هرکجا هستم باشم آسمان مال من است
دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386
سال نو مبارک

آخرین پست سال یکهزار و سیصدو هشتاد و شش

سال هشتاد وشیش برای من بهتر از سال قبل بود. از همه مهمتر اینکه کمتر با پترس بحث کردیم. البته نه اینکه کم بحث کردیم ها نه کمتر از سال قبل .

امسال برای عید ذوق بیشتری دارم اما پارسال نه خونه تکونی کردم نه علاقه ای به انجام کاری داشتم. اما امسال چند روز مونده به عید همه کارام تموم شد و دیروز رفتم دوتا ماهی خوچگل خریدم و تو تنگی که چند روز پیش خریده بودم انداختم با اون سنگای خوشگل.

۶ تا پیاله سفالی با دو تا تخم مرغ سفالی خریدم که امروز برم رنگشون کنم. رنگ اسپری خریدم . دلم می خواست همه رنگا رو بخرم اما از آنجاییکه من بسیار زیاد دمدمی مزاج هستم ترسیدم بخرم بعدا پشیمون بشم چون نمی دونم فعلا به چه دردی میخوره فقط کرم خریدن دارم. یه تصمیم جدید هم گرفتم. می خوام یه گلدون بزرگ سفالی بخرم و  تو این چند روز که تعطیلم روش کار کنم. تا حالا این کار و نکردم اما چون علاقه دارم می دونم که می تونم.

امروز هم سبزه و بقیه هفت سین رو می خرم به اضافه سنبل.

دلم می خواد در سال جدید چیزای جدید زیادی یاد بگیرم . کلاس موسیقی و ورزش که حتمیه (البته اگه خدا بخواد و مشکلی پیش نیاد) 

یه عالمه غذای خوشمزه از سایت گرفتم که کم کم میخوام درست کنم. خلاصه سال جدید می خوام کولاک کنم اگه پترس بذاره.

از ته ته ته قلبم برای همه مریضا همه گرفتارا همه کسانی که عزیزی رو از دست دادن دعا می کنم. از خدا می خوام در برابر همه سختی ها و مشکلات بهمون صبر بده .

امیدوارم سال جدید سالی پر از موفقیت و تندرستی برای همه باشه و همه به آرزوهای خوبشون برسن.

موقع تحویل سال نو به یاد هم باشیم و برای آرزوهای قشنگمون دعا کنیم. برای سلامتی همه پدر و مادرها دعا کنیم که همیشه و همیشه و در همه حال به فکر ما هستن و از خدا بخواهیم که همه رفتگان رو بیامرزه . خلاصه به یاد همه باشیم .

سال نو مبارک  

 

عاشق اینام:

شنبه 25 اسفند ماه سال 1386
رها کدبانو می شود

از یکشنبه هفته پیش هر روز بعد ازظهر یه مقداری از کارهای خونه رو انجام دادم . روز سه شنبه فرشها رو آوردن . انقدر تمیز شده بود که دلم می خواست همینطور روشون غلت بخورم. فرشا که کثیف نبودن افتضاح بودن . هر کی می اومد می گفت نمیخواین فرشاتونو بدین بشورن. خلاصه دیگه به رگ غیرتم برخورد و در یک اقدام انتحاری با قالیشویی تماس گرفتم.

روز سه شنبه یه کاری کردم که هنوز به پترس نگفتم یعنی نمی تونم بگم. یه آقایی اومد زنگ خونه رو زد و گفت:‌آبجی ظرف نمیخواید. گفتم اگه پیشدستی دارید چرا. گفت نه سرویس کامل ۶ نفره داریم. نمی دونم چرا هوایی شدم برم ببینم. خلاصه رفتن دیدن همانا و خرید کردن هم همانا.

اول می گفت: ۷۵هزار تومن .بعد ۶۰هزار تومن . گفتم اصلا من ظرف نمیخوام. حالا می خواستم بیام تو گفت:‌آبجی به خدا برای اجاره خونه پولش و لازم دارم بذار بیام تو ظرفا رو نشونت بدم اگه نخواستی خوب نخر. رفتم خانوم صابخونه رو صدا کردم . بعد گفتم حالا بیا تو حیاط. خولاصه. از ۷۵ هزار رسوندمش به ۳۵ هزار . بالاخره خریدم. هنوز یه کارتون سرویس دوازده نفره داریم که بازش نکردم برای همین پترس گفته یه دونه ظرف هم نخرم. اما اینقدر اینا خوچگلن. صورتی با گلای خوچگل . دوسشون دارم خوب.

از کارهای انجام نشده فقط مونده بود سالن با اون پنجره های قدی بلند و یه خلوار پرده و مبلها و لوستر ( همین دیگه چیزی نمونده بود). روز دوشنبه زنگ زدم به یکی از این موسسه ها و برای روز پنجشنبه گفتم یه کارگر بفرستن. به پترس گفتم :‌گفت خانوم میاد دیگه نه؟

من هم گفتم :‌نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه. تورو خدا گیر نده که مثل پارسال اصلا کاری نکردم. دیگه هیچی نگفت:‌گفتم ساعت دو برو بیرون می شینی غر میزنی نمیذاری کارم و بکنم. مثل یه بچه خوب ساعت ۲ رفت بیرون. البته چی از این بهتر .

به آقاهه گفتم اول پرده ها رو درآورد . همینطور که مشغول پاک کردن شیشه ها بود من هم پرده ها رو به نوبت تو ماشین انداختم. دیدم تا سری اول پرده ها شسته بشه که این کارش تموم نشده مجبور شدم من هم بهش کمک کردم . همنطور کار کردیم. یعنی همه کارها رو دوتایی کردیم (چشم پترس و دور دیدم) تقصیر من که نیست هم کار زیاد بود هم این آقاهه با آرامش کار می کرد. همونطور که داشت پرده میزد من نرده ها رو دستمال کشیدم بعد اون اومد بالکن و طی کشید من رفتم یکی از مبلها رو شامپو فرش کشیدم .... . ساعت ۷ خونمون شد عین یه دسته گل. ماشین رختشویی بیچاره چهار بار روشن شد.

خودم به اندازه دوتا کار گر کار کردم.دیگه داشتم می مردم. ساعت ۷ پترس زنگ زده می گه دارم میام دنبالت گفتم کجا حالا من کار دارم گفت مگه چقدر کار داشت . همه رو که بیچاره اون پسره انجام داده. من هم برای اینکه نگم تو دست و پای آقاهه هی داشتم وول می خوردم گفتم آره خوب اما من هم یه کارایی کردم دیگه. خلاصه قرار شد ۸ بیاد دنبالم که شد ۸:۳۰. با عجله اومده بالا و خونه رو نگاه کرد و کلی ذوقید. وای چقدر خوب شده  خوب شد مدل مبلا رو عوض کردید دستت درد نکنه. یکی از پرده های زیری مونده بود که گفت بر گردیم میزنم. رفتیم خونه مادر همسری و طبق معمول که دیر بر می گردیم ساعت ۲ برگشتیم یه کم تو خیابونا دور زدیم و ساعت ۳ خونه بودیم . تا رسیدیم پترس پرده رو نصب کرد و خیال من و راحت کرد.

از اینکه همه جا تمیز بود هر دومون خیلی ذوق کردیم. کلی پترس دوباره تشکر کرد. گفت اگه همت نکرده بودی الان خونه باز کثیف بود.وقتی مبلا نگاه کرد همون مبلی که من شامپو کشیده بودم و نشون داد و گفت: این و بهتر ازهمه شامپو کشیده نه؟ من هم  آره این خیلی بهتر شده.

دیروز هم با دوستم رفتیم تجریش.پترس گیر داده بود که می رسونمتون. آخه گنا ه داری پیاده بری. هر کار ی می کردم کوتاه نمی اومد مجبور شدم با عجله از خونه بیام بیرون و هی میگفتم مواظبم بخدا مواظبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ساعت ۴ رفتیم . خیلی خوب بود. خیلی زود رسیدیم تجریش شلوغ هم نبود . با آرامش همه مغازه هایی که کار داشتیم رفتیم. کلی خرید کردیم. البته لباس نخریدم چون قراره که تو تعطیلی عید با پترس بریم. یه تنگ خوچگل برای ماهی خریدم. ساعت ۶:۳۰ از دوستم خداحافظ کردم و رفتم خونه بابایی. دیگه اونجا بودم تا ساعت ۱۰:۳۰ که همسری اومد . ساعت ۱۲ خداحافظی کردیم اما ساعت ۱:۳۰ رسیدیم خونه. چمران تصادف شده بود. فقط امیدوارم کسی آسیب جدی ندیده باشه.

چندتا قالب خوچگل مامانم داشت که برداشتمشون. می خوام تو تعطیلات غذاهای خوچمزه برای پترس درست کنم.

چند روز پیش همسری از من خیلی بسیار زیاد تعریفید و از اینکه با من ازدواج نموده اظهار رضایت نمودند و به من گوفتندکه: من خیلی زود تونستم مدیریت خونه رو به دست بگیرم . آخه در یکسال اول فوق العاده شوت بیدم. و فکر می کردم همسری باید حواسش به همه چی باشه نه من. اما حالا من یه همسر نمونه شده بیدم.

به نظر شما آیا من گول خورده بیدم آیا؟

سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386
محبوبه شب

روزی شعر تنها تسکین این دل خسته بود اما باد یاد شعر را از ذهن آشفته من ربود و اینک نسیم بهار این ذهن آشفته را به گذشته های نه چندان دور می برد به جایی که من بودم و گل یاس و رمانی در دست و موسیقی ملایمی که فضا را پر از بوی بهشت کرده بود. به جایی می برد که سهراب همدم شبانه ام بود و ... .

وقتی شعری زیبا مثل کلام سهراب یا سید علی صالحی می خونم انگار تو قصر رویایی خودم به پرواز در میام. 

چیدن محبوبه‌های شب را
تنها به باد یاد خواهد داد

من دردها کشیده‌ام از درازنایِ این شبِ بلند
با این همه
جهان و هرچه در اوست
به کامِ کلمه‌ْبازِ بی‌چراغی چون من است.


من چکیده‌ی نور و
عطرِ عیش و
آوازِ ملایکم
وطنم همین هوایِ نوشتن از شرحه‌ی نی است.


همین است که این سکوتِ بی‌باده
بر بادم داده است،
ورنه علفزارِ اردی‌بهشت را
کی بی‌وزیدن از سرمستِ بابونه دیده‌اید.

یکشنبه 19 اسفند ماه سال 1386
شنبه فراموش نشدنی

روز پنجشنبه و جمعه اتفاق خاصی نیفتاد پنجشنبه خونه بودم جمعه هم ساعت ۸ رفتیم خونه مادر شوهر.

البت روز جمعه باباییم زنگید و گفت فردا که شنبه باشه می خوایم بریم ق.م تو هم میایی. گفتم اجازه بدید با پترس مشورت کنم خبر میدم. آخه من بدون مشورت با پترس آب هم نمی خورم. پترس هم از خدا خواسته گفت برو عزیزم. برو شب هم برو خونه مامانتینا میام دنبالت. ساعت ۲ صبح (نیمه شب) از خونه مامان پترس برگشتیم خوابم پریده بود.

تا ساعت ۵ صبح بیدار بودم. کلافه شده بودم می خواستم خودم و حلق آویز کنم. خسته بودم خوابم میومد اما خوابم نمی برد این هم یه مرض جدید. پترس دم گوشم هی می گفت: لالالالا. خوب خندم می گرفت بدتر خوابم می پرید دیگه.بالاخره ساعت ۵ خوابیدم و ساعت ۷ بیدار شدم.

تا ۷:۳۰ تو رختخواب هی وول خوردم . ساعت ۸:۳۰ اومدن دنبالم. موقع رفتن خوب بود خیابونا خلوت بودن و خیلی زود رسیدیم بهشت زهرا. پدر بزرگم بهشت زهراست.عمو و زن عموم با پسرشون و دوتا از نوه هاشون اونجا بودن. نوه کو چیکش پسره و فوق العاده خوشگل و با نمکه هرکی هم می گفت بیا بغلم بدون معطلی می پرید. یعنی دختر عموم شانس آورد بچه اش پسره اگه دختر بود که ... .

 وقتی همه فاتحه خوندن ازشون خواستم برن من یه کم تنها باشم. یه دنیا دلم برای پدربزرگم تنگ شده بود. وقتی گریه کردم و سبک شدم رفتم پیش بقیه.

نمی دونم ساعت چند بود که به دارالسلام رسیدیم. آخه این مادربزرگم چی فکر کرد که وصیت کرد اونجا دفنش کنن. قحطی جا بود آخه رفته ق.م. رفتیم حرم زیارت. انقدر شلوغ بود که حد نداشت. با خودم چادر برده بودم. دارم چادر از کیفم درمیارم یه آقایی بلند بلند می گفت: خواهر ، شما ، چادر. گفتم مگه نمی بینی دارم سر می کنم دیگه.

یکسری حرکات موزون تو حرم انجام میدادن. مثل یه موج یه دفه همه میرفتن به شرق بعد به غرب. مگه می شد بری جلو. حالا فکر کنید تو این همه شلوغی یه خانومه وایساده داره نماز می خونه. ثواب این کار کجاست من که نفهمیدم . من هم ف.ح.ش.ش دادم و یه خانوم دیگه شنید. من و نگاه می کنه با چشای گرد گنده گفت:‌وای وای وای . گفتم وای وای و م.ر.ض. خیلی عصبی بودم. اصلا قصد نداشتم برم زیارت نمی دونم چرا جو زده شدم. حالا تو اون شلوغی یه خانومه گیر داده می گه روسریت افتاده گفتم چادر که دارم می گه :‌خواهرم این که حجاب نیست روسریت هم خوب سر کن. یعنی آمپرم چسبیده بود رو هزار .گفتم از کی باید رو بگیرم اینجا که همه خانومن حتی اون کسی هم که اینجا خوابیده خانومه. با اون قیافه... می گه :‌هر جایی برای خودش حرمت داره. جز لهیده شدن چیزی نصیبمون نشد . زیارت که نکردیم بماند کلی بد وبیراه هم گفتیم .

اونجا آخه یکی دوتا که وکیل وصی نداره. داریم میریم بیرون یه خانومه که تمام صورتش و گرفته بود و فقط دماغش معلوم بود می گه:‌عزیزم حجابت رو رعایت کن. گفتم تو دیگه چی می گی معلوم نیست آدم داره حرف میزنه یا دماغ.

خلاصه انقدر گفتن حجابت رو رعایت کن که دیگه حالم داشت بهم می خورد. از خستگی رفتم تو حیاط یه گوشه نشستم یه دفه یه پیر مرده اومده می گه خواهرم روسریت وبکش جلو این چه وضعشه. گفتم : تو نگاه نکن، عجب گیری کردم. همه رو ول کردن افتادن دنبال من. اگه زل نزنی از کجا می فهمی من حجابم کامله یا ناقصه؟ یه دفه عین جن زده ها گفت: اصلا برید بیرون اصلا تقصیر ما ست که به شما رحم می کنیم. گفتم چه رحمی می کنید. مگه حیاط مال بابات. اون پر کوفتی که دستشون بود رو هی میزد به من و می گفت: برو بیرون برو. گفتم این آشغال و به من نزن بیشعور. چی بگم !!!!!!!!!!!!! 

به اندازه یکسالم اونجا حرص خوردم. آخه من و چه به ق.م . هزار سال دیگه اونجا پا نمیذارم. هوای گرم ، شهر بی آب و علف آدمای ... . از سر درد داشتم می مردم. انقدر غر زدم اما مگه راحت می شدم. واقعا دلم میخواست یه حنجره فولادی داشتم و تا جایی که قدرت داشتم داد میزدم.

همه رستورانها تعطیل بودن یا غذا نداشتن .همینطور مشغول جستجو بودیم که پترس زنگولید. چقدر دلم براش تنگ شده بود. Love You موقع برگشتن از یه سفال فروشی ۶تا پیاله خوچگل خریدم و یه قندون . داشتیم انتخاب می کردیم که بابام گیر داده بود که زود باشید هوا تاریک بشه من سختم رانندگی . آخر هم انقدر دست دست کردم که بابا اومد برام انتخاب کرد.

از خستگی و سر درد دیگه نمی تونستم بشینم. تو ماشین یه نیم ساعتی خوابیدم. دیگه از بابا خواستم من و برسونه خونه خودمون. جدا از امر به معروف و نهی از منکرها از اینکه با بابا و مامانیم بودم خیلی خوچ گذشت.

دیشب قرص خوردم تا خوابم برد.

پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386
رها خجالت می کشد

دیروز وقتی رسیدم خونه اول زنگیدم قالیشویی. من گفته بودم فرشا رو یا با شامپو بشورن یا تاید . اومدن فرشا رو بردن از مبلغی که با شرکت صحبت کرده بودم یه چند هزار تومنی بیشتر فاکتور کردن به اسم عالی شویی. کلی با خانومه بحث کردم. آخرش هم نمی دونم اصلا فهمید که من چرا زنگولیدم یا نه. اصلا موضوع پولش نبید کهههههههه. پشت تلفن یه چیز می گن یه چیز دیگه فاکتور می کنن.

بعد از تلفن ، چسب موکت برداشتم و قسمتایی از موکت که ور اومده بودن و چسبوندم. کلی وقتم و گرفت اما کاری بود که باید انجامیده می شد. بعد هم رفتم آشپزخونه . یه جورایی به کلفتی عادت کردم.می خوام بعداز ظهرها برای درآمد بیشتر شغل دوم انتخاب کنم نظرتون چی بید؟ خیلی خوچم اومده. خلاصه ساعت ۷:۳۰ کارم تموم شد.یعنی فقط کار آشپزخونه. داشتم شام درست می کردم که پترس زنگولید. گفت من دیر میام سریال بیداری رو ضبط کن. من هم چون تو قیافه بودم گفتم باشه و خداحافظی کردم.

شام و درست کردم و بعد هم رفتم حموم. منتظر بودم که پترس بیاد . ساعت ۹ شد خبری نشد. ساعت ۱۰ شد خبری نشد.گفتم نکنه پترس و دزدیدن!  . براش مسیج دادم که کجایی کی میایی؟ جوابم و نداد.مطمئن شدم که دزدیدنش . پای تلفن منتظر بودم که دزدا زنگ بزنن. گفتم اگه ندزدیده باشنش و با دوستاش رفته باشه بیرون چی؟ این فکر خیلی بیشتر من و ناراحت کرد.

یه کم برای خودم غذا کشیدم گرسنه نیودم ها نمیخواستم منتظرش بمونم  Devil و با کلی غصه داشتم می خوردم که پترس اومد. خوب خدا رو شکر فکر دزدیده شدن منتفی بید اما ... .

کلی تعجب کردم انگار نه انگار که با هم قهر بودیم . سلااا  اااااااااااااااااااااااااااااااااام خوبی گلم؟Shocked

من هم با تعجب گفتم‌:آره خوبم . یه جعبه شیرینی و یه بسته دستش بود. گفت ببین چه شیرینی خریدم برای دخترم. این بسته هم مال تو ه. بازش کردم یه مانتو بود با یه ریمل.وقتی نگاش کردم گریه ام گرفت . گفت جوابت و ندادم چون نمی خواستم بدونی کجام که سورپریز بشه برات.

خیلی خوشحال شدم. بغلش کردم گفت: معلوم می شه تو اصلا من و باور نداری که فکر می کنی من دوست ندارم. گفتم چرا باورت دارم اما خوب دیر کردی و جوابم و ندادی غصه خوردم. خلاصه که یه دنیا خوچحالم کرد.

بعد هم مانتوم و پوشیدم یه کم رژه رفتم. چایی آوردم با شیرینی خوردیم و شام خوردیم. البته من کم خوردم می دونید که چرا شام نه که یه غذای فانتزی درست کرده بیدم یه کم  خشکیده شده بید. اما پترس مثل همیشه خورید  و گفت دستت درد نکنه و بوسم کرد.

دیشب فوق ق ق العاده شرمنده شدم. آخه خیلی نقشه های شوم تو سرم می پرورانیدم.

   1      2      3    صفحه بعدی