کلافه شدم دوبار نوشتم پرید.
در راستای اعتلای فرهنگ دوست یابی و نگهداری دوست من و یلدای عزیز روز ۵ شنبه قراری گذاشتیم و به یکی از پارکها رفتیم که البت خیلی باکلاس نبید.
بعد از کلی نشستن که کم کم در حال خشک شدن بودیم یه آقای تقریبا مسنی
منت نهادند و کنار ما نشستند ما هم بلافاصله برخاسته و برای پیاده روی اقدام کردیم البت نمی خواستیم توسط آقای مسن اغفال شویم. بعداز اندکی پیاده روی یلدا جان لطف کردن و دو عدد ایستک خریداری کردند ما هم اصلا و ابدا به این فکر نکردیم که کی هستیم و کجا هستیم با شیشه میل نمودیم.![]()
دوباره روی یک صندلی دیگه نشستیم و بعد از چند دقیقه همون آقا باز اجازه گرفت که پیش ما بشینه . یلدا گفت: شما می گردید ببینید ما کجا هستیم بیایید کنار ما بشینید . آقاهه گفت: اشتباه گرفتید من یک ماه که پار ک نیومدم.![]()
یعنی از ساعت ۱۶:۳۰ الی ۱۹ در پارک علاف (الاف) بودیم.
بعد که خداحافظی کردیم من کلی دپرس شدم . چون فقط راجع به یکسری مسائل تقریبا جدی و اندکی خیلی جدی صحبت کردیم .![]()
در اس ام اسی که به یلدا جان دادم ذکر نمودم که دفعه بعد با برنامه بیرون بریم. البت به نظر من این مسئله ریشه عمیق تری دارد و با کند و کاوهای بسیار متوجه شدیم که چون همدل جان را قال گذاشتیم برنامه ما ن کوفتمان شد.
این هفته جبران می کنیممممممممممممم. بعد از خداحافظی رهسپار خانه مادر شوهر شدم. وقتی پترس اومد و پرسید که کجا رفتید و من هم گفتم پارک بودیم . اندکی چپ چپ نگاهمان کرد و گفت یک هفته است که می گی قرار داریم قرار داریم. قرار گذاشتید برید پارک رژه برید؟؟؟!!!
این هفته جبران می کنیممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
نکته مهم این که:من خیلی دلم آش می خواست اما یلدا نذاشت بخرم. نمی بخشمت یلدا
دیروز کلاس داشتم اما دامنی که باید می دوختم و ندوخته بودم اون هم بعد از این همه تعطیلی
. مجبور شدم مرخصی بگیرم . البته فقط یک ساعت.رفتم خونه اول دامنم و دوختم (دامن فون شماره ۲)در سایز کوچک
بعد هم یه کم از کوه ظرفی که تو آشپزخونه درست کرده بودم شستم و شام درست کردم. ساعت ۵ هم رفتم کلاس.
بچه های کلاسمون خیلی باحالن
بخصوص یه نفرشون که پیشش بشینی فقط می خندی. دیروز هم ما باهم نشستم اینقدر خندیدیم که نمی دونم اصلا چیزی یاد گرفتم یا نه.
دو مدل جدید دیگر هم بر مدلهایی که بلدم اضافه شد. دامن پیلی دوقلو در وسط و دامن لونگی. بعد از کلاس با یکی دیگه از بچه ها رفتیم پارچه خریدیم.
امروز من بیچاره ام. باید یکی از این مدلها رو بدوزیم و آماده کنیم یکی دیگه رو برش بزنیم. دیگه نمی دونم چه شود.
اصلا فکر نمی کردم به خیاطی علاقه پیدا کنم. می ترسیدم مثل هزار و یک کلاس دیگه که رفتم و ول کردم همین بلا رو سر این کلاس بیارم که خدا رو شکر هر روز بیشتر از قبل علاقمند می شویمممممممم.
درضمن تا کلاس تموم بشه من بیچاره میشم. هی باید پارچه بخرم . منتظر روزی هستم که مانتو بدوزم. اونوقت آی مانتو بدوزم آی سارافون بدوزم.
از عصبانیتمان هم کاسته شده .روز یکشنبه به عطاری رفتم و چندین مدل عرقیات خریداری کرده و هر روز میل می نماییم . 
دیروز برای کاری زنگ زدم مادر پترس، منتظر بودم ببینم اگه داره بد صحبت می کنه یه حالی از ایشان بگیریم. اما وقتی پشت تلفن هی داشت قربون صدقه ام می رفت بی خیال فکر شیطانی شدیممم و کمی تا قسمتی شرمنده شدیم.
باید اعتراف کنم که اخلاق بد سگی زیاد دارم و تحملم خیلی کمه اما هر چی سعی می کنم معالجه بشم نمی شم
.اگه چیزی برخلاف میلم باشه یه ذره هم اعصاب مصاب برام نمی مونه . خیلی بده اما خوب چه می شود کرد از بد روزگار ما هم اینجوری شدیم دیگه.
خیلی خیلی منتظر بودم که بیام و از خاطرات قشنگ این چند روز بنویسم
. ایییییییییینقدر خوش گذشت که دلم نمی خواست تموم بشه.![]()
قرار شد که پدر و مادر پترس رو به ولایتشون ببریم و خودمون بریم یه جای دیگه اما چی شد که ما هم موندگار شدیم کسی نمی دونه.
روز سه شنبه رفتیم و روز چهار شنبه من و پترس و پدرش برگشتیم.خونه بودیم دوباره جمعه سر ظهر وقتی که آفتاب حسابی داغه راه افتادیم جمعه اونجا بودیم و شنبه یعنی دیروز ظهر برگشتیم. 
سری دوم که رفتیم اونجا پترس گفت کاش نمی اومدیم گفتم خوب برگردیم. خلاصه مشغول تصمیم گیری بودیم که مامانش پرید وسط مثل ... نشسته. بعد که فهمید من زیاد راضی نبودم که بریم یه کمی رفته بود تو قیافه. من هم اصلا تحویلش نگرفتم
. گفت دوست نداشتی بیایی. من هم گفتم نه. اینجا کاری ندارم . کلی بهش برخورد. شب من و پترس و پسرداییش رفتیم باغ . نگو همه تو خونه داشتن آمپر می چسبوندن که من چرا رفتم. من هم به مامانش گفتم:دلم می خواد هر جا پترس هست منهم همونجا باشم کسی مشکلی داره آیا؟ دیگه نمی تونست حرفی بزنه.
دیروز هم که برگشتیم گفتن بریم خونه ما من هم به پترس گفتم من خونه خودمون راحتم. دوباره اونا حالشون بد شد.حالا مگه ول می کردن. بیایید استراحت کنید بعد شام بخورید برید.من که کوتاه نیومدم و پترس هم گفت رها خسته است میریم خونه خودمون.
بالاخره هم رفتیم خونه خودمون.
اه اه اه انگار بچه زاییدن که فقط از تنهایی در بیان. خودم و می کشم از دستشون.
هی می گن ما تنهاییم ما تنهاییم.به من چه!![]()
اصلا دلم نمی خواد دیگه حتی یه روز تعطیل باشم. اه اه اه . یعنی نه تنها استراحت نکردم بلکه کلی هم اعصابم متلاشی شد.
چه فکرایی برای تعطیلات کردم چی شد؟ دشت و دمن جاش و داد به ده کوره. دوست جاش و داد به فامیلای ...
.
یادمان باشد برای تعطیلات برنامه ریزی نکنیم
همین تهران خودمان از همه جا بهتر و زیباتر است.
البته جزئیات این سفر بیشتر از ایناست اما حوصله نوشتن هم ندارم.
دیشب اندکی تا قسمتی به صورت جدی با خود اندیشیدم و به این نتیجه رسیدم که من خیلی اخلاق سگی دارم و دلم به مقدار فراوان آماده است که پاچه بگیرد. دست من نبید که دلم می خواد.
و این موضوع مربوط به امروز و دیروز نیست کلا تو قنداق هم همین بودم.
(توضیح در پست های آینده)
الان که ساعت ۲:۴۹ دقیقه می باشد تازه کامپیوترم حالش خوب شده و من سریعا به وبلاگم سر زدم. حدودا یک ساعت دیگه هم باید رفع زحمت کنیم.
آخیششش چه هفته پرباری.
از بس کار کردم خسته شدم واقعا به این تعطیلات نیازمندیم.
چقدر دلم می خواد بی قید باشم و اصلا سر سوزن تو چارچوب عمل نکنم و آنچه دل تنگم میخواهد همان کنم.در این جور موارد از ازدواج پشیمان می شویممممممممم. چقدر دلم دشت و دمن میخواد البت با موسیقی چون ویدآت موسیقی آی ام نات الایو
.
دیشب خیلی از این مغز بیچاره خسته کار کشیدم و به یه نتیجه دیگری هم رسیدم که: اگر سر کار نیام اونوقت مهمون که تشریف بیاره با خیال راحت کنگر میخوره لنگر میندازه و من هم باید سرویس بدهم بنابراین طبق قضیه اول نتیجه می گیریم که تا خون در بدن دارم کار کنم .
بعدازظهر کلاس دارم. دامن تنگمان آماده است بسیار هم تمیز کار کردم که کلی از دیدنش حالی به هولی. با اینکه با دامن اصلا و ابدا میونه ای ندارم اماخوب دست دوخت رها جان پوشیدن داره دیگه.
همگی شما را به خدای منان می سپارم تا یکشنبه . خوش باشید. عزاداری هرگز نشه فراموش.

