هرکجا هستم باشم آسمان مال من است
دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386
دوران خوش دانشگاه

دیروز بعد از ظهر که از شرکت رفتم هنوز چند قدمی دور نشده بودم که یه دفه یه چهره آشنا دیدم از دیدنش اینقدر خوشحال شدم که حد نداشت. رئیس آموزش دانشگاه. تا من و دید شناخت. وای که چقدر از دیدنش خوشحال شدم. کم مونده بود بغلش کنم.

بعد از کلی احوالپرسی گفتم : یعنی شما من و شناختید؟ گفت: آره مگه می شه نشناسم، دائم تو دانشگاه اینور می رفتید اون ور می رفتید. می خوای بگم ورودی چه سالی بودید؟ گفتم بگید: با تعجب دیدم دقیق یادشه.

پرسیدم یعنی شما همه رو خوب یادتونه؟ گفت: همه رو که نه اما اونایی که مثل شما خیلی شیطون بودن و خوب یادمه.

دلم نمیخواست خداحافظی کنم اما دیگه بیشتر از این نمی تونستم مزاحمش بشم. دلم میخواست تا ساعتها باهم حرف میزدیم. پرواز کردم به روزای خوب ، به روزایی که اصلا معنی غم وغصه رو نمی فهمیدیم. به روزایی که فقط تو فکر این بودیم چه برنامه ای بریزیم و آمار کی و بگیریم.

از دیروز پر کشیدم به سالها قبل. انگار دلم نمی خواد برگردم.

شنبه 27 بهمن ماه سال 1386
هیچی

نمی دونم چرا حوصله نوشتن ندارم. هفته پیش که حوصله نداشتم امروز هم که خوابم میاد. دیشب خونه دوستم بودم . همیشه می گفت بچه ام اصلا شبا بیدار نمی شه حالا از شانس من دیشب مدام بیدار می شد و گریه می کرد. البته طفلکی مریض شده بود، خوب اینم از شانس منه دیگه. نتونستم بخوابم.

هفته پیش انقدر کسل بودم که نه باشگاه رفتم نه به موسیقی رسیدم هیچی فقط اومدم سر کار و بعد هم خونه. گاهی چقدر از زندگی متنفر می شم. داشتم زندگی رو بالا می آوردم.

امروز جدا از مسئله خواب آلودگی فکر می کنم از هفته پیش بهترم.

از همدل جون ممنونم . خودت می دونی چرا.

شنبه 20 بهمن ماه سال 1386
من و پنجشنبه و جمعه

روز پنجشنبه به مادر پترس زنگیدم و گفتم که ما نمی آیم اونجا. اگر چه که ناراحت شد اما چاره ای نبود از اینکه عادت کردن ما هر هفته اونجا باشیم دارم اذیت می شم. Mouth At Side

پترس گفته بود باید یه برنامه برای خودت بریزی که من میرم بیرون حواسم پیش تو نباشه.  Heart Eyes بنابراین من به یکی از دوستام زنگولیدم و اون هم گفت با یکی دیگه از دوستام قرار دارم. اینجوری شد که مجبور شدم به پترس خالی ببندم و گفتم سپیده میاد پیشم تو با خیال راحت به کارت برس. خلاصه با بیرون رفتن همسری به کار شریف خانه داری مشغولیدم. قبل از شروع به کار سی دی ها رو مرتب کردم در همین حین سی دی که در دوران خوش دوستی پترس داده بود پیدا کردم. خدائی عجب گلچینی کرده بود. صدای ضبط بلند و رها درحال کار. ابتدا گرت گیری و جمع و جور کردن بعد هم جارو کشیدن. در مرحله بعد وارد آشپزخونه شدم و ظرفا رو شستم و مرتب کردم.

در حین شستن ظرف یکی از دوستام زنگید وقتی فهمید که تنهام گفت بیا خونمون من هم گفتم که نه مثلا من تنها نیستم نمی تونم بیام. خلاصه که چهل و پنج دقیقه حرفیدیم . بعد پدر پترس زنگ زد که چرا نمی آید... ای بابا حالا تا فردا من باید نوبتی توضیح می دادم . گفتم مهمون دارم .

به ادامه فعالیت مشغول شدم .بعد رفتم خرید. خرید کوچولو. از آنجائیکه بسیار خسته شده بودم و در تاریخ همسر داری چنین فعالیت بی نظیری نکرده بودم دیگه حوصله آشپزی نداشتم. برای شام کباب گرفتم.

در نهایت مشغول خدمات بهداشتی شدم. ساعت ۹:۱۵ همسری زنگ زد و گفتم که سپیده پنج دقیقه می شه که رفته. گفت من هم دارم میام دیگه.

سریال رقص پرواز شروع شد برای اینکه دیگه کلی به پترس حال داده باشم سریال رو براش ضبط کردم.

تا ساعت ۳ بیدار بودم و ۳ دیگه غشیدم. و اما جمعه: روز جمعه ساعت ۱۱ بیدار شدم و تصمیم گرفتم برای نهار پیتزا درست کنم البته نهار که چه عرض کنم . روزهای تعطیل ما ۵ یا ۶ غذا می خوریم . آخر صرفه جویی(صبح و ظهر و شب همه اش خلاصه می شه تو عصر)

به موهام تقویت کننده زدم که در حین فعالیت تقویت بشه. بعد هم یه دوش حسابی(این صابخونه ما آب و باز می کنه دیگه ما آب نداریم اما خوشبختانه دیروز تشریف نداشتن و بالاخره تونستم یه حموم درست و حسابی برم) ساعت ۲ همسری بیدار شد.

مشغول دیدن فیلم بودیم که موبایل پترس زنگید. بعععععععععععععععععععععععععععععله. مادر همسری بود. گفت حالا که شما نیومدین ما می آییم.

خیلی مهربونن اما خوب دیگه همسر پترس زیاد حال و حوصله مهمون نداره. پیتزا درست کردم. سبزی پلو با مرغ هم درست کردم. ....

خلاصه درگیر بودیم تا ساعت ۱۰ که رفتن. البته دست مادر شوهر درد نکنه.ظرفا رو شست ، آشپزخونه رو هم تمیز و مرتب کرد بعد رفتن. همه اش می گفت تو فردا بری باشگاه دیگه خسته می شی نمی تونی که بیای کار کنی. 

چهارشنبه 17 بهمن ماه سال 1386
اسبی می شویم

مثل همدل دوست عزیزم می خوام یه اسم برای همسری بذارم که بتونم راحت تر صداش کنم. طی جریاناتی ایشون اسم مستعار دارن که در فرصت مناسب عرض می کنم. ایشون کسی نیستن جز پترس.( همون که انگشتش و کرد تو سوراخ سد و همه آدما رو نجات داد)

این پترس شبا من و اسبی میکنه . سرکار نهارش رو دیر میخوره اونوقت شب که ساعت ۹ یا ۹:۳۰ میاد خونه گرسنه نیست دیگه. باید صبر کنیم تا ایشون گرسنه بشن. تا گرسنه بشه ساعت می شه ۱۱ یا ۱۱:۳۰ تازه اون هم با منت(نه اینکه من گرسنه باشم ها نه فقط برای اینکه هر چی دیرتر شام بیارم دیرتر میتونم آشپزخونه رو مرتب کنم و دیرتر می تونم بخوابم). اگه گرسنه باشم که صبر نمی کنم همون ساعت که میرسه خونه من هم از خودم پذیرایی می کنم.

حالا فکر کنید که ۱۱ شام خوردیم تازه نوبت شب نشینی میشه دوست داره تا یک و دو با هم بشینیم. آی حرص میده من و آی حرص میده. البته من که اصلا اهمیت نمیدم ساعت ۱۲ یا ۱۲:۳۰ می خوابم.

دیشب هم از اون شبا بود. موقع شب بخیر گفتن چپ چپ من و نگاه می کنه. میگه برو بخواب برو ،خواب برای تو از همه چیز واجب تره. (خوب معلومه )

انگار از صبح تو خونه خوابیدم لنگم و هوا کردم . کار هر شبش اینه که تا ساعت ۳ یا ۴ بیدار می مونه. صبح هم همیشه خواب می مونه. البته محل کارش طوریه که براش مشکل ساز نیست نه مثل من که باید ساعت بزنم و بابت هر دقیقه تاخیر از حقوقم کم بشه.

خیلی عصبانیم. دیشب که می خواستم خفش کنم. قاتل می شویم.

 

دیروز زنگ زدم به دوستم که برم پیشش دیدم ای بابا مسموم شده اون هم چه مسمومیتی حتی نتونست حرف بزنه . رفتم خونه. یه کم آشپزخونه رو تمیز کردم و شام درست کردم. بعد دوستم که دیروز ذکر خیرش بود اومد پیشم.نیم ساعتی بود و بعد هم رفت. تا ساعت ۹:۳۰ منتظر پترس بودم . یه زنگ نمی زنه .

وقتی اومد هر چی سعی کردم به روی خودم نیارم نشد. محلش نذاشتم.می گه تخصصت اینکه بری رو اعصاب آدم. گفتم مگه یادت نیست با هم از یه دانشگاه تخصص گرفتیم.

 اومده هی بوسم میکنه و هی شوخی می کنه من هم که اصلا حوصله اش و نداشتم. به خاطر اینکه آخر شبی دعوا نشه لبخندای ملیحانه ای تحویلش دادم اینجوری

دلم خوش بود که ورزشکارم ، دیروز تو یه برنامه تلویزیونی یه آقایی بود می گفت ورزشکار به کسی می گن که در هفته حداقل ۶ ساعت ورزش کنه. اما من که همش ۳ ساعت ورزش میکنم. حالا از هفته دیگه روزای فرد تا جائیکه بتونم یک ساعت میرم پیاده روی. من باید ورزشکار بشم.

سه شنبه 16 بهمن ماه سال 1386
دیروز من

امروز سه شنبه شانزدهم بهمن ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و شش.

من چه حالی دارم؟؟؟؟؟؟؟؟   Question Mark آهان امروز خوبم. شک ندارم ها داشتم ته ته فکرم و کنکاش می کردم ببینم چیزی هست که بتونه اذیتم کنه یا نه. نه نه نه چیزی نیست. Cheer Up 

دیروز رفتم باشگاه وای که چقدر خوب بود. یکی از بچه ها یه تمرینایی میداد مثل رقص باله. Ballerina  انقدر آرامش پیدا کردم که حد نداشت. خیلی خوب بود اما حیف که کم بود. دیگه کم کم دارم راه می افتم. دقیقا دیروز یکماه شد که باشگاه میرم. خدا رو شکر فعلا سرد نشدم. Weight Lifting 

ساعت هفت و نیم رسیدم خونه. تصمیم داشتم که اصلا جواب تلفن و ندم و به کارام برسم. اما یکی از دوستام زنگ زد چون می دونستم حال روحی خوبی نداره مجبور شدم جواب بدم .۵۰ دقیقه صحبت کردیم Electric  یعنی از زندگی ساقط شدم. همش من حرف زدم . هی نصیحت هی نصیحت البته این اولین بار نیست ها . فقط من و خسته می کنه دوباره کار خودش و می کنه. Frown 

دوست من قصد ازدواج داره اما طرف مقابل نه. دیگه دیشب علنی گفتم : بابا چرا اینقدر مثل کنه چسبیدی بهش نمی خواد که نمی خواد . یه کاری نکن از اینکه به تو پیشنهاد دوستی داده به ...خوردن بیفته. دیشب دیگه خیلی رک همه چیز و گفتم. حالا نمی دونم بهش بربخوره یه کم به خودش بیاد یا نه. Secret 

اصلا من نمی فهمم وقتی یکی یکی رو نمی خواد این اصرار و گریه چه معنی داره!!!! یعنی تو رو خدا من و بخواه. Shocked 

این دخترا هم کارایی می کنن ها.بگذریم.

  امروز جلسه دوم کلاس موسیقیه. قبلی ها رو خیلی خوب یاد گرفتم. فکر کنم اردیبهشت بتونم   ساز بگیرم دستم. چون تا این مبانی تموم بشه و کاملا یاد بگیرم یک ماه و نیم طول می کشه بعد هم که تعطیلات عیده و ... دیگه همون اول اردیبهشت.   Love Song 

امروز عصر میرم خونه دوستم. یه دختر داره اینقدر خوشگل و بانمکه Hawaiianکه حد نداره. یه کم برم بخورمش بیام.Munchy همسر دوستم رفته امریکا ( مقیم آمریکاست) قراره کار اینا رو هم درست کنه و ببردشون. ( خوش به حالشون حسودیم می شه خوب)

تقدیم به همسریKisses

   1      2    صفحه بعدی