هرکجا هستم باشم آسمان مال من است
یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387
ببخشای بر من

ببخشای بر من . . .

 و شایسته این نیست

   که باران ببارد

    و در پیشوازش دل من نباشد

و شایسته این نیست

   که در کرت های محبت

      دلم را به دامن نریزم ،

                  دلم را نپاشم ،

                     چرا خواب باشم  ؟

ببخشای بر من ، اگر بر فراز صنوبر

   تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم

ببخشای بر من ، اگر زخم بال کبوتر به کتفم نروئید

چرا خواب باشم ؟

    عبور کدامین افق ، وسعت انتظار مرا مژده آورد

       و هنگامه عشق را از دل من خبر داد

کجا بودم ای عشق

چرا چتر بر سر گرفتم

چرا ریشه های عطشناک خود را به باران نگفتم

چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم

ببخشای ای عشق

   ببخشای بر من ، اگر ارغوان را نفهمیده چیدم

         اگر روی لبخند یک بوته آتش گشودم

             اگر ماشه را دیدم ، اما

هراس نگاه نفس گیر آهو

به چشمم نیامد

ببخشای بر من که هرگز ندیدم

    نگاه نسیمی مرا بشکفاند

      و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند

         و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم

            و از باور ریشه مهربانی برویم

ببخشای ای عشق

ببخشای بر من ، که ریشه در خویش بستم و ماندم ،

   و خود را شکستم

     و هرگز نرفتم که در فرصتی خط شکن

        باور زندگی را بفهمم

و هرگز نرفتم که یک حجله بر پا کنم

  بر سر کوچه زندگانی

   و در قاب خورشید ،

بنشانم عکس دلم را !

چهارشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1387
دلبستگی نبود به خاکم اگر ...

همه چی مثل یه برنامه از پیش تعیین شده داره پیش میره بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته یا من احساس جدیدی از زندگی داشته باشم.

اسیر روزمرگی شدم و کلافه ام. بین زمین و آسمون سر گردونم. همه چی برام بی معنی شده .

دلم نمی خواد سرکار بیام دلم نمی خواد خونه باشم.

خسته ام از این همه تکرار خسته ام.

 زندگیم و که مرور می کنم نکته ای نیست که آزارم بده تقریبا همه چی خوبه. همسرم ، زندگیم، کارم ، خانواده ...پس من چه مرگمه! دنبال چی هستم؟

خدایا ......

گاهی احساس می کنم ذهنم پر از هیاهوه گاهی هم انگار فقط خلا.. خلا.

خسته ام

به کجا چنین شتابان ؟

به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا , هوس سفر نداری؟
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما.... چه کنم که بسته پایم....
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی, به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را.

دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387
وای از دست این آدما

یه همکار فضول دارم که با فضولیهاش حال آدم و بهم میزنه. اگه بیاد تو اتاقم و نگاهش کنم دیگه ول نمی کنه و همیشه اول حرفش یه جمله رو تکرار می کنه :خوب چه خبر؟ منم تو دلم میگم : دسته تبر به تو چه که چه خبر؟ آخه من میام تو اتاق شما با تو حرف بزنم؟! یعنی تا از جد و آبادت سر در نیاره ولت نمی کنه . گاهی دیگه اینقدر فضول می شه که نمی تونه خودش وکنترل کنه و از حرفای تلفنی که داشتی سوال می کنه.

راستی داشتی میگفتی خونه میخوای پیش خرید کنی؟ منم هاج و واج .من؟؟؟؟ نه . کی گفته.

فضول خانوم: آخه شنیدم راجع به پیش خرید خونه صحبت کردی. گفتم مربوط به من نبود.

فضول خانوم: پس کی میخواد بخره؟فضول خانوم حسود هم هست.

اصلا راضی نیستم حتی یه سلام کوچولو کنم اما میاد آدم و به حرف می کشه و مجبور می شی نیم ساعت دری وری حرف بزنی. خیر سرش مادر دوتا بچه هم هست.

گاهی فقط دیدنش عصبیم میکنه دیگه وای به زمانی که بخواد در اون احوالات حرف هم بزنه.

خلاصه که خدا هم عجب آدمایی خلق کرده. یکی حسوده یکی فضوله یکی ... چی بگم حالا من نمی دونم جز کدوم دسته می شم. اما می دونم آدم بد ذاتی نیستم و کاری به کسی ندارم فقط عیبم اینه که خیلی زود جوش میارم و حوصله ناز کشیدن کسی رو هم ندارم.

پ.ن: یادم رفت بگم که دونفر هستن تو شرکت ما که اخلاقشون کپی هم دیگه است البته کوچیکتره یه کم درصد فضولیش کمتره. الان فون ایران برام یه تقویم رومیزی آورد . این فضول دومیه بدو بدو اومده تو اتاق میگه اون چی بود بهت داد. گفتم تقویم. می گه کوش. ببینم. گفتم تقویم دیگه . حرفی نزدم  از اتاق رفت بیرون.

چند روز سرکار برام شده یه معظل . یعنی حوصله ندارم که ۸ ساعت بشینم رو صندلی و ذل بزنم به مانیتور. دلم دشت و دمن می خواد . دلم تعطیلی طولانی میخواد. وای چه حس بدی دارم انگار از درون تخلیه شدم و تو خلا هستم.

دیروز دوستم اومده بود خونمون. یه دختر کوچولو یک سال و دوماهه داره.خیلی دخترش بانمکه. به قول پترس کلی دیروز عروسک بازی کردم. کلی هم با این عروسک رقصیدیم دیگه داشت غش میکرد از خنده. خیلی دوسش دارم. شاید برای اینه که مامانش و دوست دارم نمی دونم.

دیشب کروکت سیب زمینی درست کردم. از روی وبلاگ بچه ها برای خودم یه کتابچه آشپزی درست کردم اون هم فقط غذاهایی که دوست دارم . تا حالا  چندتا شو درست کردم. خوب بید و پسندیدم.

از امروز میخوام یه کتابچه از انواع نوشیدنی ها درست کنم. سر خودم و گرم می کنم که از گذر عمر ننالم.

 

دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387
آسمان کبود

بهارم دخترم از خواب برخیز

شکر خندی  بزن و شوری برانگیز

گل اقبال من ای غنچه ی  ناز

بهار آمد تو هم با او بیامیز

***

بهارم دخترم آغوش واکن

که از هر گوشه،  گل آغوش وا کرد

زمستان ملال انگیز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا کرد

***

بهارم، دخترم، صحرا هیاهوست

چمن زیر پر و بال پرستوست

کبود آسمان همرنگ دریاست

کبود چشم تو زیبا تر از اوست

***

بهارم، دخترم، نوروز آمد

تبسم بر رخ مردم کند گل

تماشا کن تبسم های او را

تبسم کن که خود را گم کند گل

***

بهارم، دخترم، دست طبیعت

اگر از ابرها گوهر ببارد

و گر از هر گلش جوشد بهاری

بهاری از تو زیبا تر نیارد

***

بهارم، دخترم، چون خنده ی صبح

امیدی می دمد در خنده تو

به چشم خویشتن می بینم از دور

بهار دلکش آینده ی تو !

شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387
daily report

انقدر باشگاه شلوغه که دیگه رغبت نمی کنم برم . یکی از دوستام هم جدیدا ثبت نام کرده البته یه باشگاه دیگه امروز بهش زنگ بزنم ببینم اوضاع اونجا چه جوریه.

چهارشنبه باشگاه نرفتم ساعت ۶:۳۰ دوستم اومد خونمون . تا ۷:۱۵ بودیم بعد با هم رفتیم پیاده روی حدودا ۱:۱۵ شد. موقع برگشتن به خونه یادم افتاد که به پترس بگم که خونه نیستم. تا مسیج دادم زنگید که کجایی؟ میخوام برم گوشی بخرم بگو کجایی بیام دنبالت. خولاصه قرار گذاشتیم و اومد دنبالم. سوار ماشین که شدم گفت : سرم خیلی درد می کنه. نه که شب قبلش یه کم یخ بیدم اون هم مثل همیشه نبود. گفتم گرسنمه اما دلم نوشیدنی میخواد. کاش دلستر خریده بودم. یه دفه با عصبانیت گفت: خیلی خوب الان برات می خرم. ماشین و یه گوشه پارک کرد رفت دلستر خرید و بیسکوییت. گفت: می تونی این دوتا رو باهم بخوری؟ من هم با قیافه گفتم:یه کاریش می کنم. پترس هم عصبانی شدو گفت:‌مگه طلب داری اینجوری رفتار می کنی؟ من هم با چشمهای دریده گفتم: من که نه تو چی؟ تو مگه طلب داری؟

دیگه تموم شد. خودم هم نفهمیدم در این جمله چی نهفته بود که پترس یه دفه مثل قبل مهربون شد. رفتیم جمهوری وارد اولین مغازه که شدیم پترس گوشی انتخاب کرد و خرید.

حالا گیر داده بود به من که رنگ قرمزش و برای تو بخرم. از اون اصرار از من انکار گفتم گوشی من نو. خلاصه که گفت: گوشیت و قیمت کن ببین چند می خرن بعد بریم یه گوشی مثل مال من ولی قرمزش و بخر. از ۴ شنبه تا دیشب مدام تکرار می کرد یادت نره ها. اگه گوشی برات نخرم به دلم نمی چسبه که گوشی من بهتراز گوشی تو باشه.

۴ شنبه تا ساعت ۱:۳۰ با منو گوشی ور میرفتم و پترس هم که عین بچه ها نمی دونم دیگه تاکی بیدار بود.

۵ شنبه هم که طبق معمول خونه بیدیم تا ساعت ۷:۳۰ بعد رفتیم خونه مادر شوهر. ساعت ۱ هم برگشتیم.

جمعه ساعت ۱۱ بیدار شدم و ظرفا رو شستم . آْشپزخونه رو یه کم جمع و جور کردم و نهار پزیدم سالاد درست کردم. چایی دم کردم. بعد هم مشغول دیدن فیلمDodgeball: A True Underdog Story  از شبکه Mbc2 بودم .آخرای فیلم یعنی ساعت حدودا ۲پترس بیدار شد. بعد یه فیلم دیگه شروع شد وای که چقدر شاد بود فیلمه اما کانال ۵ داشت فیلم به جا مانده رو میداد.

 بالاخره ساعت ۶:۳۰ از خونه خارج شدیم.

پترس بد جوری دلش گرفته بود. امانمی دونستم باید چیکار کنم. از اون حالا داشت که نمی دونست چی دلش می خواد یا اصلا دوست داره کجا بره. رفتیم خونه بابااینا اما قبلش یه سر رفتیم دربند اینقدر شلوغ بود که برگشتیم. یه پارک جنگلی بالای خونه بابااینا هست رفتیم اونجا . پترس گفت بریم بابااینا رو هم بیاریم اینجا شام بخوریم. گفت دوست دارم آتیش روشن کنیم.

رفتیم خونه بابااینا. برادر بزرگ بید یکی دیگه از برادرا با همسرش و پسرش بید بعد هم که خواهری اومد با همسرش. خیلی شلوغ شد . طفلکی پترس ساکت یه گوشه نشست. سعی کردم هواش و داشته باشم اما کاری نمی شد کرد. مجبور شدیم همونجا خونه موندیم.

عروس خانوم یه کم به خونه رسیده بود. پرده نو ، لوستر نو و یه دست هم فنجون جدید منتظر تشریف فرماییه آقا داماد.

شام خوردیم و ساعت ۱۱ خداحافظی کردیم. انقدر شلوغ بود خیابونا که حد نداشت. ماشاا.. چقدر هم رانندگیها خوبه. هیچ کس تو لاین خودش رانندگی نمی کنه . از فرعی به اصلی که میان عین گاو می مونن . روی خط ممتد دور میزنن خلاصه که تو رانندگی خیلی کثافت کاری میکنن. دیشب عصبی شدم و سر درد گرفتم. هیچیمون درست نیست همین مونده که انرژی هسته ای داشته باشیم.

دیشب ساعت ۱۲:۳۰ رفتم بخوابم دیدم پترس لبش آویزونه . می گه حالا نرو دیگه یک برو. یه یه ربعی نشستم دوباره خواستم برم مظلوم بازی درآورد دوباره نشستم . بالاخره ساعت ۱ رفتم خوابیدم.

   1      2      3    صفحه بعدی