هرکجا هستم باشم آسمان مال من است
دوشنبه 24 دی ماه سال 1386
آنچه گذشت(۱)

دیروز ساعت ۵ رسیدم خونه. تا ساعت ۶و نیم کارهام و انجام دادم و شام درست کردم.برای خودم خورشت بامیه درست کردم.(همسر بنده همه چیز نمی خوره برای همین هر وقت چیزی هوس کنم باید دومدل غذا درست کنم)راستی عدسی هم درست کردم (برای صبحونه آقای همسر، آخه خیلی وقته که گفته من هم حوصله نداشتم دیگه دیروز دلم براش سوخت)Perfecto از ساعت ۶:۳۰تا ۱۰ تنها بودم. اما اینقدر خسته بودم که حوصله هیچ کاری رو نداشتم. یه پتو برداشتم و جلو تلویزیون دراز کشیدم دیگه تا می تونستم سریال دیدم و مسابقه دیدم حالم داشت به هم می خورد. تا به این ورزش کردن عادت کنم طول می کشه. از باشگاه که میام انگار من و کوبیدن .Bored

ساعت ۱۰ همسری اومد. شام هم خریده بود. خیلی خوشحال شدم. اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که از درست کردن غذا اون هم فرداشب (امشب) بعد از باشگاه راحت می شم.

یه دستگاه  DVD خریده بود. انقدر خوچگله. تا ساعت ۱۲:۳۰ با اون ور رفتیم بعد هم شام خوردیم اما چه شامی .نه که حوصله داغ کردنش و نداشتم همونطور سرد آوردم. طفلک همسری به این چیزا گیر نمیده من هم خیلی دیگه تنبل شدم.خیلی از خودم بدم اومد. برای جبران یه نهار توپ برای امروزش آماده کردم.

تا بخوابم ساعت شد ۲. البته نخوابیدم غش کردم. صبح هم که طبق معمول ساعت ۷:۳۰ بیدار شدم.

از صبح تا الان که ساعت ۹:۵۵ دقیقه است هیچ کاری نکردم. خوب کردم که هیچ کاری نکردم.اوایل امسال مدیرمون صحبت کردم می گم حقوقم کمه میگه باور کنید برام مقدور نیست. خلاصه با کلی اصرار ۷۰۰۰۰تومن رو حقوقم گذاشت (با اضافه کردن این مبلغ تازه حقوقم شده در حد خیلی معمولی)حالا خوبه همه خریدای شرکت زیر دست خودمه می دونم چه سودایی می گیرن

یکشنبه 23 دی ماه سال 1386
امروز خوبم

با وجوداینکه دیروز سومین جلسه ای بود که رفتم باشگاه ولی کمرم خیلی بهتره. کمتر احساس درد می کنم و از این بابت خیلی خوشحالم.

دیروز بعد از ظهر یک دفه حس خیلی بدی پیدا کردم ، گاهی اینطوری می شم . از همه چیز بیزار می شم. از زندگی از تلاش برای زندگی اما خدا رو شکر وقتی رفتم باشگاه خیلی بهتر شدم.

اینقدر خسته شدم که دیگه مجالی برای این فکرای مزخرف نداشتم. همیشه این جور مواقع پترس انگار حس ششمش کارمی کنه و محبتش بیشتر از قبل می شه. خدا رو شکر

امروز خوبم و سعی می کنم به چیزای خوب فکر کنم.

 

شنبه 22 دی ماه سال 1386
دلم تنگه

دقیقه ها به ساعت ساعتها به روز و روزها به ماه ... و حالا سالهاست که از تولدم می گذره

به گذشته که بر میگردم باورم نمی شه که تک تک روزها رو زندگی کردم

الان چند ساله که دارم روز و به شب و شب و به روز می سپرم. دلم تنگه خیلی هم تنگه

برای گذشته برای جوونیهای پدرم ، مادرم برای بچگی خودم کنار خواهر و برادر

انگار هر چی بزرگتر می شی زندگی بی روح تر و زشت تر می شه. تو دنیای بزرگا فقط عشقه که قشنگیش اندازه نداره اما افسوس که اینقدر زود میگذره که انگار هم چیز یه آن بوده.

هیچ بهونه ای نمی تونه خوشی کودکانه رو بر هم بزنه .اما بزرگ که می شی با هر بهونه ریز و درشتی زندگیت به هم می ریزه. ای کاش می شد چشمها رو بست و به گذشته پرواز کرد به زمانی که پدر بزرگ زنده بود و قصه های قشنگ میگفت به وقتی که مادر بزرگ زنده بود و زیاد هم ما رو دوست نداشت.

یاد پدر بزرگ بخیر. چقدر مهربون و دوست داشتنی بود. عصر ای تابستون همیشه خونه ما بود .

الان همه چیز خوبه گاهی وقتا خیلی خوبه اما دلتنگی گذشته نمیذاره . انگار یه جورایی اسیر گذشته ام.

به کجا چنین شتابان؟؟؟؟

شنبه 22 دی ماه سال 1386
آنچه در تعطیلات گذشت

روز یکشنبه که من صبح دیر به سر کار رسیدم بعد از ظهر هم که ساعت ۲ آقای مدیر عامل طی یک تماس تلفنی اعلام کردن راس ساعت ۲ شرکت را ترک کنید. ماهم که حرف گوش کن ساعت ۱:۵۵ محل رو ترک و به خانه رفتیم.  9 To 5 

  یکی از همکارام هم ( سپیده) با من اومد خونه ما .اندکی از خود پذیرایی کردیم و ساعت ۵ هم ایشون رفتند.   Chocolate Valentine Female Coffee Drinker

خلاصه تا شب همینطور مثل علافا تو خونه چرخیدم و چرخیدم (دریغ از یه کار مثبت) شب هم که اعلام شد دوشنبه و سه شنبه تعطیل. آقای مدیر عامل هم پیغام دادند که فعلا روز دوشنبه تعطیله. Weekend 2 

در تعطیلی روز دوشنبه تنها کار مثبتی که کردم این بود که تقویت کننده به موهام زدم و دیگه ... همین.باشگاه هم که تعطیل بود. تا شب در جوار همسری مشغول تلویزیون بودیم .قرار شد که عصر با هم بریم قدم بزنیم و از بیرون شام بگیریم. (البته می دونستم که بزودی این تصمیم کنسل می شه سابقه ایشون در این موارد خرابه)یک ساعت گذشت دو ساعت گذشت و بالاخره اعلام شد که: تو سرما اصلا حال نمیده بریم بیرون خودم الان برات کباب درست می کنم.

برو سیخ بیار. پیاز و پوست بکن بعد رنده کن..... همینطور دستور بود که صادر می شد.گفتم:الان مثلا داری به من کمک می کنی؟؟ من اصلا شام نمیخورم اگر هم برای خودت درست می کنی پاشو همه کار ش و بکن دیگه چقدر دستور میدی.

می گه ببین اصلا جنبه نداری بهت کمک کنم. . معنی کمک رو هم فهمیدیم. همه آشپزخونه رو کشیدم تو سالن .

بالاخره با کلی دنگ وفنگ کباب درست کرد (خوشمزه شد ولی اصلا مزه کباب نمیداد)آخر شب هم اعلام کردند که فردا هم نمیخواد بری شرکت . گور بابای ...من هم گفتم چشم (آخه چیز دیگه نمی تونسم بگم. فکر می کنه من میرم شرکت یعنی میرم پارتی . میخواد تنبیه کنه می گه یه کاری نکن که دیگه نذارم بری شرکت..

خلاصه تا غروب خونه بودیم و غروب باهم رفتیم یه دور بزنیم مگه ماشین بیرون می اومد فکر کنم یه ۴۵ دقیقه ای درگیر بودیم . اینقدر غر زد (به من نه ها به برف و آدما )که به غلط کردن افتادم.

خلاصه موقع برگشتن گفت اگه زمین خراب نبود بیشتر می رفتیم می گشتیم اما دیگه باید بریم خونه.

هر چی من عشق بیرونم اون عشق خونه. از صبح که بیدار می شه تا شب بسط یه جا می شینه خدائیش نمی دونم چه جوری . من که میرم میام می گه چقدر وول میخوری یه دیقه ساکت نمی تونی بشینی.

دیشب هم اولتیماتوم دادن که : اگه بری بیرون اتفاقی برابت بیفته من می دونم با مدیرتون .

صبح هم به زور از خواب بیدار شدم خدائیش اصلا صبح زودحال نمیده بیدار بشی .

گاهی وقتا به سرم میزنه کلا خونه دار بشم یه وقتا چه مزه ای میده. نه؟

این هم از ماجرای تعطیلی ما. اون که به دیوار می خوره مدیرمونه.

Cannonball

یکشنبه 16 دی ماه سال 1386
خرید جدید همسری

باز هم برف اون هم چه برفی  Buried In Snow 

روز جمعه مهمون داشتیم و شب دیگه حوصله شستن و جمع و جور کردن نداشتم. شب هم تا ساعت ۲ با همسری بیدار موندیم و صبح هم که دیگه از خستگی اصلا نمی تونسم بلند شم. اما چه می شود کرد که باید بلند شد.     Bored 

خلاصه بدو بدو رفتم سرکار تا ساعت ۵:۱۵ بعد هم با عجله رفتم خونه حاضر شدم  که برم کلاس. باشگاه دیگه. دیروز اولین جلسه بود.خیلی خوب بود. موزیکایی که میذارن آدم و سرحال می کنه. Step Aerobics 

ساعت ۷ کلاس تموم شد و تابرسم خونه ساعت ۷:۲۰ بود. حالا با اون همه خستگی باید کار خونه هم می کردم.ظرفا رو شستم و در حین شستن ظرف شام درست کردم . خونه رو جمع و جور کردم (به سرعت برق و باد) تا ساعت ۸:۳۰ همه کارام و کردم چایی رو هم آماده کردم و سریال حلقه سبز رو دیدم. Bravo 

قرار بود همسری دیشب زود بیاد اما ساعت ۹ شد خبری نبود ۹:۱۵ شد باز هم خبری نبود. براش مسیج دادم که : می خوای دیر بیایی نمی تونی یه خبر بدی ؟؟؟

پنج دقیقه بعد همسری زنگ زد و گفت: عزیزم تو که نمی دونی من کجا بودم و چی خریدم صبر کن بیام اونوقت می فهمی که باز بیخودی قضاوت کردی.تا من بیام شام و حاضر کن که خیلی گرسنه امه.

خلاصه بدوبدو شام و آماده کردم و منتظر نشستم. همسری اومد با یه جعبه شیرینی و یه آنتن کنترلی و یه گوشی تلفن.

منو گوشی اینقدر بد ترجمه شده بود که ترجیح دادیم انگلیسیش رو بخونیم. یه کم کنار همسری بودم و بعد خسته شدم . نمی دونم این چه عادت بدیه که این داره. هرکاری می کنه من باید کنارش باشم. کلافه می شم. غر غر می کنه میگه تو اصلا دوست نداری با من باشی همش کناره گیری میکنی!!!!! این اخلاقش رو اصلا دوست ندارم. روزای تعطیل نمی تونم به هیچ کاری برسم اگه هم کاری کنم همسری نشسته یه طرف دیگه و مدام زیر لب یه چیزایی می گه.خیلی کلافه بشم اصلا اهمیت نمیدم و به کارخودم میرسم.

خلاصه تا اینها رو راه بندازیم و شام بخوریم (البته که من نخوردم چون دیگه باشگاه میرم)باز ساعت ۲ خوابیدم. دیگه صبح حال نداشتم زود بیدار شم تا ساعت ۹ خوابیدم.ساعت ۹:۴۰ رسیدم شرکت Snowstorm

الان هم که تمام تنم درد می کنه. نه که دیروز باشگاه رفتم برای همین.

امروز هم از ساعتی که اومدم بیکارم آقای مدیر نیستن خبری هم از کار تو شرکت نیست.

باز هم حالی به حولی Kisses 

   1      2      3    صفحه بعدی