هرکجا هستم باشم آسمان مال من است
شنبه 31 فروردین ماه سال 1387
وقایع اتفاقیه

روز سه شنبه مامان اینا اومدن و من باقالی پلو درست کردم که خیلی هم خوچمزه شده بود. تا قبل از اینکه بیان کارام و کردم .

نمی دونم وقتی میان خونمون باید چیکار کنم که خیلی بهشون خوش بگذره. می خوام بدونن خیلی خیلی دوسشون دارم.

 دوباره همه گفتن واقعا دستپختت خوبه جالب اینجاست که مامانم ازم پرسید: میخوام خورشت کنگر درست کنم چه جوری درست کنم  

همه عوامل دارن دست به دست هم میدن که از رهای تنبل از زیر کار خونه در رو یه کدبانو بسازن

چهارشنبه رفتم باشگاه. روزای ۴ شنبه استپ داریم. از ۴ شنبه گذشته قرار شد دیگه مثل بقیه کار کنم . انقدر بدنم درد گرفته بود مثل این کارتونا که طرف ومی گیرن می کوبنش این طرف و اون طرف منم هم همینطور شده بودم. البت هنوز دردش هست. یه قلتک نیاز دارم که از روی من رد بشه تا یه کم خستگیم در بره.

در یک صحبت خانوادگی دونفره با پترس قرار شد که ایشون روز پنجشنه برای خرید ماشین اقدام کنن. حالا از من می پرسید که ۲۰۶ بخریم یا سمند . من هم گفتم برام فرقی نمی کنه فقط ایندفعه دیگه برای خرید ماشین عجله نکن که بعدا پشیمون بشی. گفت: از بی ماشینی خسته شدم فردا هر جور شده میرم دنبالش. خولاصه قرار شد که تا عصر پنجشنبه ما ماشین داشته باشیم.

صبح روز بعد:

ساعت ۹ از شرکت زنگ زدم و بیدارش کردم.  مثل روز روشن بود که خواب می مونه.

ظهر با عجله رفتم خونه می خواستم ببینم درست حدس زدم یانه. بعععععععععععععععله خواب تشریف داشتن. یه کم سالن و جمع و جور کردم ، ظرفا رو شستم و چایی رو آماده کردم . اصلا انگار نه انگار . یعنی اگه دزد کل خونه رو بار کنه ببره تکون نمی خوره.

بعد از کلی ناز و نوازش بالاخره بیدار شد و من هی منتظر بودم بگه میخوام برم دنبال ماشین اما به روی خودش نیاورد گفتم پس ماشین چی شد گفت امروز که خواب موندم دیگه شنبه میرم دنبالش.

عصری پترس جایی کار داشت و من هم طبق معمول رفتم خونه مادر شوهر و جمعه هم که خونه بودیم. البته پترس گفت آژانس بگیر برو خونه مامانتینا من شب میام که قبول نکردم آخه یه برنامه ای دارم.

دیروز پترس می گه هوا خیلی خوبه اگه ماشین داشتیم الان میزدیم بیرون. گفتم: حالا جمعه دیگه رو می بینم هوا تا یه مدتی خوبه.

قول داد که امسال زیاد من و ببره بیرون. به قول خودش انقدر ببره بیرون که من سیر بشم.

اما من که سیر نمی شم می شم؟

چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387
کودکی

دوباره همه چی دست به دست هم دادن که من برگردم به گذشته های دور به وقتی که دنیا برام به اندازه خونمون بود نه بزرگتر.

بوی یاس امین الدوله پیچیده تو حیاط خونمون . چشمام و می بندم و یه نفس عمیق میکشم . یاد اون روزا بخیر.

دلم تنگ شده . گاهی با خودم فکر میکنم کاش تمام اون لحظه ها و روزها تو یه جایی ثبت می شدن و هر وقت که میخواستیم دوباره به اون روزگاربر میگشتیم. خودم و می دیدم که یه دختر بچه کوچیک بودم .

 اواخر بهار که دیگه امتحانا کم کم داشت تموم می شد لحظه شماری می کردیم که زودتر درس و مدرسه تموم بشه و با خیال راحت بتونیم شیطنت کنیم.

تابستونا تو حیاط می خوابیدیم با بوی یاس بیدار می شدیم. حیاط بزرگی داشتیم که پر از گل و درخت بود . حس خوبی داشتم. مامان یه زنبیل پر میوه می خرید. صبحونه آماده می کرد.

با هزار و یک ترفند سعی داشت که کمکش کنیم اما تمام فکر ما بازی بود . ظهرها آفتاب تا وسطای سالن تابیده بود و منتطر نشسته بودیم تا مامان نهار و بیاره.

بعد از نهار مامان می خوابید ما هم از فرصت استفاده می کردیم و به قول مامان آتیش می سوزوندیم. دیروز که مامان خونه ما بود نگاش کردم پیر شده . دلم گرفت.

همه بزرگ شدیم حتی خواهر کوچو لو دیگه کوچولو نیست و برای خودش خانومی شده. اما قبول این واقعیت سخته.

بابا شغل آزاد داشت و ظهرها گاهی یه سر می اومد خونه و زودتر نهار می خورد و می رفت . همیشه منتظر بودیم که آخر غذاش و نخوره و بده به ما ،من و خواهرم . دیگه بابا هم عادت کرده بود چندتا قاشق آخر رو نمیخورد.ما هم همیشه سر او چند تا قاشق غذا دعوا مون می شد که کی بیشتر بخوره. اون وقتا با خودم فکر می کردم چه جوری بابا دلش میاد غذاش و نمی خوره و همیشه یه کم برای ما نگه میداره اگه من باشم به کسی نمیدم .

هر چی بزرگتر شدم فهمیدم دلبستگیهای آدم نه غذاست نه لباسه نه ... . دلبستگیهای آدم همون خاطرات کودکیه ، پدر و مادره که از لحظه تولد فرزندشون دیگه آرامش ندارن و همسری که  سرنوشتت با اون گره می خوره و حاضری  که در تمام مراحل زندگی کنارش باشی.

یاد آرزوهای اون روزا می افتم خنده ام می گیره. فکر می کردم دیپلم بگیرم انقدر بزرگ می شم که برم هند . عاشق هندی ها بودم.

ای کاش می دونستم طول روز ذهنم مشغول چی بود؟ چی برام خیلی مهم بود؟

مدرسه ها که باز می شد تا دیروقت به بازی می گذشت و آخر شب تند و تند مشق می نوشتیم و یه کم که بزرگتر شده بودم گاهی چند خط از کتاب رو نمی نوشتم و به قول اون وقتا چند خط در میدادم. کلی ذوق می کردم.

پ.ن  من همینجا اعتراف می کنم دیگه با دوستایی که دارم حال نمی کنم . هیچ وقت نیستن. اه اه اه

سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387
آیا نی قلیان می شویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

روز شنبه باشگاه و روز یکشنبه پیاده روی بعد از ساعت کاری.

در پیاده روی که داشتم یه آموزشگاه موسیقی پیدا کردم استاد خانوم هم دارند اما شهریه اش فوق العاده بالا بود. کلی هم آقاه تعریف کرده که اینجا مثل هنرستان موسیقیه و مثل آموزشگاههای دیگه نیست و ... .

امروز مامانم اینا میان خونمون . دیروز شنیدم که بابا گفته دستپخت رها خیلی خوبه . حتی از مامانم بهتر. به خاطر این جملات نغز باید امروز حسابی سنگ تموم بذارم.

دیروز تو باشگاه خودم و وزن کردم از چیزی که فکر می کردم ۲ کیلو بیشترم. یعنی الان به جای ۵ کیلو که در نظر داشتم باید ۲ کیلو بیشتر یعنی هفـــــــــــــــــــــــــــــت کیـــــــــــــــــــــــــــلو!!!!!!!!!!!!!!!!! لغر شم. من کاری با وزن ایده ال ندارم .

البت حقم می باشد. وقتی مزدوج شدیم دیگه کنترل کیفیت یادم رفت . پیاده روی تعطیل، خوردن خوراکی و چیزای بیخود به مقدار فراوان. خولاصه که این شد که الان می بینید . البته شما نمی بینید .

تصمیم دارم تا ماه دیگه خودم و وزن نکنم و دوباره سر یکماه ببینم چقدر تونستم کم کنم. به امید اون روز . این فرم نامیزون بد جوری رفته رو اعصابم. تا آخر امسال به خودم مهلت دادم درست شدم شدم نشدم فکر کنم از برج میلاد خودم و پرت کنم .

بای تا های

 

شنبه 24 فروردین ماه سال 1387
این چند روز

هر روز صبح که می خوام از خواب بلند بشم تصمیم می گیرم که مرخصی بگیرم و یه کم بخوابم اما همه اش به این فکر می کنم که امروز مرخصی گرفتم فردا و فرداها رو چیکار کنم.

روز چهار شنبه اصلا از رختخواب جدا نمی شدم. اما کافیه چشمم و باز کنم دیگه خوابم نمی بره که نمی بره . دوباره هلک و هلک آماده شدم و رفتم سر کار. اما انگار من و کوبیده بودن. پترس می گه مگه تو توی معدن کار می کنی اینقدر خسته می شی.

چی بگم والا . معدن یه ساعت کاری خاص داره اما کار ما که ساعت نداره. از صبح تا .... موقع خواب دیگه مدام در حال سرویس دادن هستیم مگه نه؟

خولاصه چهارشنبه خواب آلو خواب آلو رفتم باشگاه. تا کلاس شروع بشه با دهن باز داشتم بقیه رو نگاه می کردم. خیلی خوابم می اومد. برنامه کلاس یه کم تغییر کرده و به جای شنبه روزای چهارشنبه استپ داریم. نه که من دیسک دارم روزایی که استپ داریم کلا سیستم ورزش من با بقیه فرق داره. اما روز چهار شنبه مثل بقیه داشتم کار می کردم و جاهایی رو هم که بلد نبودم باز با دهن بــــــــــآز بچه ها رو نگاه می کردم یه دفه دیدم یکی از پشت میزنه به من. گفت کی تو اینجوری کار می کردی همه چی یادت رفته؟؟؟ مجبور شدیم که دوباره از صفر کیلومتر شروع کنیم که بسیار هم بدمان می آید دوست داریم خیلی سریع و تند پیشرفت نماییم.

بعد از کلاس هم به سوی منزل حرکت نمودم و با خیال راحت دراز کشیده بودم که تیلیف مزاحم شد. بعله برای فردا مهمان می داشتیم. زن برادر عزیزمان بید.

سریال بیداری شروع شد و مشتاق منتظر ادامه بودیم که طبق معمول قسمت تکراری دادن و پوزش از اینکه قسمت جدید آماده نیست. مرده شور ریختشون رو چرا نمی بره که یه سریال رو نمی تونن به موقع آماده کنن . حالا چه کشور داری می کنن اینا

پنجشنبه هم که رفتیم بالاخره سند ماشین رو به نام خریدار زدیم . خدا رو شکر. خدا می دونه تا زمانی که با پلاک ما ویراژ میداد و قیژ ویژ می کرد چقدر خلاف کرده که بعدا قراره یقه ما رو بگیره.

ظهر رفتم خونه . یه کم استراحت کردم . طپش داشت یه فیلم میداد "صبح روز چهارم" اما مگه تونستم ببینم. پنج دقیقه فیلم یه ربع تبلیغات . سرویسمون کرد و آخرش بی خیال شدم و رفتم به کارام برسم. همه کارم تو آشپزخونه بود. شستم و پختم و ... ساعت ۶:۳۰ کارم تموم شد.

ساعت ۷ هم مهمانها تشریف آوردن. تا ساعت ۱۱:۳۰ بودن. پترس خان آقای خانه ما ساعت ۹ اومد. بچه برادر عزیز هم که یک عدد پسر ۸ ساله می باشد (خدایا من وببخش اما چاره ای ندارم باید بگم، کلا از پسر بچه بدم میاد اما در عوض دختر ، به شر ط اینکه بی ادب نباشه و گنده تر از دهنش حرف نزنه ، عاشقشم) لوس شده بود به شدت اما از طرفی هم هی ابراز احساسات می کرد و دیگه نمی تونستم چیزی بگم. دست آخر هم یه نقاشی کشید و تقدیم کرد به عمه اش که من باشم.

همینطور که باهم صحبت می کردیم ظرفا رو هم شستم . وقتی رفتن دیگه کاری نداشتم. بعد هم با همسری نشستیم. یه کاری داشت باید ظهر روز بعد تحویل میداد من هم دراز کشیدم کنارش که یه دفه خوابم برد. اما چشمتان روز بد نبیناد. انقدر بد صدام کرد اون هم نه یکبار بلکه چند صد دفه در عرض یه ثانیه . خواب که از سر م پرید بماند سر درد گرفتم. کلی دعوا ش کردم . می گه خوب دوست دارم کنارم بشینی. یعنی می باید نقش یه مجسمه رو بازی می کردم چون ایشون کارشون فکری بود و من نباید مزاحم می شدم فقط مثل مترسک سر جالیز کنارش می بودم.

ساعت ۴ صبح خوابیدم. جمعه هم ساعت۱ بیدار شدم. همسری ساعت ۳ از خونه رفت بیرون من هم تا ۶:۳۰ خونه بودم بعد رفتم خونه مادر شوهر ( البته دوست نداشتم برم بیرون از دست این پترس ، من و کشته . می گه روزای تعطیل دوست ندارم خونه بمونی یکی نیست بگه آخه تو چیکار داری .مامانش هم نه که تنهاست من و که گیر میاره دیگه این گوش بدبخت من به مدت چند ساعت آرامشش سلب می شه) دیشب اینقدر اونجا کلافه بودم که وقتی برگشتیم پترس گفت از این به بعد دوست نداشتی بری اونجا بگو، قرار نیست که ما همدیگه رو به زور جایی ببریم. چی بگم ، بگم مامانت زیاد حرف می زنه بگم مامانت هم سن و سال من نیست حرفی ندارم اما از طرفی هم دلم براش می سوزه خیلی تنهاست . اگه پترس یه خواهر یا برادر کوچیکتر داشت الان من این مشکل رو نداشتم. تا برگردیم و بخوابم ساعت شد ۲ و طبق معمول امروز باز هم تصمیم داشتم که مرخصی بگیرم.

این جریان مرخصی صبح تا انقلاب مهدی ادامه دارد...

 

چهارشنبه 21 فروردین ماه سال 1387
قصه هزار و یک شب فروش ماشین

دیروز ساعت ۹:۳۰ قرار بود بریم محضر که سند رو به نام خریدار بزنیم. پترس به من گفته بود که من میرم محضر و وقتی همه مدارک آماده شد تماس می گیرم تو بیا. محضر نزدیکه شرکته.

ساعت حدودا ۹:۲۰ دقیقه بود که از محضر زنگ زدن و گفتن آقای خریدار از ساعت ۸ اینجا نشسته. گفتم از ۸ صبح !!!! چه خبره . قرار ما ساعت ۹:۳۰ بوده نه ۸ صبح. گفت در هر صورت ایشون نشستن شما هم زود بیایید. گفتم این همه روز ایشون ما رو معطل کردن امروز هم ۱۰ دقیقه بیشتر بشینه. یه دفه خود خریدار گوشی رو گرفته می گه . من از ۸ منتظرم کی میایید. روزی که رفتیم وکالت بدیم تا بتونه پلاک و به نام خودش بگیره دیدمش از این آدمای موذیه زیرآب زن بود  خیلی بدم اومد. گفتم :‌شما زود اومدید مشکل ما نیست بشینید تا ما بیاییم. رفتم خونه دنبال پترس و با هم رفتیم محضر.

فقط دوست داشتم می دیدید چه جوری پول آورده . چک به نام خودش ، ایران چک، سپه و یه مقداری پول نقد و دویست تومن هم  از عابر بانک قرا شد بگیره. گفتم چک به نام شماست ما که نمی تونیم نقدش کنیم . به پترس گفتم کنار دفتر خونه یه بانک تجارت هست بهش بگو بره اونجا چک ونقد کنه بیاد. خلاصه یک ساعت و نیم ما رو معطل کرد .دست آخر هم اومده می گه سیستم فراگیرشون کار نمی کرد نتونستم نقدش کنم ، فقط از عابر بانک پول گرفتم.شما سند رو به نام من بزنید بعد سند رو نگه دارید تا من پول نقد بیارم. گفتم به نظر شما ما مغز خر خوردیم که سند و به نامت بزنیم بعد هم دنبالت بدوییم؟؟؟ خدائیش میخواستم داغونش کنم.

پترس گفت : به جای اینکه از ۸ صبح هی زنگ بزنی و من وکلافه کنی و ما رو از کار و زندگی بندازی پولت رو آماده می کردی. فکر کنم کارت پایان خدمت هم نداره . روزی که وکالت می خواستیم بدیم گفت یادم رفته. دیروز هم گفت قراره فکس کنن.

خلاصه که دوباره پنج شنبه باید بریم.

دیروز حدودا یک ربع به ۴ برق رفت. تا ۴:۱۰ شرکت بودم. بعد هم با دوستم رفتیم پیاده روی حدودا یک ساعت و نیم پیاده رفتیم. یه آموزشگاه موسیقی سر راهمون دیدم . اما استاد خانوم نداشتن. گفت با همسرتون بیایید استاد رو ببینن سر کلاس بیان ما مشکلی نداریم. گفتم منم مشکلی ندارم اما چه کنیم که موجودی به نام همسر باید رضا باشند نه من.

محیطش به نظرم خوب بود. صدای ویلن که می شنوم دیونه می شم. برای من یه صدای آسمونی داره. باورم شده که صداش از بهشته.

لوازم آرایش دیدیم، کیف و کفش و لباس و خلاصه به همه جا سرک کشیدیم. هوا خیلی خوب بود . به یاد ایام جوانی هوس کردم بریم کافی شاپ. بیشتر پیاده روی برای پیدا کردن کافی شاپ بود که موفق نشدیم. بستنی و پلمبیر گرفتیم رفتیم خونهء ما، به جای کافی شاپ اونجا نشستیم. اول دوستم نماز خوند در همین فاصله من هم به مامانم زنگیدمو یه کم حرفیدیم بعد بستنی خوردیم. البت من پلمبیر( نه که پیاده روی کرده بودم ترسیدم مبادا لاغر بشم)ساعت ۷ هم دوستم رفت. نمی دونم چرا یه دفه جو زده شدم و خونه رو مرتب کردم، گرد گیری کردم، جارو زدم و توالت دستشویی رو شستم . دیگه برای یکی از اتاقا رمق نداشتم.امروز بعد از ظهر تمیزش می کنم.( نه اینکه برای عید خونه رو خیلی تمیز کردم دوست دارم همه اش همونجوری بمونه)

 در تمام مدتی که مشغول کار بودم یاد روزایی بودم که من و خواهرام عصرها که از سرکار و دانشگاه برمی گشتیم مامان چایی و بسکویت و میوه برامون می آورد و آهنگ با صدای بلند گوش می کردیم البته اگه بابا نبود بعد هم کلی مسخره بازی. همه چیز چقدر زود تموم می شه بدون اینکه آدم متوجه باشه. انگار مثل یه خواب بود یه رویای شیرین  نمی تونم هیچ وقت بپذیرم که بزرگ شدم. دلم میخواد همیشه بچه باشم. اما غافل از اینکه دنیا به دل من نیست.

 حال نوبت ظرفا بود. کزت در یک چشم به هم زدن ظرفا رو شست و شام درست کرد. چایی رو هم آماده کردم .یه استکان چای ریختم چقدر چسبید. طبق معمول جلو تلویزیون دراز کشیدم و منتظر سریال امپراطور دریا بودم اما مگه دُکی مهلت داد . انقدر انرژی هسته ای انرژی هسته ای کرد که حالم بهم خورد. فیلم کانال دو رو داشتم می دیم که همسری اومد. خیلی گرسنم بود. اما حوصله بلند شدن نداشتم سریال امپراطور دریا شروع شد و با هم دیدیم. پترس هم تند و تند داشت شیرینی میخورد. گفتم هر شب تا میرسی انقدر شیرینی می خوری که گرسنه ات نمی شه اونوقت ساعت ۱۲ تازه یادت می افته شام بخوریم. تسلیم شد و رفتم شام آوردم. بعد از شام قضیه کلاس رو مطرح کردم اما کوتاه بیا نیست که نیست. امروز قراره که از دوستاش بپرسه. یادم باشه یادآوری کنم.

ساعت ۱۲:۳۰ هم خوابیدم.

خدا رو شکر که یک روز دیگه هم به خوبی گذشت. مرضی نگرفتیم مشکل حادی پیش نیومد ...

امروز هم باشگاه دارم. از باشگاه که میام خیلی حس خوبی دارم. خدایا شکرت

   1      2    صفحه بعدی