هرکجا هستم باشم آسمان مال من است
شنبه 15 تیر ماه سال 1387
بخونید نگید زیاده

با عرض سلام

از سه شنبه می نویسم که چیزی این بین از قلم نیفتاده باشه. سه شنبه که رفتم خونه هیچ کار هیچ کار نکردم و دراز به دراز پای تلویزیون افتادم . از اینکه مدتها بود همه اش درگیر بودم و کار داشتم حسابی کلافه شده بودم و دلم نمی خواست کار ی کنم .خیلی مزه داد. شب یادم نمیاد شام چی خوردیم فقط می دونم که آشپزی نکردم.

چهارشنبه ساعت یک ربع به سه مرخصی گرفتم و رفتم خونه یه کم بی حال بودم. تند و تند وسایلم و جمع کردم که برم کلاس گوشیم زنگ خورد مادر شوهر بید گفت من فردا میرم شهرستان (نزدیک تهرانه، عروسی بچه برادرش) شما اگه دوست داشتید امشب بیاید خونه ما. من هم گفتم کلاس دارم و... خلاصه از ایشون اصرار و ازما انکار بالاخره کوتاه اومد و بی خیال ما شد. رفتم کلاس زود رسیدم. پارچه دامن و پهن کردم و الگو ها رو چیدم روش و منتظر خانم معلم که ببینم مشکلی نداره ببرمش. خوب شد تو خونه این کار و نکردم فقط قسمت جلو دامن رو چین داده بودم و پشت دامن و فراموش کرده بودم. بالاخره پارچه بریده شد.بچه های کلاس هم من و کشتن اینقدر تیکه انداختن. حالا می خواد یه دامن برای خواهرش بدوزه خودش و داره می کشه و ...

 خانم معلم ما نسیه ای کار می کنه. یه دقیقه تو کلاس ۶۰ دقیقه بیرون کلاس. بالاخره الگو جلو شلوار رو در واپسین لحظات کلاس درس داد.

حالم هی بدتر می شد. رفتم خونه و طبق معمول باز شام درست نکردم. یه بسته گوشت چرخ کرده گذاشتم بیرون چای حاضر کردم و مشغول دیدن سریال. یه مدتی بود داشتم به آشپزی علاقمند می شدم ها دوباره رجوع کردم به اصالتم.

 از کلاس که اومدم برای روز پنجشنبه مرخصی گرفتم . کلا ۵ شنبه رو همه بچه مرخصی بودن کاملا می دونستم حالت تهوع و بدن دردم از خستگیه. تا ساعت ۱۰ صبح خوابیدم. بیدار که شدم ظرفا رو شستم پترس بیدار شد کار بانکی داشت سریع رفت بیرون. پترس که رفت اول از همه فیلم بچه های ابدی رو دیدم و کلی گریه کردم. خیلی زیاد دیگه هم بند نمی اومد گریم که.

یه کم که آروم شدم زنگ زدم به پترس. دوباره گریه کردم. ترسیده بود می گه چی شده با حالت گریه گفتم فیلم بچه های ابدی رو دیدم ... گفت بمیرم برای دخترم که اینقدر حساسه . وقتی تنهایی می شینی فیلم می بینی حقته . وقتی همه بغضم خالی شد آروم شدم خداحافظی کردم و  یه کم خونه رو مرتب کردم و لباسایی که هفته پیش شسته بودم و جمع نکرده بودم و جمع کردم و یکسری لباس جدید شستم و موهام و رنگ کردم ناخن لاک زدیم و از این کارا بعد هم ساعت ۴:۱۵ پترس اومد دنبالم رفتیم خونه مامانم اینا. البت طبق معمول پترس من و رسوند خودش رفت که شب برگرده.پنج شنبه خواستگار رسمی خواهری بود چون شلوغ پلوغ بود دیگه پترس گفت نمیام و منم گیر ندادم گفتم هر جور راحتی. حالا مراسم خواستگاری و مفصل توضیح میدم چون جریان داره.

روز جمعه هم ساعت ۱۱:۳۰ بیدار شدم و دو مدل غذا درست کردم. ماکارونی و باقالی پلو.

به من می گه قاطی داری تو این گرما آشپزی می کنی و هم زمان دو مدل غذا درست می کنی؟ یعنی من قاطی دارم آیا؟ خوب سو تغذیه می گیرم بابا جون

 ساعت ۴:۰۳۰ نهار خوردیم و دیگه شب از شام خبری نبود.

ازعصر هی می گفت خیلی هوس شیرینی کردم حالا شب میریم بیرون می گیریم. نیم ساعت بعد دوباره همین جمله. ساعت ۸ شب بود گفتم خودم میرم . می گه نه راضی به زحمت تو نیستم... یعنی دمت گرم برو.

 رفتم برای پترس شیرینی و سیگار خریدم و ۵۰۰ تومن هزینه ایاب ذهاب هم بهم داد. برا اینکه حالی به ما داده باشه تا من برم و بیام چایی تازه آماده کرده بود. می گه تو که چایی تازه دم نمیدی خودم آماده کردم.من هم گفتم آیا نسبتی با گربه دارید آیا؟

وقتی خونه می شینه ها انگار زیرش چسب ریختن دیگه نمی تونه بلند بشه. نمی دونم چه جوری طاقت میاره این همه ساعت یه مدل می شینه و تکون هم نمی خوره. گاهی وقتا می گه نمی دونم چرا پام خواب میره. گفتم اگه من به جای تو بودم که کل بدنم خواب میرفت بیدار هم نمی شد یه تکون به خودت بده دیگه.

یه نکته جالب در مورد پترس بگم:‌وقتی چیزی میریزه زمین مثلا چای یا شربت یا آب ... طلبکار می شه . دیروز گفتم خوشم میاد خیلی پر رویی آخر اعتماد به نفس هم هستی تو خرابکاری می کنی از بقیه طلبکار می شه دست و پا چلفتی!!!

خنده اش گرفت هیچی نگفت. گفتم یادم باشه چیزی ریختم زمین حال تو رو بگیرم .

دیشب فیلم مشق شب کیارستمی رو دیدیم خیلی خیلی جالب بود.

دیروز روز خوبی بود. کنار هم بودیم و من خیاطی کردم و پترس هم مشغول کار خودش بود.گاهی هم من و اذیت می کرد هی گازم می گرفت.

سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387
آنچه دیروز گذشت

دیروز فوق العاده خوابم می اومد. با هر بدبختی که بود تا ساعت ۵ شرکت بودم و بعد هم رفتم خونه. اول برنج خیس کردم بعد هم یه بسته مرغ بیرون گذاشتم.

بلافاصله رفتم سراغ خیاطی. الگو دامن ترک برش دار و که هنوز تموم نشده بود تموم کردم و در این فاصله دوبار هم به مربیمون زنگ زد. نه که می خوام برای خواهری بدوزم و یه پارچه خوب براش گرفتم دیگه باید خیلی دقت کنم.

اما هر کاری کردم نتونستم ببرم. موقعی که پارچه رو خریدم فروشنده گفت : همین دو متر و نیم مونده باید همه رو ببری. می تونی یه دامن و یه پیرهن بدوزی. اما دیروز که الگو رو انداختم رو پارچه به اندازه یه پیرهن نمی موند تصمیم گرفتم که نبرم شاید جایی رو اشتباه می کردم.

یه دامن دیگه رو برداشتم که کامل کنم اما چرخم بد دوخت مشغول شکافتن بودم که دوستم اومد. قرار داشتیم بریم بیرون. ساعت ۷ رفتیم . اول رفتیم یه جا کفشی دیدیم ، دوستم می خواست برای خواهرش بخره . انتخاب کردیم و قرار شد وقتی برگشتیم بیریم پولش و بدیم بعد همینطور پیاده رفتیم و رفتیم تابالاخره رسیدیم به پارک.

اول از همه یه بلال خریدیم. خیلی گرسنم بود چون تصمیم داشتم که رژیم و شروع کنم گفتم به جای شام. یه کم توی چمنا نشستیم بعد دوستم هوس نوشیدنی کرد اما من هوس آش رشته. طاقت نیاوردم و آش رشته هم خوردمممممم.

سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه ما. نزدیکای خونه پیاده شدیم. یه مغازه تازه باز شده و لیوانای خوشگل و ظرف میوه های فانتزی و ... داره. خرید کردیم و اومدیم بیرون بعد هم رفتیم مغازه ای جاکفشی رو دیده بودیم . دوستم و سپرده به آقاهه و رفتم خونه.

از سر کوچه که پیچیدم دیدم پترس داره در و باز می کنه . تا من و دید گفت: کجایی؟ گفتم بیرون، من که گفته بودم میرم بیرون. گفت؛ آره گفته بودی اما نگفته بودی ۹ شب میای خونه. 

وقتی رفتیم خونه بدون هیچ حرفی اومد تو آشپزخونه شروع کرد به شستن ظرفا. گفتم حالت خوبه. گفت از این به بعد میری بیرون دیر می شه به من زنگ بزن . گفتم چشم. گفت چقدر هم که تو می گی چشم عمل می کنی. ما اینیم داداچ.

خولاصه ظرفا رو شست و من هم چایی رو حاضر کردم و مرغ رو هم انداختیم تو آب و رفتیم نشستیم.

به دور از چشم پترس برنج رو هم آماده کردم. این روزا خیلی فکرش مشغوله. اما چاره چیه همه درگیرن. سر شام رو نکردم که چیزی خوردم هی بازی بازی کردم و بالاخره صدای پترس خان ما درآمد: چرا شام نمی خوری؟ گفتم گرسنه ام نیست بعدش هم شب دیگه برنج نمی خورم.

این بود آنچه که دیروز گذشت.

 

دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387
Help me pleeeeeeeeeeeease

وقتی پترس پیشنهاد کرد که برم کلاس خیاطی اگرچه که ظاهرا گفتم باشه و دنبالش و گرفتم تا ثبت نام کردم اما فکر می کردم چند جلسه برم خسته می شم و ولش می کنم مثل هزار و یک کلاس دیگه که نصفه نیمه ول کردم.

فکر می کردم اصلا با روحیه من سازگار نیست و حوصله الگو و دوخت و این حرفا رو ندارم اما هر چی بیشتر درگیر می شم بیشتر احساس می کنم که می تونم تا آخرش پیش برم و از اینکه مشغولم خیلی خوشحالم. تما م تنهایی من و پر کرده .

از طرفی دیگه به هیچ کاری نمی رسم. نه وقت برای خودم دارم نه برای خونه. هر جلسه هم تند و تند درس جدید میده. حتی خیاطای حرفه ای هم نمی تونن در عرض یه هفته چند تا دامن بدوزن چه برسه به ما با این وقت کم.

شام همش حاضری. خونه هم یه مرتب کردن الکی. واقعا وقت کم آوردم. اینقدر هم وسواس دارم موقع دوختن که حتما باید صاف باشه حتما باید تمیز باشه. یعنی خودم و کشتم.

پترس هم میگه تو نمی خواد به فکر چیزی باشی بچسب به خیاطی نه خونه رو مرتب کن نه شام بذار. بالاخره یه چیزی پیدا می شه که بخوریم.

تمام مدتی که در حال الگو کشیدن و بریدن و ... هستم فکرم هیچ جایی نمیدوه و این به من آرامش میده.

دیروز دوتا از دوستام زنگ زدن به فاصله ۵ دقیقه . با اولی حدودا ۵۰ دقیقه صحبت کردم و با دومی نیم ساعت. با اینکه همه اش حواسم به این بود که باید کارم و تموم کنم اما خوب خیلی وقت بود از این دوستان گرام خبری نداشتم و می خواستم بدونم چه به چیه و از این حرفا.

اما یه موضوعی که ناراحتم کرده اینه که احساس می کنم دوباره دارم چاق می شم. ولی فرصتی برای پیاده روی ندارم مگر این که صبح زودتر بیام بیرون که اینقدر خوابم میاد فکر نمی کنم بتونم این پروژه رو عملی کنم.

امروز تمام غصه من چاق شدنمه. آخه این یعنی چی که مردا هر چی می خوان می خورن و تکون نمی خورن اون وقت ما باید با ترس و لرز غذا بخوریم و نتیجه اش هم این می شه آدم بعد از هر غذا عذاب وجدان می گیره. ما که سر از خلقت زن و مرد در نیاوردیم.

باید یه فکری برای این موضوع بکنم.

دیشب بازی آلمان -اسپانیا رو داشتیم نگاه می کردیم وقتی اسپانیا یه گل زد به آلمان پترس یه دادی زد فکر کنم پرده گوشم پاره شده . من گفتم الان تلافی می کنیم (آخه من طرفدار آلمانم) گفت مگه تو طرفدار آلمانی؟؟؟ دیگه ول نکرد. برای چی طرفدار تیم آلمانی گفتم همینجوری چون کشور آلمان و دوست دارم چون یه زمانی از اولیور بیرهوف خوشم می اومد . می گه یعنی چی باید طرفدار اسپانیا باشی. اصلا چه معنی داره که طرفدار آلمان باشی حالا اگه ایتالیا بود یه چیزی ... . گفتم تو را به خیر و مارا به سلامت . رفتم مسواک زدم خوابیدم.

 

شنبه 8 تیر ماه سال 1387
شنبه

بعد از مدتها بالاخره این مقنعه رو شستم. فکر کنم حدودا یه دوکلیویی وزنش کم شد. دیگه رو سرم داشت سنگینی می کرد. نمی دونم چرا هیچ وقت این مقنعه در برنامه شستشو قرار نمی گیره. الان احساس می کنم رو سرم چیزی نیست.

بعضی وقتا به شکل مقنعه که فکر می کنم واینکه از یه تیکه صورت زده بیرون چقدر احساس چندش می کنم. اصلا این ظاهر مسخره رو که ابداع کرده؟؟؟!!!!

روز پنجشنبه اومدن شرکت رو سمپاشی کردن ما هم الان عین سوسکای سم خورده اینجا ولو شدیم. یه کم دل پیچه و یه کم سردرد از عوارض استشمام این بوی جالب می باشد.

ما هنوز حقوق نگرفتیم اصلا ما پول لازم نداریم که.

سر سوزن پس انداز داشتیم که در عرض این هفت هشت رو به پایان رسیده تازه روز پدر در پیش و کلی باید پیاده بشم.

چون روز دوشنبه خونه مامانم اینا بودم و روز سه شنبه خونه مادر شوهر بنابراین پترس فرصت نکرد که برای من حتی یه شاخه گل بخره. روز چهارشنبه که از کلاس اومدم ظرفا رو شستم و دیگه به فکر شام نبودم یعنی بی خیال شام شدم. کوزت که نیستم همش در حال بدو بدو باشم. چای رو آماده کردم و طبق عادت دیرینه دراز به دراز روبروی تلویزیون قرار گرفتم.

داشتم سریال کارآگاه رو میدیم که پتی اومد. برام شیرینی و گل خریده بود با وعده مجدد کادو در هفته آینده . یه شیرینی جدید خریده بود که خیلی خوشمزه بود. وگل مریم که عاشقم این گلم.

روز پنجشنبه هم قرار بود بریم بیرون من که اصلا حرفشم نزدم چون هنوز بی حوصله بودم. اون هم حرفی نزد و عصری رفتیم خونه مادر شوهر. ساعت ۱ شب برگشتیم و در راه مجددا بی محلی کردیم و در منزل هم تحویل نگرفتیم و بالاخره پترس گفت: مثل این که باید یه چند روز از هم دور باشیم تو دلم گفتم خدا از آقایی کمت نکنه مرد! 

من هم راضیم. پس کی؟ از قدیم گفتن دوری و دوستی. 

هر چند که می دونم اصلا تحمل دوریش و ندارم اما چون کلا سعیم بر این است که به کسی و به چیزی زیاد وابسته نباشم در راستای این اهداف فکر خوبیست و کاملا موافقم.

واقعا لازم که هر از گاهی یکیمون بریم البته من ترجیح میدم اونی که میره من باشم.(از نظر روانشناسی هم شیوه مورد قبولیه) دلم یه مسافرت مجردی میخواد با دوستام. باید یه برنامه ریزی کنم.

دیروز هم رفتم خونه مامانم اینا و اون فلاسکی رو که دیده بودم و خریدم به قول پترس که میگه حالا آروم شدی خریدیش . الان آرومم. فلاسک قبلی رو تمیز کردم و گذاشتم تو جعبه اش. یه پتو مسافرتی دیگه هم خریدم. سورمه ای و سفید.

امروز هم کلاس دارم و هیچ کاری نکردم. بعد از کلاس تازه میخوام برم پارچه بخرم . اینبار برای خواهریم میخوام بدوزم.

دیشب دیر خوابیدم. الان بد جور لهم. دنبال یه غلتک میگردم که بیاد از روم رد بشه بلکه خستگیم در بره. کلا یا خوابم میاد یا خسته ام از این دو حالت خارج نیست.

اضافه شده در روز یکشنبه نهم تیرماه سال یکهزار وسیصد و هشتاد و هفت ساعت: ۱۰:۴۹

پتو مسافرتی رو برای مسافرت نخریدم. زمستونا که لازمه موقع دیدن فیلم و اینا یه پتو رو خودم بکشم دیگه پتوهای ضخیم و گنده رو نمیارم.

فلاسک هم خریدم برای اینکه اون قبلی که خریدم خیلی بزرگه و من یه فلاسکی لازم داشتم که هر شب توش چایی بریزم هی نرم آشپزخونه بیام برای دوتا استکان چای. گات ایت؟

چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387
There's something missing in my heart

و اما ...

مدیرمون دیروز همه خانوما رو سورپریز کرد و نفری یه سکه بهمون داد. کلی ذوق کردیم. اصلا باورمون نمی شد که بهمون سکه بدن.

دیروز از عصبانیت آمپرم فکر کنم هزار رو رد کرده بود. میاد واسه ما فیلم بازی می کنه. من نمی دونم راجع به ما چی فکر می کنه. خوبه که همه پیش فاکتور ها رو من صادر می کنم و همه حواله ارزا دست منه. اونوقت هی می ناله. درآمد شرکت در عرض دوسال شاید چند صد برابر شده .

خجالت نمی کشه نفری یه ربع سکه داده. هر سال که درآمد شرکت بیشتر می شه خسیس تر می شه. واقعا دلم می خواست بکوبم تو سرش.

دوشنبه ساعت ۳ رسیدم مطب خانوم دکتر . شماره پرونده ام یادم نبود منشیه می گه بشین هر وقت سرم خلوت شد دنبالش می گردم. من هم فکر کردم مثلا ۱۰ دقیقه دیگه . هر چی نشستم دیدم آدمای جدید میان و من همینطور باید منتظر بشم سر خانوم خلوت بشه. گفتم پس نوبت من چی می شه. هر چی آدما احساس کمبود بیشتری داشته باشن بیشعور تر می شن و گستاخ تر. می گه شما شماره پرونده نداری باید بشینی تا من سرم خلوت بشه. گفتم شاید تا شب سرت خلوت نشد من هم باید کنار دست تو بشینم .چپ چپ من و نگاه کرد و گفت: بیا این دفتر رو بگیر تو قسمت میم دنبال اسمت بگرد. من هم خیلی سریع پیدا کردم . باورش نمی شد. گفت خوب بگرد. گفتم چی و خوب بگردم می گم پیدا کردم. مجبور شد پرونده ام و در آورد.

تا ساعت ۴ همینطور نشستم. هر کی می اومد می گفت برو تو. ما هم که آدم نبودیم اونجا. بعد رفتم خونه مامانم اینا.براش پارچه خریده بودم. پارچه اش به نظرم خیلی خوشگله هم برای مامانم هم برای مامان پترس. شام هم من درست کردم. اما کاش درست نمی کردم. نوع برنجی که ما استفاده می کنیم فرق داره و من هم فکر کردم می تونم هر برنجی رو درست کنم. قیمه درست کردم بابرنج شفته. یه مدل ژله بستنی یاد گرفته بودم که اون رو هم درست کردم به نظرم خیلی خوشگل شده بود در ضمن خیلی هم ساده است.

پترس هم شب اومد با یه دسته گل. طبق معمول حالش خوب نبود و کسل یه گوشه نشسته بود. ساعت ۱۲ رفتیم خونمون. البت ساعت یک رسیدیم. نزدیک خونه مامانم اینا دارن یه مجتمع فرهنگی تفریحی ... کوفت و زهرمار می سازن. میلگرد آورده بودن خالی کنن اونوقت صف طویلی از ماشین پشت سرشون.

صبح می خواستم بخوابم دیرتر بیام شرکت اما پترس موبایلش و رو ساعت ۸ گذاشته بود من هم که تقی به توقی می خوره بیدار می شم. رفتم دوش گرفتم بعد هم ساعت ۹ شرکت بودم.

دیروز هم با دوستم رفتیم خونه ما تاساعت ۷:۱۵ بودیم و یه کم فیلم نامزدیمون رو نگاه کردیم و بعد هم من رفتم خونه مادر شوهر. یه جعبه شیرینی هم خریدم. به موقع رسیدم. یه عروس دیگه اش اومده بود دیدنش و قبل از رسیدن من رفته بود. اصلا حوصله اش رو ندارم.

دیشب هم تا ۱۲:۳۰ اونجا بودیم. کلا دیروز حوصله نداشتم. از صبح که بیدار شدم کلافه بودم نمی دونم چرا. ذهنم آشفته بود. شب موقع برگشتن پترس گفت: چرا ساکتی؟ حوصله حرف زدن نداشتم. گفتم نه خوابم میاد. خلاصه کلی حرف زد هی دستم و گرفت اما ...

رسیدیم خونه و کلی بغلم کرد و گفت: کادو روز زن یادم نرفته ها یه وقت به خاطر این ناراحت نباشی. هفته دیگه برات می خرم چون می خوام یه کادو قلنبه برات بخرم. امامشکل من کادو روز زن نبود . کلا خسته ام اما نمی دونم از چی. دقت کردم چند وقت می شه که اصلا از ته دل شاد نیستم.

پترس می گه تو همیشه باید شاد باشی تا به من روحیه بدی. گفتم من هم آدمم دیگه کلافه می شم بی حوصله می شم. می گه: پس اونوقت کی هوای من و داشته باشه. با اینکه سعی می کرد آرومم کنه اما انگار نه انگار خیلی بغض داشتم. دلم میخواست زودتر برم بخوابم.

خسته ام حتی حوصله خودم رو هم ندارم. کلافه ام انگار یه چیزی گم کردم اما چی نمی دونم.

   1      2    صفحه بعدی