هرکجا هستم باشم آسمان مال من است
چهارشنبه 28 آذر ماه سال 1386
شب یلدا

سلام به همه دوستای خوبم

شب یَلدا یا شب چِله آخرین شب آذرماه، نخستین شب زمستان و درازترین شب سال است. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام آن را مبارک می دارند و این شب را جشن میگیرند.

ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر میشوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می‌کردند.

اکنون پس از ارائه نظریه کاربری تقویمی چهارتاقی نیاسر در نزدیکی شهر کاشان و امکان دیدار عملی طلوع خورشید انقلاب زمستانی، عده‌ای این شب را در انتظار تماشای خورشید در کنار چارتاقی برگزار می‌کنند.

 

در آیین کهن , بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمین می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپید به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کاخ شاهی و همه‌ی برده‌ها و خدمت‌کاران در سطح شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی می‌کردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و آحاد مردم همگی یکسان بودند( صحت این امر موکد نیست , شاید تنها افسانه باشد ) . جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شبنشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار میشود. متل گویی که نوعی شعرخوانی و داستان خوانی است در قدیم اجرا می شده است به این صورت که خانواده ها در این شب گرد می آمدند و پیرتر ها برای همه قصه تعریف می کردند . آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند , این میوه ها که اکثرا" کثیر الدانه هستند , نوعی جادوی سرایتی محسوب می شوند که انسان ها با توسل به برکت خیزی و پر دانه بودن آنها , خودشان را نیز مانند آنها برکت خیز می کنند و نیروی باروی را در خویش افزایش می دهند . در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

یکشنبه 25 آذر ماه سال 1386
دیروز

دیروز برای کاری از شرکت مرخصی گرفتم و رفتم خیابون هفت تیر.سر ظهر بود خیابونا خلوت بودن زودتر از اون چیزی که فکر می کردم رسیدم.

خیلی وقت بود این ساعت روز بیرون نبودم. مثل زندانی که آزاد شده احساس خیلی خوبی داشتم . از طرفی باید زود بر می گشتم شرکت چون کارم خیلی زیاد بود.

از اینکه وایسم و جنسایی که دست فروشا دارند و نگاه کنم خیلی لذت می برم اما جدیدا که تعدادشون خیلی کم شده. امیدوارم شب عید مثل سالهای قبل باشه.

به نظرم شب عید فقط تجریش.

دیروز هم یه چند تایی دست فروش بود یه چند دقیقه ای وایسادم بالاسر اونا . یه سفره کوچولو خریدم خیلی خوچگله.

دیگه جنگی رفتم کارم و انجام دادم و برگشتم.

موقع برگشتن میدون ولیعصر بودم منتظر تاکسی که یه دفه یه پراید سفید نگه داشت و یه خانوم مسن ، خیلی مسن پیاده شد . به من گفت دخترم می شه من و ببری. گفتم چشم

طفلکی اینقدر پیر بود که حتی با عصا هم نمی تونست راه بره یعنی اگه ولش میکردی وسط خیابون بود. تمام سنگینیش رو انداخته بود رو من. داشتم پرس می شدم. کمر درد هم دارم دیگه چه شود.

از خانومه پرسیدم: مادر جون کجا میری ؟ یه طلا فروشی رو نشون داد گفت اونجا. خیلی تعجب کردم با خودم گفتم حالا با این وضع اگه نری طلا فروشی چی می شه؟

خلاصه فاصله ده قدمی چند دقیقه ای طول کشید . بعد اشاره کرد به مغازه کنار طلافروشی و گفت اینجا آفتابش بیشتره من و ببر اینجا. رفتیم ، تا نشست گفت: مادر لیف نمی خری از من؟

تازه فهمیدم که طفلکی برای چی با این وضع اومده بیرون. گفتم چرا نمی خرم مادر.

یه لیف خریدم و اومدم. خیلی دلم براش سوخت کاش بودید و می دیدید که با چه سختی خودش و رسوند اونجا برای یه لقمه نون. خیلی از خودم خجالت کشیدم که اینقدر زود قضاوت کردم.

خدایا خودت کمکش کن . خودت به همه ما کمک کن.

یکشنبه 18 آذر ماه سال 1386
قصه ی شوریدگی

 

زیر ناودان امید بی چکه

آرزوهای سرد تا ابد خفته

چشم بیمار و خسته ی پدرم

گفت با من هزارها نکته

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

کودکم بینوای من معصوم

یادگار تمام رویاها

با من از غصه ها مگو دیگر

باز کن چشم خود به فرداها

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

فکر من جای دیگر است اما

با تمام حواس بی احساس

یاد چشمان بیگناه تورا

می کشم در خیال با وسواس

ـــــــــــــــــــــــــــــ

باز اما به خود که می آیم

رفته ای از نگاه و خاطره ام

ناله ها میکنم ازین تقدیر

که چرا زیر تیغ فاصله ام

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

من و یک خانه ی پر از دیوار

با تو اما دو پنجره صحبت

من و یک سینه ی پر از افسوس

تو و یک تیر عشق پر دقت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من و صدها نگاه از همه رنگ

که به من خیره می شود گه گاه

تو و یک قرن فاصله از دل

من و شبگریه و غمی جانکاه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من سراپا نوشتنم امشب

همه را شعله میزنم فردا

و فقط از تو می کنم آغاز

تو کجایی کجایی ای زیبا

 

یکشنبه 11 آذر ماه سال 1386
عشق

سپیده عشق

 

اسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه های مهتابست

امشب از خواب گریزانم

که خیال تو خوشتر از هر خواب ست

خیره بر سایه های وحشی بید

می خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

تن صدها ترانه میرقصد

در بلور ظریف اوایم

لذتی ناشناس و رویا رنگ

می دود همچو خون به رگهایم

مینهم سر به روی دفتر خویش

اه...گویی ز دخمه ی دل من

روح شبگرد مه گذر کرده

در خیالم ستاره ای پر نور

می درخشد میان هاله ای راز

دامن از عطر یاس تر کرده

 

ناشناسی درون سینه من

پنجه بر چنگ و رود می ساید

همره نغمه های موزونش

اه

با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آن دو چشم شور افکن

سوی من گرم و دلنشین باشد

گویا بوی عود می اید...باور نمیکنم که مرا

بی گمان زان جهان رویایی

زهره بر من فکنده دیده ی عشق

هر گاه دلت هوایم را کرد به اسمان بنگر

می نویسم به روی دفتر خویش:جاودان باشی ای سپیده عشق

و ستارگان را ببین که همچون دل من در

هوایت می تپند

 

»دوست دارم«