخته شده بر روی سنگ را شست. حالا حداقل میدانم که خاک ریخته شده بر روی آرامگاه سهراب، بوی گلاب میدهد.

از شخصی که به عنوان مسئول و سرپرست و ناظر بر صحت خاک پاشیدن کارگران و صحیح  راه رفتن و لگد کردن آرامگاه سهراب بود، سوال کردم آیا خانواده سپهری از این اقدام شما خبر دارند ؟
جواب : شاید، نمیدونم.
پرسیدم این سنگ را چه کسی انتخاب کرده، این کار به درخواست چه کسی  انجام میشه ؟
جواب : این رو مسئول امامزاده داره انجام میده. به خاطر اینکه آقای سپهری ارادت خاصی به امامزاده داشتند ما هم براشون این کار رو انجام دادیم.

در تمام مدتی که این اتفاقات می افتاد، به جز من و چند نفری که مشغول خاک بازی و بیل زدن بودند، و یکی دو نفری که از روی کنجکاوی ناظر بر بیل زدن قبر سهراب بودند، کسی در آن اطراف نبود.
نه مراسمی بود، نه حضور بستگان و نزدیکان و نه سخنرانی و نه بزرگداشتی برای شعر و ادب پارسی.
فقط گرد و خاک بود و سنگی سیاه و زمخت و بد شکل.

اینجا چه خبر بود ؟!  

"خانه دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:
کودکی می‌بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می‌پرسی
خانه دوست کجاست."  

 

همیشه شعرهای سهراب عجیب آرومم می کنه و من نفهمیدم که چه حسی در کلام سهرابه که من اینقدر احساس نزدیکی به اون دارم شاید...

چهارشنبه 5 فروردین ماه سال 1388
و اما این چند روز

چهارشنبه سوری که خونه خودمون بودیم و از آشپزخونه یه چند تایی موشک در کردیم البته من نه ، همسری. این اولین چهار شنبه سوری بود که یه کوچولو خودی نشون دادیم. 

برخلاف پارسال که آتیش پاره شده بودم و زیر و روی خونه رو برای عید تمیز کرده بودم امسال حتی یه جارو هم نزدم.  

پنجشنبه من و خواهر کوچولو و یکی از دوستام رفتیم تجریش. وااااااااااااااااااای چقدر دست فروش. از ولیعصر شروع شده بود تا سر ش.ریعتی. اینقدر با حوصله اونا رو نگاه می کردم که بقیه کلافه شده بودند. 

رفتیم بازار و یه چند تا مغازه و خلاصه از صبح ساعت 9:30 تا 13:30 تجریش بودیم و یه کم خرید کردیم دوتا شال خریدم یکی رنگی یکی مشکی پنکیک ، مداد ، کیف لوازم آرایش ،سه تا تابلو کوچولو و ... بعد هم ناهار خوردیم و با دوستم خداحافظی کردیم و رفتیم خونه مامانم اینا. آقای داماد قرار بود با مامانش و ... بیان و عیدی برای خواهری بیارن برای همین من زود برگشتم. 

ساعت سه خونه بودم. برای آقای خونه کلی یادداشت گذاشته بودم که نهارش و گرم کنه ... وقتی رسیدم دیدم هنوز خوابه. 

برای آقای خونه هم خرید کرده بودم کلی خوشحال شد. از نزدیکای خونه سبزه هم خریدم. سبزه ای که تو تجریش می گفت سه تومن از دم خونه خریدم هزارتومن. 

جمعه صبح دوباره رفتم خرید اما این بار از دم خونمون. هفت سین و ماهی و یه دست فنجون قهوه برای خواهرم که عید اومدن عیدی بدم. دو دست هم قاشق و چنگال برای خودم خریدم که اومدم خونه پشیمون شدم .  شرمنده ولی یک دستش و هدیه دادم به مامان همسری

حالا خرید کیف و کفش و یه روسری مونده که هفته آینده با آقای خونه میریم خرید. 

لحظه تحویل سال هم که برنامه تلویزیون فوق العاده بود اصلا نفهمیدیم کی سال تحویل شد. 

ظرفایی که پارسال برای هفت سین خریده بودم و دوباره رنگ کردم ایندفه قرمز با خالهای سفید و لبه اش هم طلایی . خوشگل تر از پارسال شد.

سال که تحویل شد هر جا زنگ زدم اشغال بود بالاخره اول با مامان همسری صحبت کردیم و بعد هم با مامان و بابای خودم. دیگه رئیس خونه گفت بقیه رو می بینیم من حوصله تبریک گفتن ندارم و به اینصورت شد که دیگه به بقیه نزنگولیدیم. 

 شب قبل تا صبح بیدار بودیم و روز عید اصلا رمق نداشتم که بشینم خوابم هم نمی برد. روز کسل کننده مزخرفی بود البته از بعدازظهر به بعدش. 

روز دوم یعنی یکم فروردین رفتیم خونه مادر شوهر  روز دوم رفتیم خونه مامانم اینا. که دیدیم مامان و بابای همسری هم اونجا هستن. خلاصه من شام و آماده کردم و با همسری رفتیم خونه خواهری واز اونجا هم خونه داداشی ساعت 11:30 هم شام خوردیم و حدودا 12:30 بود که رفتیم. 

دیگه بقیه روزا خونه بودیم و هی فیلم و سریال دیدیم. هر چی سعی کردم که این پیرهن آقای خونه رو یه کم بدوزم و یه کارای مثبتی انجام بدم نشد که نشد اصلا حسش نبود. 

فردا به احتمال خیلی زیاد مامان و بابای همسری میان خونمون و شاید شب بمونن. هفته آینده هم خواهر و برادرای خودم و مامان و بابا میان. 

دیروز عصری همسری گفت شب بریم قدم بزنیم و شام هم بیرون بخوریم البته دیر بریم. من هم قبول کردم. اما یه دفه ساعت 10 اینقدر گرسنم شد که سرم گیج میرفت . رفتم برای خودم یه لقمه درست کنم که آقای خونه گفت میریم بیرون گفتم تا اون موقع نمی تونم صبر کنم و بدین ترتیب شام خوردیم . می گه اگه نرفتیم بیرون حتما بعدا میریم گفتم یه بار برای آخرین بار می گم:‌قول میدی عمل کن چون اعصابم بهم میریزه می گه مگه تو بچه ای. گفتم بچه یا بزرگ عصبی میشم. با اینکه دیشب سر درد داشت اما رفتیم بیرون. می گه چون قول دادم میریم که تو عصبی نشی نی نی کوچولوی لوس من. 

ساعت فکر کنم 11:30 این حدودا بود که رفتیم قدم زدیم (از شنبه تقریبا در رژیم هستم)از جلو آیس پک رد شدیم یه دفه همسری گفت بریم دوتا بستی بخریم و دیگه خولاصه ... 

ساعت 2 خوابیدم و صبح هم ساعت 9 سرکار بودم. 

چهارشنبه 28 اسفند ماه سال 1387
سا*ل نو مبارک

امسال  خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم داره تموم می شه . احتمالا چند سالی می شه که یک سال دیگه 365 روز نیست .به نظرم یه سال شده نود روز. در سال جدید یه کم با دقت تر به این قضیه نگاه می کنم ببینم جریان چیه؟ 

 

امسال شاید بهترین سال زندگیم بعد از ازدواج بود. با آقای خونه که دعوای آنچنانی نداشتیم(بگذریم از اینکه یه وقتای میخواستم کله اش و بکنم اما گذری بود) بعد هم کلاس خیاطی رفتم و بالاخره یه چیزی یادگرفتم. خونه ای که گرفتیم خدا رو شکر خیلی بهتر از خونه قبلیه.و مقدمات یه سری کارای دیگه هم از امسال کلید خورده که به موقع عرض می نماییییییم.

 هنوز خریدی نکردم.فردا که تعطیله قراره که با دوستم و بروبچ بریم تجریش خرید.سبزه هم که نذاشتم باید بخرم.ماهی کوچولوی قرمزم الان نمی دونم کجاست فردا پیداش می کنم و میخرمش میارمش تو خونه.البته می دونم که زود می میره مثل هر سال. 

نه که امثال خونه تکونی نکردم زیاد حال و هوای عید وندارم.مگه اینکه فردا تو تجریش جو گیر بشم

یه موضوع مهم این که ویبلاگا بد آدم و محتاد می کنن ها. 

از آرزوهای سال آیندم مهمترینش اینه که دیگه با زندگی کارمندی (صبح سر یه ساعت بیدار شدن و سر یه ساعت به خونه اومدن و منتظر حقوق آخر ماه شدن) میخوام خداحافظی کنم البته زمانش مشخص نیست ولی اگه خدا بخواد سال 88 امیدوارم آخرین سال این مدل زندگی باشه.  

دلم میخواد یه عالمه کلاس برم . ببینم شرایط کاریم چی میشه بعد تصمیم میگیرم. 

 

دیشب هم یخورده مواد م*حترقه خریداری کردیم و تو خونه خودمون چهارشنبه سوری گرفتیم. شروع خوبی بود چون دو سال قبل هیچ کاری نکردیم . می گم که امسال کلا همه چی بهتر بود 

 

 یا* مقلّب القلوب* و الابصا ر
یامدبر اللیل و النهار 

یا *محوّل الحو*ل و الاحوال
حوّل *حالنا الی *احسن الحال

 

عاشششششششششق شکوفه ام . 

از صمیم قلب برای همه سالی پر از خوشبختی ، آرامش و سلامتی آرزو می کنم. امیدوارم به همه آرزوهای قشنگمون برسیم و خدا تنهامون نذاره. 

خدا همه رفتگان رو بیامرزه و به همه مریضا شفا بده. شاید اگه یه کم بهتر به زندگی نگاه کنیم و متوجه همه نعمتهای خدا باشیم راحت تر زندگی کنیم.  

  سا*ل نو مبارک 

 

 

 

 

سه شنبه 27 اسفند ماه سال 1387
تصمیمات نه چندان جدید در آخر سالی

برای شونصدهزارمین بار تصمیم می گیرییییییییییییییییییییییییمممممممممممممم 

 

بیایید و در سدد(صدد) تقویت روحیه من مطلب بنویسید تا عزمم جزم بشه.پیلییییییززززززز  

فرست آو آل: در جهت رسیدن به خودمان است. احساس خیلی بدی دارم . انگار که هزار سالمه.   شدم عین مامانا که اول به زندگی میرسن و اگه وقت بشه به خودشون که هیچ وقت هم وقت نمیشه و نشده. من همیشه به مامانم ایراد میگرفتم اما دارم میشم مثل خودش. باید به خودم بیام دلم نمیخواد همه عمرم وقف زندگی بشه چون اونقدر از خود گذشته نیستم و بالاخره کم میارم.

خسته از سر کار میرسم خونه و بعد هم یه شامی درست کنم و اگه اگه وقت بشه و حس وحالش باشه خیاطی (این روزا که خیلی کمتر شده و همه کارام نصفه نیمه است)  

دلم نمیخواد علاقه هام تو زندگی گم و گور بشن.میخوام واقعا زندگی کنم.

دوم این که: میخواستم بی خیال رژیم واین حرفا بشم اما نه ، ول کردن همانا و باری به هر جهت شدن هم همانا. اصلا دلم نمیخواد وقتی پیرهن مهمونی تنم می کنم کلی غصه بخورم (که این روزا اگه تنم کنم باید غصه بخورم) ولی وقتی چاره داره چرا که نه. 

سوم: ورزش البته از نوع سبکش. امروز بعد از ظهر میرم خودم و وزن میکنم و بعد از تعطیلات هم همینطور. باید باید باید وزن کم کنم. 

دیروز صبح که از خواب بیدار شدم نمی دونم چرا یه حس خیلی خیلی بدی به زندگی داشتم اما بیشتر حس بد نسبت به خودم. چقدر وقت تلف شده........... 

 دنبال فرصت میگردم برای انجام بعضی کارای عقب افتاده اما فرصت که پیدا میشه حس انجام کاری رو ندارم. شب که میخوام بخوابم عذاب وجدان دارم که چرا یه روز از زندگیم و اینجوری گذروندم اما  این قصه سالهاست که  ادامه داره ولی میدونم که میشه از یه جایی شروع دوباره داشت. 

انگارخودم و تو زندگی گم کردم انقدر اون دور دورا گم شدم که برای پیدا شدنم زمان زیادی لازم دارم ولی بالاخره پیدا می شم می دونم.  

******************************** 

دوست دارم فردا کلا مرخصی بگیرم و برم خرید حالا نمی دونم این کار و بکنم یا نه . یا اصلا مرخصی بهم میده یا نه؟؟؟ 

یه کرم دست و ناخن خریدم خیلی خوبه. فردا هم باید کلا یه سری کامل لوازم آرایش بخرم. 

به یک عدد کیف و کفش هم احتیاج مبرم دارم که با آقای خونه میرم می خرم.

 

شنبه 24 اسفند ماه سال 1387
روزانه های آخر سال

روز چهار شنبه صبح که اومدم شرکت خانم منشی تشریف نداشتن بنابراین در سالن انتظار منتظر نشستم ساعت ۸:۳۰ شد خبری نشد. هر چی مسیج دادم به منشی جون و زنگیدم جواب نداد که نداد. کلا تحویل نمی گیره.  

یه کلید هم حسابدارمون داره که رفته بود بیمه . 

ساعت ۸:۳۰ زنگیدم به مدیر و قرار شد پیگیری کنه و جواب بده ساعت شد یک ربع به ۹ خبری نشد و دوباره زنگ زدم بالاخره ساعت ۹ به من زنگ زد و گفت یادم رفته بود که به ایشون مرخصی دادم اگه می شه برید ساعت ۱۰:۳۰ یا ۱۱ بیایید و کلی هم بنده خدا عذر خواهی کرد. 

حالا بشنوید از این طرف جریان. روز چهار شنبه که آقای خونه می خواست بره شهرستان قرار بود از سر کارش بره یعنی دیگه من نمی دیدمش. صبح می خواستم مرخصی بگیرم اما چون چندروز قبلتر مرخصی گرفته بودم نتونستم دوباره بگم مرخصی میخوام. این جریان روز چهارشنبه کلی به نفعم شد.  

رفتم خونه و به آقای خونه گفتم مرخصی گرفتم کلی هم خوشحال شد. با هم صبحونه خوردیم و بعد هم کفشاش و براش واکس زدم و منتظر بود که من هم باهاش برم اما گفتم تا ساعت ۱۱ هستم. در اون دو ساعت کلی کار کردم. 

چهارشنبه هم ساعت ۷ بود که مامان آقای خونه اومد خونمون. مامانم نیومد چون خواهر کوچولو سرما خورده بود. 

با هم کلی حرف زدیم و بعد هم من پیرهن آقای خونه رو بریدم. اما یه قسمتش رو اشتباه کردم که باید یه جوری این گند و درستش کنم البته من به دید تجربه نگاه می کنم. 

مادر همسری پارچه چادر برای خودش خریده بود و با کلی خوراکی برای من. هر چی گفتم چادر رو بیار ببریم قبول نکرد چون پسرش مسافرت بود دوست نداشت که پارچه مشکی ببره. 

شام هم نذاشت درست کنم می خواستم ماکارونی بذارم. اما بعدش یه فکری به ذهنم رسید. 

یه غذای من درآوردی.ابتدا سیب زمینی را حلقه حلقه کرده بعد سرخ می کنیم و بعد هم روش گوشت چرخ کرده و فلفل دلمه و قارچ سرخ شده ریخته در نهایت پنیر پیتزا. خیلی خوشمزه شد. دستم درد نکنه عجب فکر بکری. 

و بدین ترتیب یه غذای فانتزی برای مادر شوهر عزیزمان پزیدیم. 

ساعت ۱۲:۳۰ هم رفتم بخوابم. اما چه خوابی اینقدر از خواب پریدم که عصبی شده بودم

پنجشنبه هم که من رفتم سرکار و باهم از خونه اومدیم بیرون و رفت خونشون. ظهر که من رسیدم خونه اول نهار میل کردم و بعد هم افتادم به جون خودم. دوباره اپی ... تا ساعت سه. 

عوضش خیلی منظم شدم و کلی از خودمان خوشمان آمد.

در حین کار فیلم آ*واز ق*و رو هم دیدم برای شونصدمین بار.  

ساعت ۴ از خونه رفتم بیرون و ساعت ۴:۳۰ آرایشگاه بودم. این آرایشگاه بازهم جدید بود. چون آرایشگاه قبلی بار اول کارش عالی بود اما دو بار بعدی که رفتم تقریبا یه چیزی تو مایه های گند زدن بود نه خیلی وخیم اما خوب می شد گند زدن رو احساس کرد. اینقدر آرایشگاه عوض می کنم که خدا می دونه. 

این خانومه به نظرم کارش فوق العاده بود. همون چیزی بود که مدتها بوددنبالش بودم. 

در عرض یه ربع اون ابروهای پاچه بزی و هاچین واچین تبدیل شد به ابروی یه خانوم مرتب و نظیف. 

بعد هم رفتم خونه مادر شوهر. 

ساعت ۷:۳۰ گفتم کاموا میخوام اما دم خونمون پیدا نکردم دیگه مگه ولم کرد پاشو بریم از همینجا بخریم بیاییم. رفتم آقاهه کامواهاش و جمع کرده بود. گفت بریم کوچه برلن . گفتم بابا کوتاه بیا اینقدر که واجب نیست. فقط یه چرخ خیاطی فروشی رو دیدم و ازش یه سر جادکمه دوزی خریدم که خیلی بدردم میخوره. 

فیلم دلداده رو هم خریدیم. پرواز آقای خونه قرار بود که ۸:۳۰ شب باشه و با یه ساعت تاخیر شد ۹:۳۰ دیگه رسید اونجا ساعت شد ۱۲. مسیج داده بود که شام بخورید. منم نه که نهار الکی پلکی یه چیزی خورده بودم خیلی گرسنم بود از هر شب بیشتر غذا خوردم حالا مامان آقای خونه اصرار داره که غذا از گلوت پایین نرفت چون همسری نبود. منم خوب چی بگم فقط خندیدم . 

تا ساعت ۲ اونجا بودیم فیلم و هم دیدیم و بعد هم اومدیم خونه. وقتی رسیدیم خونه همسری گفت:‌وای چقدر خونه خوبه. محکم بغلم کرد و گفت چقدر دلم برات تنگ شده بود. گفت رفتم تو بازار که برات سوغاتی بخرم اما چیز بدرد بخوری نداشت فقط وسیله خونه بود.( آقای خونه معتقده که وسیله خونه خریدن به عنوان هدیه اصلا قشنگ نیست چون با یه تیر دو نشون زدنه)  

تا ساعت ۴ بیدار بودیم ساعت ۴ خوابیدیم من ساعت ۲ بیدار شدم باورم نمی شد. آقای خونه رو هم ساعت یه ربع به ۴ بیدار کردم. 

دیروز هم کلن خونه بودیم. فیلم و کارتون و سریال هر چی داد بی وقفه نگاه کردیم. سرگیجه گرفته بودم. ساعت ۱:۳۰ خوابیدم. آقای خونه یه کار طراحی داشت و بیدار موند نمی دونم ساعت چند خوابید. 

امروز صبح هم با شنیدن یک خبر جدید کلی مشعوف شدیم. قرار بر این است که (به احتمال ۹۹ درصد) شرکت رو تعطیل کنن و پرسنل رو منتقل کنن به کارگاه (ابتدای جاده شهریار) همه با هم بجز خانم منشی جون. 

حالا نمی دونم تا حد جدی باشه و تا چه حد عملی و تا چند درصد آقای خونه موافق رفتن من باشه 

تا بعد دوستام.

سه شنبه 20 اسفند ماه سال 1387
پراکنده گویی

از صبح نه، اصلا از دیروز میخوام بنویسم اما حوصله نوشتن نداشتم حالا هم یه کم حوصله دارم تا جایی می نویسم که دیگه تبدیل به دری وری نشه. 

هوا انقدر خوبه که احساس می کنم تو شرکت داره لحظه لحظه این هوای قشنگ بیخودی هدر می شه. تازگیها بدجور از این کارمند بودن بیزار شدم . 

دلم میخواد یه وبلاگ تخصصی در مورد خیاطی درست کنم فعلا نه هاااااااااا شاید بعد ازعید. 

 

یکی از همکارها رفته تو اتاق مدیر و نمی دونم راجع به چی حرف می زنن. نکنه میخواد حقوق این و بالا ببره . نمی دونم. پس من چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میخوام برای آقای خونه پیرهن بدوزم . امروز الگو می کشم و شایدهم ببرم آخه پیرهن مردونه خیلی ساده تره ولی اولین تجربه امه نمی دونم چی از آب در بیاد.  

اگه خوب بشهههههههههه 

چند روز پیش که رفتم خونه مامانم اینا یه صندل خریدم. حالا پشیمونم که چرا دوتا نخریدم. 

هنوز سبزه برای عید نذاشتم. پارسال خریدم اما امسال مثلا قرار بود که خودم بذارم.  

 

دیروز تا رسیدم خونه مثل برق گرفته ها اولین کاری که کردم جارو کشیدن بود. بعد زنگیدم آموزشگاه و از امتحان عملی پرسیدم که گفت خوب بود. کلی ازم تعریف کرد. یکی از همکارام یه مانتو می خواد بدوزه از مربیمون پرسیدم که چقدر می گیره به من گفت خودت بگیر بدوز کارت خیلی خوبه. هی ازم تعریف کرد. منم گفتم من سفارش قبول نمی کنم   

بعد حموم و اینا رو شستم و ظرفا رو شستم شام درست کردم و آخرش هم پریدم حموم. بعضی وقتا یه دفه قاطی می کنم مثل دیروز. خونه داریه خونم میزنه بالا و تا کدبانو نشم ول کن نیستم. در عوض صبح فردا یعنی مثل امروز از پا درد و کمر درد مثل مار به خود می پیچم و توبه می کنم تا یه مدت دیگه.  

به هر حال منم دوست دارم گاهی خانوم خونه بشم (البته این صفت خانم و خودمون میدیم در این جور مواقع بهتر آن است که بگویم دوست دارم کلفت خونه بشم) 

دوره ضخیم دوزی رو هم حتما میرم چون یه سری از آموزشهای ضروری تو این دوره است مثل آستر دوزی ، مدلای مختلف جیب و ... 

فردا شب آقای خونه نیست میره شهرستان. اگه بلیط هواپیما گیرش بیاد پنجشنبه عصر بر میگرده و اگر نه که فکر کنم نصف شب یعنی صبح جمعه بیاد. قبل از اینکه بره گفتم میرم خونه مامانم اینا ها ولی یکشنبه که اونجا بودیم به مامانم گفت که مامانم بیادخونه ما دیشب هم به مامان خودش گفت. آخه خدا رو شکر مامان ها با هم خیلی جورن و هر از گاهی از این برنامه ها میذارم که باهم باشن.  

یه عالمه فرصت با یه عالمه پارچه میخوام که هی بدوزم. روبالشی رو تختی سارافون تاپ... 

اما کی... 

تعطیلات هم که باید مدام ور دل اقای خونه باشم. یا هی برم تو اتاق یه کم بدوزم یه کم بیام کنار همسری . 

پس چرا این همکارم بیرون نمیاد. اصلا صدا هم نمیاد معلوم نیست چیکار می کنن. راجع به پاداش صحبت می کنن راجع به ... خر ما از کره گی دم نداشت.  

منم برای همین زیاد به خودم سخت نمی گیرم. حس کار نباشه بی خیالش می شم.  

اما این همکار ما چون مطمئنم  پاداش می گیره خوب باید هم بیشتر کار کنه. 

اصلا شرکت برام مهم نیست. 

یه آقایی میاد کامپیوترای شرکت و درست می کنه چند وقته زیاد میاد این طرفا دیگه شده عضو ثابت اینجا. پر رو شده مثل طلبکارا حرف میزنه. محلش نمیذارم آدم می شه.  

چرا آدما اینجورین؟؟؟؟؟؟؟خیلی تحویلشون می گیری سرشون گیچ میره همچین که کم محلی و در بعضی مواقع سگ محلی می کنی درست می شن. حتما یه حکمتی داره چون اکثرا اینجورین. 

 

این روزا بیشتر دلم میخواد خونمون باشم. سرم گرم کارای خونمون باشم. یه جورایی خانه داری. 

گاهی هم دلم یه دختر میخواد اما اصلا حوصله نوزاد ندارم ها یه دفه یه دوساله بدنیا بیاد خیلی خوبه. بچه لق و پق سختمه بغل کنم. 

جمعه کارتون Laura's Star رو دیدم وای عاشق این کارتونام پر از نور و رنگ. میخوام بخرمش.  

هنوز این پسره تو اتاق مدیره ها .  

دیگه چی بگم؟؟؟؟ ایا اگه بشه کاموا موهر بخرم و شالگردن ببافم . برای امسال که نه برای سال دیگه چون تا بجنبم سال دیگه شده. از بس که زود می گذره.  

انگار همین دیروز بود دنبال هفت سین بودم. 

هاچین واچین و گذاشتم تو جیب بغلم از بس که ابروهام پهن شده. یه جورایی خودم و تو آینه می بینم دپرس میشم. ولی باید تا پنجشنبه صبر کنم.   

 

همونطور که قول داده بودم کوتاه و مختصر نوشتم چون حوصله نوشتن نداشته بیدم.

شنبه 17 اسفند ماه سال 1387
آنچه تا به امروز گذشت

شنبه از آموزشگاه پیاده رفتم خونه و دیگه خیلی خسته بودم و کاری انجام ندادم. روز یکشنبه بعداز ظهر با دقت زیاد یک عدد الگو کشیدم تقریبا آخرای الگو بود که آقای خونه اومدن و هی حرف زد نذاشت من کارم تموم بشه بدون اینکه الگو آستین رو بکشم وسایلم و جمع کردم. 

اصلا سرعت عملم اعجاب انگیز بود. فس فس فس . در قسمت کنترل الگو هم که زکل یادم رفته بود که جریان چیه. زنگ زدم به دوستم و ازش خواستم دوشنبه بیاد و کمکم کنه.  

دوشنبه بدو بدو رفتم خونه و ساعت فکر کنم پنج این حدودا بود که دوست جون اومد و کلی با هم فکرامون رو رو هم گذاشتیم تا فهمیدیم که بله جریان از چه قراره. 

تاساعت هفت پیشم بود. اینقدر استرس امتحان و داشتم که حالت تهوع داشتم. من چرا اینجوری شدم آیا؟  

بعداز رفتن دوستم دوباره خودم هم مشغول شدم. این مه پاره ما تو خونه جدید هی پارازیت داره و هی هر شب آقای خونه رو پشت بوم و من هم گوشی بدست در پی یافتن یک سی گنال صاف و ساده هستیم. اون شب هم به همین منوال گذشت . یعنی وسطای کار ،شدم وردست آقامون و کمکش کردم که رفع پا*رازیت کنیم. 

خولاصه فردا صبح هر چی با خودم صحبت کردم که بعدازظهر برم پارچه بخرم نشد که نشد. رفتم از مغازه نزدیک شرکت بخرم که خوشم نیومد. یه دفه نمی دونم چی شد سوار ماشین شدم و رفتم.  

یه پارچه فروشی پیدا کردم و بالاخره پارچه روز امتحان رو خریدم.  

بعداز ظهر هم دکمه و وسایلی رو که لازم داشتم خریدم و الگو هام رو هم آماده کردم و همه وسایلم تو سالن یه گوشه گذاشتم برای فردا صبح. 

روز چهارشنبه هم ساعت ۷:۳۵ دقیقه آجانس اومد و آقای خونه چرخم و گذاشت تو ماشین و من هم اتو و باقی وسایلم و بردم. 

فکر کردم اولین نفرم دیدم نخیر چند نفری اومدن و مشغولن. نکته جالب این که کلاس ما در طی ترم دو نفر ریزش داشت و شدیم شش نفر. از این شش نفر دو نفر امتحان کتبی ندادند و ماندیم چهار نفر و از این چهار نفر سه نفر امتحان عملی ندادند و ماندم من یه نفر. یعنی من یه نفر از کلاسمون بودم. 

من که همیشه پ.ر.ی.و.د.م حالا اون روز نبودم اما نزدیکاش بود و بد جور کلافه وسگ و قاطی. 

گرسنه ام هم بود. همه با هم حرف میزدن و خولاصه مخی از ما جویده شد در اون چند ساعت. 

مدلی که گفتند ی.قه آ.رشال برش عصایی. خانم ممتحن ساعت ۱:۳۰ تشریف آوردند و هی هم مدام تکرار می کرد زودباشید زودباشید. عصبیم کرده بود. دلم میخواست کاملش کنم اما وقت نداد و گفت عجله دارم میخوام برم تا هر جا دوختید بپوشید ببینم. برای من فقط وصل آستین مونده بود که دیگه نذاشت وصل کنم و گفت می تونی بری. وسایلم و جمع کردم و آژانس گرفتم ساعت سه خونه بودم. 

******** 

با یک ساعت زودتر رسیدن خونه چقدر کار انجام دادم. شام قورمه سبزی درست کردم. اما کم مونده بود جان به جان آفرین تسلیم کنم. در زودپز و نمی دونم شل بستم چی شد . همچین که از آشپزخونه اومدم بیرون پشت سرم صدای انفجار شنیدم. در زودپز پرت شده بود جلوی یخچال. وقتی دیدم چقدر پرت شده پام بی حس شد و شروع کرد به لرزیدن. چه حالی داشتم یعنی فکر کنید در زودپز خورده بود تو صورتم. اونوقت من هم چسبیده بودم به دیوار .  

خد دوباره من و به همه داد. 

جایزه امتحان کتبیم پیتزا بود که دیشب با  آقای خونه رفتیم بیرون و جایزه ام رو داد. عجب چسبید خدائیش. 

******** 

امروز زنگ بزنم آموزشگاه و ببینم چی به چیه؟ فرشا رو هم زنگ زدم باید بعداز ظهر اوکی کنم برای دوشنبه. فردا به احتمال زیاد زودتر مرخصی می گیرم که برم خونه مامانم اینا.  

دیگه همین.

دوشنبه 12 اسفند ماه سال 1387
ماجراهای ق م

روز جمعه ساعت ۹:۲۰ دقیقه مامانم اینا اومدن دنبالم و راه افتادیم به سمت ق م  البته اول رفتیم ب ه ش ت ز*هرا سر خاک پدر بزرگم بعد ق م .با اینکه به شدت از این شهر متنفر می باشم اما چاره ای نبود دلم بدجور برای مادر بزرگم تنگ شده بود. پدر بزرگم ب ه ش ت ز*هراست ولی مادر بزرگم به خاطر مادر و خواهرش اصرار داشت که کنار اونها باشه. 

 این همه راه بکوب برو اونوقت ده دقیقه یک ربع اونجا بودیم یعنی بیشتر هم نمی شه . تکون میخوری وقت تمومه. 

زیارت هم نرفتم. خاطره خوبی از پارسال نداشتم. وارد حرم که میشی اینقدر هل میدن و به پهلو آدم ضربه میزنن که آدم فکر میکنه اومدن میدون جنگ. اون آرامشی که دنبالشی دیگه تو زیارتگاه ها نیست یا حداقل برای من یکی که اصلا نیست. از زنایی(خانوم نیستن) هم که میان با وحشیگری میخوان دست به ضریح بزنن هم حالم بهم میخوره. حاضر نیستم به هر قیمتی مثلا زیارت کنم. 

*********** 

چرا این شهر اینقدر ... اصلا اونجا که هستم آرامش ندارم فکر می کردم می تونم کلی با مادر بزرگم حرف بزنم اما از وقتی رسیدیم همه اش دلم میخواست برگردیم. 

فکر می کنم از اینجا بهتر می تونم دعا کنم با مادر بزرگ و پدر بزرگم حرف بزنم.  

******** 

مامانم اینا جوجه کباب آماده کرده بودن و رفتیم یه جایی که نمی دونم اسمش چی بود . آتیش درست کردیم و نهار خوردیم خیلی مزه داد. 

بعد ازنهار یه دفه باد شدیدی شروع شد که مجبور شدیم همه چی رو سریع جمع و جور کنیم. میخواستن برن جم کران که من دست به دامنشون شدم زودتر برگردیم. 

رفتیم سوهان بخریم که بابا نذاشت من بخرم و خودش برای همه خرید. بعد هم رفتیم سفال فروشی که عشق منه. کلی پیاله خوشگل خوشگل آورده بود اما من پیاله نمیخواستم. یه بشقابهایی آورده بود که فوق العاده خوشگل بودن و فوق العاده هم گرون. نخریدم فقط دوتا نمکدون و یه گلدون خریدم. می خواستم یه بشقاب برای سبزه عید بخرم که یادم رفت. 

************* 

وقتی رسیدم خونه ساعت یک ربع به هفت بود. من و رسوندن و رفتن. آقای خونه هم طبق معمول که تنها میشه کسل می شه کلی کسل بود حالا با اون خستگی باید هوای ایشون رو هم میداشتم.  

در کل روز بدی نبود. 

********* 

روز شنبه هم رفتم جواب امتحان تئوری رو گرفتم نمره ام شده ۸۴ و خانم مربی کلی تشویقم کرد. چهار شنبه هم امتحان عملی داریم و کلی وسیله بایدببرم چرخ و میز اتو و .... 

وقتی به آقای خونه گفتم قبول شدم اون هم با نمره خوب برام گل خرید آورد.  

برام دعا کنید.

چهارشنبه 7 اسفند ماه سال 1387
روحم پ ری و د ه

امروز چهارشنبه است و اکثر دوستان تعطیلن اما من اومدم سر کار چون آقای خونه هم رفته سرکار..تو شرکت هم الان چهار نفریم.  کلا فضا فضای تعطیلیه برای همین دوست نداشتم تنها بمونم خونه.  

هیچ کاری هم ندارم یعنی مطلقا هیچ کاری. از صبح مراسم وبلاگ گردی و ایمیل خوانی دارم.

اگه نمی اومدم یه روز از مرخصیم کم می شد ترجیح دادم که این یه روز وسط یه هفته کاری باشه ، حالا این چه کرمیه که دارم نمی دونم. از تعطیلی متنفرم اما مرخصی که می گیری و همه سر کارن یه مزه دیگه داره.  

صبح هم یکی از دوستام یه سر اومد شرکت . با هم تو لابی شرکت لمیده بودیم که یکی از آقایون مدیر تشریف آوردن من هم که پر رو تر از این حرفام یه سلام کردم دوباره لم دادم

هفته دیگه به احتمال زیاد امتحان عملی خیاطی داریم البته مشروط بر اینکه امتحان تئوری قبول بشم که شنبه جواب میدن. 

میخوام یه روز صبح برم خونه مامانم اینا. جمعه هم خدا بخواد با مامانم اینا میریم قم. شاید زیارت نرم چون خاطره خوشی از پارسال ندارم. میریم سر خاک مادر بزرگم. موقع برگشتن هم یه سر به سفال فروشی های سر راه میزنیم از پارسال به یادشون هستم. وای دلم میخواد همینطور بین اونا قدم بزنم وکلی حال کنم. 

پارسال پیاله و قندون خریدم.  

خیلی زندگانی یکنواخت شده و من احساس می کنم روحم بدجور پریود شده. 

حدودا یک ساعت و ربع دیگر میرم منزل و جلوی تلویزیون لالا. آخه شام چی درست کنم. یه موضوع جالبناک اینه که دلم میل بسی کلاس آشپزی دارد. آخه من چه جوری جواب این همه هوس و بدم. 

کلاس آشپزی و شیرینی پزی و کافی شاپ. فعلا تومود اینا هستم . حالا بعد از عید چه حسی پیدا کنم و برم سر چه کلاسی فقط خدا می دونه. 

خیلی دلم میخواد هی بنویسم اما حس تایپ ندارم. کلا احساس می کنم تو رویاهام دارم می نویسم از بس که خواب آلوده می باشم. 

تا شنبه.

یکشنبه 4 اسفند ماه سال 1387
تنبل خانوم

دو ماه می شه که کلاسمون تموم شده و من در عرض این دوماه فقط یه دامن و یه مانتو دوختم نمی دونم تنبلی کردم یا واقعا وقت نشد . روز مادر برای مامانم پارچه خریدم حالامیخوام اون پارچه رو براش یه بلوز بدوزم یقه آرشال. فکر کنید یه روز کامل یعنی جمعه من فقط الگو پشت و جلو رو کشیدم و خیلی خیلی هم خسته شدم. نکته مهم اینه که خیلی از نکته ها از ذهنم پریده بود. تازه الگو آستین رو هم وقت نکردم بکشم. دیروز از سر کار که رفتم خونه تصمیم داشتم سریع الگو آستین و بکشم و بعد هم ببرم. بععععععععله دیدم کلی هم تو کشیدن آستین گیر کردم خلاصه که تموم شد اما هم طول کشید هم این که هی تلفن زنگ میزد یکی از دوستام حدود 45 دقیقه حرف زد بعد هم خواهری و ... خلاصه یه الگو چند دقیقه ای چند ساعتی طول کشید کنارش هم داشتم شام درست می کردم. ماهی پلو. برنج و که دم کردم میخواستم ماهی رو سرخ کنم که آقای خونه اومد با یه عالمه شیرینی و جیگر( از برای تقویت اینجانب) 

ماهی شد نهار امروز و شام جیگر خوردیم. خیلی چسبید. امشب هم شام خونه دختر عمه ام دعوتیم. برای اولین بار میریم امیدوارم آقای خونه ما و آقای خونه اونا باهم مچ بشن و گرنه... 

دیگه بگم که دلم میخواد یه روز از صبح برم خونه مامانم اینا . 

چقدر از این تعطیلی های مسخره متنفرم. کاش میزان تعطیلی ها کم می شد در عوض بر مقدار مرخصی ها افزوده می شد . از تعطیلی هایی که همه جا سوت و کوره حالت تهوع بهم دست میده . عققققققققققققق 

پنجشنبه خونه دوست جون مهمون بودیم. رفتم خونه یه دوش بعد هم حاضر شدم و پیش به سوی خانه یلدا جون. نهار اونجا بودم بعد هم همدل بانو تشریف آوردن.  

قابل توجه یه نفر که میاد این وبلاگ و میخونه و دل میخواد یه کار خیر از برای یلدا جون کنه بگم که دست پختش عالیه. کلا کدبانوه ولی زیر بار نمیره که هست اما بدون که هست من ضمانت می کنم. 

دیگر زیاده عرضی نیست 

چرا یادم رفت بگم چقدر این مدیرمون رو اعصابه. خدا رو شکر که کم این طرفا پیداش میشه اما وقتی هم میاد مدام رو اعصابم پیاده روی می کنه .

چهارشنبه 30 بهمن ماه سال 1387
روز عچق

سلام دوستان عزیز 

و اما دیروز که روز عشق بود... دوست داشتم که یه سورپریز برای همسری داشته باشم ولی سورپریز بدون پول که نمی شه. از سورپریز کوچولو هم برای آقای خونه اصلا خوشم نمیاد این بود که کلا بی خیال سورپریز شدم. تصمیم گرفتم که یه شام خوشمزه درست کنم اما... اما حسش نبود (از اونجاییکه اینجا محل ثبت روزمرگیهاست نمی تونم این قسمت و سانسور کنم حتی اگر به قیمت ریختن خونم باشه توسط دو تن از اجانبه) اخه دیروز دوستم اومد خونمون مانتویی که قرنها پیش فولش و داده بودم و بهش بدم. چرخ پایین مانتو و جادکمه اش مونده بود که تمومش کردم و تحویلش دادم.هنگام دوختن مانتو ناگهان مسیجی از همسری دریافت کردم به همراه آهنگ: 

و*یرانه بودم در بها*ر عشق تو آباد گشتم  

در* بند بودم شوق پروازم شدی آزاد گشتم 

خا*موش بودم عا*شقانه خواندی ام فریاد گشتم 

دل*خسته بودم دل سپردی نا*زنین دلشاد گشتم 

 

روز عشق مبارک با یه عکس دسته گل به همراه یه قلب که روش نوشته شده Love    

 

دوستم که رفت من هم رفتم پای تلفن و با مامانم و خواهرم و داداشی صحبت کردم بعد هم مادر آقای خونه که کلی از وقتم گرفته شد.این بودکه شام خوشمزه هم پرید. مرغ آب پز کردم اما  مونده بودم که چیکارش کنم. ناگهان آقای خونه زنگید و گفت شام چی بگیرم من هم همچین ژست این خانومای کدبانو رو گرفتم که شام درست کردم. 

کمتر از نیم ساعت بعد آقای خونه با گل مریم و چیپس سرکه نمکی(که به شدت ارادت خاص دارم به این چیپسه) وارد شد. و من هم فقط اعلام کردم که برات بستنی توت فرنگی خریدم (اون هم که یادم رفت براش ببرم آخه). این چندمین باره که من شرمنده می شوممممممممممممم.

افسانه جومونگ که خیلی می دوستم دیدیم و بعد هم تصمیم گرفتم که سیب زمینی و قارچ سرخ کنم به همراه گوجه فرنگی و سالاد و نوشابه یه میز رنگی بچینم که خدا رو شکر آقای خونه هم خوشش اومد.  

شبا اینقدر که خواب می بینم وقتی بیدار میشم فول آو خستگیم. آخه آدم چقدر می تونه خواب ببینه اه اه . از شرق به غرب میرم از شمال به جنوب آدم نمونده که توخواب ندیده باشم.

 

میخوام برم کلاس پتینه امروز زنگ زدم کلاسا بعد از عید تشکیل می شه فقط ایرادی که داره اینه که یک روز درهفته است از ساعت 10 صبح تا 3 بعدازظهر یعنی یه روز کامل مرخصی. اول باید آقای خونه راضی بشه بعد بیام خدمت آقای مدیر. یعنی از هفت خان رستم رد بشم. دلم خیلی میل هنر دارد بسی چه کنم .  

خبرهایی به گوش میرسد که گویا مدیر عامل قصد دارند دفتر مرکزی رو کن فیکون کنن و ما بیکار می شویم . بدبخت شدیم رفت .  

به شدت دنبال کار هستیم. S.O.S pls

سه شنبه 29 بهمن ماه سال 1387
روز عشق مبارک

 روز عشق بر همه عاشقان مبارک باد  

  

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com               تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com                            تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

شنبه 26 بهمن ماه سال 1387
مادر بزرگ

این روزها زیاد خواب مادر بزرگم و می بینم نمی دونم چرا . چند شب قبل که خواب دیدم یه جایی هستم مثل تکیه تجریش اما خالیه خالی مثل روزای عزاداری که کلا همه چی رو جمع می کنن و فقط می شه محلی برای عزاداری. یه جوری انگار از جاهای مختلف اومده بودن اونجا درست مثل نمایشگاه که هر کس یه غرفه می زنه همه غذای نذری داشتن و همه هم قورمه سبزی. برای پرداخت قبض رفته بودم که یه دفه دیدم چقدر غذا و هر کس هم که از کنارم رد می شد یه ظرف غذا دستش بود چقدر دلم میخواست منم از اون غذا بخورم اما روم نمی شد . یه دفه دیدم کنار مادر بزرگم نشستم و هی داره به من تعارف می کنه و بالاخره هم از اون غذا قسمتم شد. 

برای بابا که تعریف کردم هفته پیش به همین خاطر براش قورمه سبزی پختن و تقسیم کردن. امیدوارم ثوابش نصیب مادر بزرگم شده باشه. 

دیشب دوباره خواب دیدم من و مامان و بابا رفتیم دیدن مادر بزرگ  اینقدر تنها بود که دلم براش سوخت. باخودم گفتم این همه سال چرا نیومدم با اون زندگی کنم تصمیم گرفتم وسایلم و جمع کنم و برم پیشش اما یه دفه از خواب پریدم اینقدر تو خوابم غرق شده بودم که حتی تو بیداری تصمیم گرفتم صبح که شد حتما این کار رو بکنم به خودم اومدم و دیدم سالهاست مادر بزرگ نیست سالهاست که از تنهایی دراومده ومن بعداز همه این سالها به نبودنش عادت نکردم. 

صبح که سرکار می اومدم بغض سنگینی داشتم و گاهی چند قطره اشک ... هنوز آروم نشدم

دوشنبه 21 بهمن ماه سال 1387
رها و آرزوهایش

چقدر دلم یه زندگی بی قید میخواد فقط برای مدتی.

 

بعد هم که از بی قیدی دراومدم برم دنبال یه کاری که مجبور نباشم صبح راس یه ساعتی محل کارم باشم. بعد هم مجبور نباشم حتما هشت ساعت از عمر مفیدم و تو یه چهار دیواری باشم. 

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای 

 

کاش پروژه ای کار می کردم البته با حقوق عالی.  

دلم میل بسی کارهای هنری دارد. یعنی کاش آدم می تونست از راه هنر پول در بیاره. البته قبل ترش اینه که ای کاش هنر ارزش واقعیه خودش و داشت نه مثل حالا. 

هرکی هر شر و وری از دهنش در میاد اسمش و میذاره ترانه. هرکی با هر حنجره ای میاد می شه خواننده... چهار تا رنگ رو بوم می ماله می شه نقاش اون هم ازنوع مدرنش چون خودش هم نمی دونه چی کشیده ... 

خولاصه که اگه هنر هنر بود بد نبود درآمد از این راه بود. 

گاهی فکر می کنم وقتی ش.ج.ر.ی.ا.ن و ... این آهنگای ر.پ امروزی رو گوش می کنن فشارشون خدایی نکرده رو چند میره...

جالبه که پیر و جوون هم این الفاظ رکیک و مثل طوطی بلغور می کنن ... 

چه به روز هنر اومده  

 

از کجا به کجا رسیدم  

الغرض دلم میخواد کار برای خودم باشه یه کم به زندگی برسم اینا که همه اش کاره پس زندگی چی شد کجا گم شد 

دلم میخواست جزء ا*رکستر سمفو*نیک ا*یران بودم و و*یلون می نواختم واااااااااای فکرش هم خیلی قشنگه. اما حیففففففففففف 

 

کاش حداقل چهارتا دوست هنرمند داشتم هر از گاهی تو مراسم افتتاحیه گالری و ... دعوت می شدم. 

 آرزوهام خیلی هم بزرگ نیست ها اما یه کم همت میخواد . تو فکرش هستم فقط این مانی  لامذهب (منظور پوله ) نمی دونم کدوم گوری رفته که پیداش نمی شه . آخه بدون مانی که نمیشه.  

دوست داشتم که یه رستوران شیک بزرگ داشتم با کلی مشتری یا حداقل یه کافی شاپ مه گرفته خفن داشتم که توش همیشه پر می شد از آدمای هنرمند بخصوص موسیقدانای با اصالت و تئاتری ها. 

وای من چقدر هنر دوستم و خودم خبر نداشتم.

یکشنبه 20 بهمن ماه سال 1387
امتحان

پنجشنبه ساعت ۱۱ مرخصی گرفتم و رفتم. سر راه دو عدد پودر دسر آلبالو و توت فرنگی برای بابام خریدم آخه اون روز که اومده بود براش درست کردم اما چون بلافاصله بعد از شام رفت دیگه نشد که براش بیارم و کلی دلم سوخت.  

بعدش یک عدد رنگ مو مشکی پر کلاغی خریدم که آقای خونه موهام و رنگ کنه اون هم مشکی. بعد از اینا رفتم آموزشگاه . خانم مربی گفت برو از دفتر نمونه سوالات رو بگیر . من هم فکر کردم که نمونه سوالارو برامون کپی کرده وحالا پولش و میدم سوالا رو می گیریم اما زهی خیال باطل. بدو بدو رفتم دنبال کپی و دوباره برگشتم آموزشگاه. دوباره فرمودند که الان برو فنی حرفه ای قسمت کتاب فروشی و کتاب متد گرلاوین و بخر.  

یعنی قاطی کرده بود و اینقدر اعصابم بهم ریخته بود که اصلا نمی فهمیدم چیکار می کنم. من قاطی کنم دیگه ... 

گفتم آخه تا یکشنبه من چه جوری یه کتاب بخونم با این برگه هایی که شما دادید. خیلی ریلکس فرمودن که روزنامه وار بخون میرسی. دیدم که اصلا نرود میخ آهنین ... 

رفتم فنی حرفه ای حالا وسط راه هی پشیمون می شدم که اصلا برم یا نرم اصلا مگه وقت دارم که بخونم . خولاصه که رفتم و کتاب خریدم توی کتاب فروشی هم یه خانومه رو دیدم که خودش مربی خیاطی بود و یه کتاب هم ایشون معرفی کردند البته کلا کتاب تست بود اون و هم خریدم و بعد هم رفتم خونه مامانم اینا. رسیدم تجریش حالا صف خونه صف که چه عرض کنم هر ردیف سه چهار نفر بعد هم ته صف معلوم نبود هی رفتم که برسم تو مسیر انتهای صف بودم که زنگیدم به مامانم بگم تا من برسم یه شونصد ساعتی طول می کشه. مامانم گفت خواهر کوچیکه هم باید الان تو صف باشه یه نگاه انداختم و دیدم اولین نفر تو صفه . با سرعت نور خودم و بهش رسوندم وقتی رسیدم که سوار تاکسی شد و یه نفر جلو خالی بود و پریدم نشستم. 

وای چه شانسیییییییییییییییییییییییییییییییییییی 

دیگه رفتیم و نهار خوردیم و مسخره بازی هم در آوردیم و ساعت ۵:۳۰ دیگه راه افتادیم به سمت خونه مادر شوهر. 

اونجا هم هی ژست درس خوندن به خودم گرفتم ولی خدائیش ق