دیروز ساعت ۵ رسیدم خونه. تا ساعت ۶و نیم کارهام و انجام دادم و شام درست کردم.برای خودم خورشت بامیه درست کردم.(همسر بنده همه چیز نمی خوره برای همین هر وقت چیزی هوس کنم باید دومدل غذا درست کنم)راستی عدسی هم درست کردم (برای صبحونه آقای همسر، آخه خیلی وقته که گفته من هم حوصله نداشتم دیگه دیروز دلم براش سوخت)
از ساعت ۶:۳۰تا ۱۰ تنها بودم. اما اینقدر خسته بودم که حوصله هیچ کاری رو نداشتم. یه پتو برداشتم و جلو تلویزیون دراز کشیدم دیگه تا می تونستم سریال دیدم و مسابقه دیدم حالم داشت به هم می خورد. تا به این ورزش کردن عادت کنم طول می کشه. از باشگاه که میام انگار من و کوبیدن .
ساعت ۱۰ همسری اومد. شام هم خریده بود. خیلی خوشحال شدم. اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که از درست کردن غذا اون هم فرداشب (امشب) بعد از باشگاه راحت می شم.
یه دستگاه DVD خریده بود. انقدر خوچگله. تا ساعت ۱۲:۳۰ با اون ور رفتیم بعد هم شام خوردیم اما چه شامی .نه که حوصله داغ کردنش و نداشتم همونطور سرد آوردم. طفلک همسری به این چیزا گیر نمیده من هم خیلی دیگه تنبل شدم.خیلی از خودم بدم اومد. برای جبران یه نهار توپ برای امروزش آماده کردم.
تا بخوابم ساعت شد ۲. البته نخوابیدم غش کردم
. صبح هم که طبق معمول ساعت ۷:۳۰ بیدار شدم.
از صبح تا الان که ساعت ۹:۵۵ دقیقه است هیچ کاری نکردم. خوب کردم که هیچ کاری نکردم.اوایل امسال مدیرمون صحبت کردم می گم حقوقم کمه میگه باور کنید برام مقدور نیست. خلاصه با کلی اصرار ۷۰۰۰۰تومن رو حقوقم گذاشت (با اضافه کردن این مبلغ تازه حقوقم شده در حد خیلی معمولی)حالا خوبه همه خریدای شرکت زیر دست خودمه می دونم چه سودایی می گیرن












این اخلاقش رو اصلا دوست ندارم. روزای تعطیل نمی تونم به هیچ کاری برسم اگه هم کاری کنم همسری نشسته یه طرف دیگه و مدام زیر لب یه چیزایی می گه.


