انقدر باشگاه شلوغه
که دیگه رغبت نمی کنم برم . یکی از دوستام هم جدیدا ثبت نام کرده البته یه باشگاه دیگه امروز بهش زنگ بزنم ببینم اوضاع اونجا چه جوریه.
چهارشنبه باشگاه نرفتم ساعت ۶:۳۰ دوستم اومد خونمون . تا ۷:۱۵ بودیم بعد با هم رفتیم پیاده روی حدودا ۱:۱۵ شد. موقع برگشتن به خونه یادم افتاد که به پترس بگم که خونه نیستم. تا مسیج دادم زنگید که کجایی؟ میخوام برم گوشی بخرم بگو کجایی بیام دنبالت. خولاصه قرار گذاشتیم و اومد دنبالم. سوار ماشین که شدم گفت : سرم خیلی درد می کنه. نه که شب قبلش یه کم یخ بیدم اون هم مثل همیشه نبود. گفتم گرسنمه اما دلم نوشیدنی میخواد. کاش دلستر خریده بودم. یه دفه با عصبانیت گفت: خیلی خوب الان برات می خرم. ماشین و یه گوشه پارک کرد رفت دلستر خرید و بیسکوییت. گفت: می تونی این دوتا رو باهم بخوری؟ من هم با قیافه گفتم:یه کاریش می کنم. پترس هم عصبانی شدو گفت:مگه طلب داری اینجوری رفتار می کنی؟ من هم با چشمهای دریده
گفتم: من که نه تو چی؟ تو مگه طلب داری؟ 
دیگه تموم شد. خودم هم نفهمیدم در این جمله چی نهفته بود که پترس یه دفه مثل قبل مهربون شد.
رفتیم جمهوری وارد اولین مغازه که شدیم پترس گوشی انتخاب کرد و خرید. 
حالا گیر داده بود به من که رنگ قرمزش و برای تو بخرم. از اون اصرار از من انکار گفتم گوشی من نو. خلاصه که گفت: گوشیت و قیمت کن ببین چند می خرن بعد بریم یه گوشی مثل مال من ولی قرمزش و بخر.
از ۴ شنبه تا دیشب مدام تکرار می کرد یادت نره ها. اگه گوشی برات نخرم به دلم نمی چسبه که گوشی من بهتراز گوشی تو باشه.
۴ شنبه تا ساعت ۱:۳۰ با منو گوشی ور میرفتم و پترس هم که عین بچه ها نمی دونم دیگه تاکی بیدار بود.
۵ شنبه هم که طبق معمول خونه بیدیم تا ساعت ۷:۳۰ بعد رفتیم خونه مادر شوهر. ساعت ۱ هم برگشتیم.
جمعه ساعت ۱۱ بیدار شدم و ظرفا رو شستم . آْشپزخونه رو یه کم جمع و جور کردم و نهار پزیدم سالاد درست کردم. چایی دم کردم. بعد هم مشغول دیدن فیلمDodgeball: A True Underdog Story از شبکه Mbc2 بودم .آخرای فیلم یعنی ساعت حدودا ۲پترس بیدار شد. بعد یه فیلم دیگه شروع شد وای که چقدر شاد بود فیلمه اما کانال ۵ داشت فیلم به جا مانده رو میداد.
بالاخره ساعت ۶:۳۰ از خونه خارج شدیم.
پترس بد جوری دلش گرفته بود. امانمی دونستم باید چیکار کنم. از اون حالا داشت که نمی دونست چی دلش می خواد یا اصلا دوست داره کجا بره. رفتیم خونه بابااینا اما قبلش یه سر رفتیم دربند اینقدر شلوغ بود که برگشتیم. یه پارک جنگلی بالای خونه بابااینا هست رفتیم اونجا . پترس گفت بریم بابااینا رو هم بیاریم اینجا شام بخوریم. گفت دوست دارم آتیش روشن کنیم.
رفتیم خونه بابااینا. برادر بزرگ بید یکی دیگه از برادرا با همسرش و پسرش بید بعد هم که خواهری اومد با همسرش. خیلی شلوغ شد . طفلکی پترس ساکت یه گوشه نشست. سعی کردم هواش و داشته باشم اما کاری نمی شد کرد. مجبور شدیم همونجا خونه موندیم.
عروس خانوم یه کم به خونه رسیده بود. پرده نو ، لوستر نو و یه دست هم فنجون جدید منتظر تشریف فرماییه آقا داماد.
شام خوردیم و ساعت ۱۱ خداحافظی کردیم. انقدر شلوغ بود خیابونا که حد نداشت. ماشاا.. چقدر هم رانندگیها خوبه. هیچ کس تو لاین خودش رانندگی نمی کنه . از فرعی به اصلی که میان عین گاو می مونن . روی خط ممتد دور میزنن خلاصه که تو رانندگی خیلی کثافت کاری میکنن
. دیشب عصبی شدم و سر درد گرفتم. هیچیمون درست نیست همین مونده که انرژی هسته ای داشته باشیم.
دیشب ساعت ۱۲:۳۰ رفتم بخوابم دیدم پترس لبش آویزونه . می گه حالا نرو دیگه یک برو. یه یه ربعی نشستم دوباره خواستم برم مظلوم بازی درآورد دوباره نشستم . بالاخره ساعت ۱ رفتم خوابیدم.