روز چهار شنبه صبح که اومدم شرکت خانم منشی تشریف نداشتن
بنابراین در سالن انتظار منتظر نشستم ساعت ۸:۳۰ شد خبری نشد. هر چی مسیج دادم به منشی جون و زنگیدم جواب نداد که نداد. کلا تحویل نمی گیره. 
یه کلید هم حسابدارمون داره که رفته بود بیمه .
ساعت ۸:۳۰ زنگیدم به مدیر و قرار شد پیگیری کنه و جواب بده ساعت شد یک ربع به ۹ خبری نشد و دوباره زنگ زدم بالاخره ساعت ۹ به من زنگ زد و گفت یادم رفته بود که به ایشون مرخصی دادم اگه می شه برید ساعت ۱۰:۳۰ یا ۱۱ بیایید و کلی هم بنده خدا عذر خواهی کرد. 
حالا بشنوید از این طرف جریان. روز چهار شنبه که آقای خونه می خواست بره شهرستان قرار بود از سر کارش بره یعنی دیگه من نمی دیدمش.
صبح می خواستم مرخصی بگیرم اما چون چندروز قبلتر مرخصی گرفته بودم نتونستم دوباره بگم مرخصی میخوام. این جریان روز چهارشنبه کلی به نفعم شد. 
رفتم خونه و به آقای خونه گفتم مرخصی گرفتم
کلی هم خوشحال شد. با هم صبحونه خوردیم و بعد هم کفشاش و براش واکس زدم و منتظر بود که من هم باهاش برم اما گفتم تا ساعت ۱۱ هستم. در اون دو ساعت کلی کار کردم. 
چهارشنبه هم ساعت ۷ بود که مامان آقای خونه اومد خونمون. مامانم نیومد چون خواهر کوچولو سرما خورده بود. 
با هم کلی حرف زدیم و بعد هم من پیرهن آقای خونه رو بریدم. اما یه قسمتش رو اشتباه کردم که باید یه جوری این گند و درستش کنم البته من به دید تجربه نگاه می کنم. 
مادر همسری پارچه چادر برای خودش خریده بود و با کلی خوراکی برای من. هر چی گفتم چادر رو بیار ببریم قبول نکرد چون پسرش مسافرت بود دوست نداشت که پارچه مشکی ببره.
شام هم نذاشت درست کنم می خواستم ماکارونی بذارم. اما بعدش یه فکری به ذهنم رسید.
یه غذای من درآوردی.ابتدا سیب زمینی را حلقه حلقه کرده بعد سرخ می کنیم و بعد هم روش گوشت چرخ کرده و فلفل دلمه و قارچ سرخ شده ریخته در نهایت پنیر پیتزا. خیلی خوشمزه شد. دستم درد نکنه عجب فکر بکری. 
و بدین ترتیب یه غذای فانتزی برای مادر شوهر عزیزمان پزیدیم. 
ساعت ۱۲:۳۰ هم رفتم بخوابم. اما چه خوابی اینقدر از خواب پریدم که عصبی شده بودم
پنجشنبه هم که من رفتم سرکار و باهم از خونه اومدیم بیرون و رفت خونشون. ظهر که من رسیدم خونه اول نهار میل کردم و بعد هم افتادم به جون خودم. دوباره اپی ... تا ساعت سه.
عوضش خیلی منظم شدم و کلی از خودمان خوشمان آمد.
در حین کار فیلم آ*واز ق*و رو هم دیدم برای شونصدمین بار.
ساعت ۴ از خونه رفتم بیرون و ساعت ۴:۳۰ آرایشگاه بودم. این آرایشگاه بازهم جدید بود. چون آرایشگاه قبلی بار اول کارش عالی بود اما دو بار بعدی که رفتم تقریبا یه چیزی تو مایه های گند زدن بود نه خیلی وخیم اما خوب می شد گند زدن رو احساس کرد. اینقدر آرایشگاه عوض می کنم که خدا می دونه. 
این خانومه به نظرم کارش فوق العاده بود. همون چیزی بود که مدتها بوددنبالش بودم.
در عرض یه ربع اون ابروهای پاچه بزی و هاچین واچین تبدیل شد به ابروی یه خانوم مرتب و نظیف.
بعد هم رفتم خونه مادر شوهر.
ساعت ۷:۳۰ گفتم کاموا میخوام اما دم خونمون پیدا نکردم دیگه مگه ولم کرد پاشو بریم از همینجا بخریم بیاییم. رفتم آقاهه کامواهاش و جمع کرده بود. گفت بریم کوچه برلن . گفتم بابا کوتاه بیا اینقدر که واجب نیست. فقط یه چرخ خیاطی فروشی رو دیدم و ازش یه سر جادکمه دوزی خریدم که خیلی بدردم میخوره.
فیلم دلداده رو هم خریدیم. پرواز آقای خونه قرار بود که ۸:۳۰ شب باشه و با یه ساعت تاخیر شد ۹:۳۰ دیگه رسید اونجا ساعت شد ۱۲. مسیج داده بود که شام بخورید. منم نه که نهار الکی پلکی یه چیزی خورده بودم خیلی گرسنم بود از هر شب بیشتر غذا خوردم حالا مامان آقای خونه اصرار داره که غذا از گلوت پایین نرفت چون همسری نبود.
منم خوب چی بگم فقط خندیدم .
تا ساعت ۲ اونجا بودیم فیلم و هم دیدیم و بعد هم اومدیم خونه. وقتی رسیدیم خونه همسری گفت:وای چقدر خونه خوبه. محکم بغلم کرد و گفت چقدر دلم برات تنگ شده بود.
گفت رفتم تو بازار که برات سوغاتی بخرم اما چیز بدرد بخوری نداشت فقط وسیله خونه بود.( آقای خونه معتقده که وسیله خونه خریدن به عنوان هدیه اصلا قشنگ نیست چون با یه تیر دو نشون زدنه)
تا ساعت ۴ بیدار بودیم ساعت ۴ خوابیدیم من ساعت ۲ بیدار شدم باورم نمی شد.
آقای خونه رو هم ساعت یه ربع به ۴ بیدار کردم.
دیروز هم کلن خونه بودیم. فیلم و کارتون و سریال هر چی داد بی وقفه نگاه کردیم. سرگیجه گرفته بودم. ساعت ۱:۳۰ خوابیدم. آقای خونه یه کار طراحی داشت و بیدار موند نمی دونم ساعت چند خوابید.
امروز صبح هم با شنیدن یک خبر جدید کلی مشعوف شدیم. قرار بر این است که (به احتمال ۹۹ درصد) شرکت رو تعطیل کنن و پرسنل رو منتقل کنن به کارگاه (ابتدای جاده شهریار) همه با هم بجز خانم منشی جون.
حالا نمی دونم تا حد جدی باشه و تا چه حد عملی و تا چند درصد آقای خونه موافق رفتن من باشه
تا بعد دوستام.