روز پنجشنبه به مادر پترس زنگیدم و گفتم که ما نمی آیم اونجا. اگر چه که ناراحت شد اما چاره ای نبود از اینکه عادت کردن ما هر هفته اونجا باشیم دارم اذیت می شم. 
پترس گفته بود باید یه برنامه برای خودت بریزی که من میرم بیرون حواسم پیش تو نباشه.
بنابراین من به یکی از دوستام زنگولیدم و اون هم گفت با یکی دیگه از دوستام قرار دارم. اینجوری شد که مجبور شدم به پترس خالی ببندم
و گفتم سپیده میاد پیشم تو با خیال راحت به کارت برس. خلاصه با بیرون رفتن همسری به کار شریف خانه داری مشغولیدم. قبل از شروع به کار سی دی ها رو مرتب کردم در همین حین سی دی که در دوران خوش دوستی پترس داده بود پیدا کردم. خدائی عجب گلچینی کرده بود.
صدای ضبط بلند و رها درحال کار. ابتدا گرت گیری و جمع و جور کردن بعد هم جارو کشیدن. در مرحله بعد وارد آشپزخونه شدم و ظرفا رو شستم و مرتب کردم.
در حین شستن ظرف یکی از دوستام زنگید وقتی فهمید که تنهام گفت بیا خونمون من هم گفتم که نه مثلا من تنها نیستم نمی تونم بیام.
خلاصه که چهل و پنج دقیقه حرفیدیم .
بعد پدر پترس زنگ زد که چرا نمی آید... ای بابا حالا تا فردا من باید نوبتی توضیح می دادم . گفتم مهمون دارم . 
به ادامه فعالیت مشغول شدم .بعد رفتم خرید. خرید کوچولو. از آنجائیکه بسیار خسته شده بودم و در تاریخ همسر داری چنین فعالیت بی نظیری نکرده بودم
دیگه حوصله آشپزی نداشتم. برای شام کباب گرفتم.
در نهایت مشغول خدمات بهداشتی شدم. ساعت ۹:۱۵ همسری زنگ زد و گفتم که سپیده پنج دقیقه می شه که رفته
. گفت من هم دارم میام دیگه.
سریال رقص پرواز شروع شد برای اینکه دیگه کلی به پترس حال داده باشم سریال رو براش ضبط کردم.
تا ساعت ۳ بیدار بودم و ۳ دیگه غشیدم. و اما جمعه: روز جمعه ساعت ۱۱ بیدار شدم و تصمیم گرفتم برای نهار پیتزا درست کنم البته نهار که چه عرض کنم . روزهای تعطیل ما ۵ یا ۶ غذا می خوریم . آخر صرفه جویی(صبح و ظهر و شب همه اش خلاصه می شه تو عصر) 
به موهام تقویت کننده زدم که در حین فعالیت تقویت بشه. بعد هم یه دوش حسابی(این صابخونه ما آب و باز می کنه دیگه ما آب نداریم اما خوشبختانه دیروز تشریف نداشتن و بالاخره تونستم یه حموم درست و حسابی برم) ساعت ۲ همسری بیدار شد.
مشغول دیدن فیلم بودیم که موبایل پترس زنگید. بعععععععععععععععععععععععععععععله. مادر همسری بود. گفت حالا که شما نیومدین ما می آییم.
خیلی مهربونن اما خوب دیگه همسر پترس زیاد حال و حوصله مهمون نداره. پیتزا درست کردم. سبزی پلو با مرغ هم درست کردم. ....
خلاصه درگیر بودیم تا ساعت ۱۰ که رفتن. البته دست مادر شوهر درد نکنه.ظرفا رو شست ، آشپزخونه رو هم تمیز و مرتب کرد بعد رفتن. همه اش می گفت تو فردا بری باشگاه دیگه خسته می شی نمی تونی که بیای کار کنی.