هرکجا هستم باشم آسمان مال من است
چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387
There's something missing in my heart

و اما ...

مدیرمون دیروز همه خانوما رو سورپریز کرد و نفری یه سکه بهمون داد. کلی ذوق کردیم. اصلا باورمون نمی شد که بهمون سکه بدن.

دیروز از عصبانیت آمپرم فکر کنم هزار رو رد کرده بود. میاد واسه ما فیلم بازی می کنه. من نمی دونم راجع به ما چی فکر می کنه. خوبه که همه پیش فاکتور ها رو من صادر می کنم و همه حواله ارزا دست منه. اونوقت هی می ناله. درآمد شرکت در عرض دوسال شاید چند صد برابر شده .

خجالت نمی کشه نفری یه ربع سکه داده. هر سال که درآمد شرکت بیشتر می شه خسیس تر می شه. واقعا دلم می خواست بکوبم تو سرش.

دوشنبه ساعت ۳ رسیدم مطب خانوم دکتر . شماره پرونده ام یادم نبود منشیه می گه بشین هر وقت سرم خلوت شد دنبالش می گردم. من هم فکر کردم مثلا ۱۰ دقیقه دیگه . هر چی نشستم دیدم آدمای جدید میان و من همینطور باید منتظر بشم سر خانوم خلوت بشه. گفتم پس نوبت من چی می شه. هر چی آدما احساس کمبود بیشتری داشته باشن بیشعور تر می شن و گستاخ تر. می گه شما شماره پرونده نداری باید بشینی تا من سرم خلوت بشه. گفتم شاید تا شب سرت خلوت نشد من هم باید کنار دست تو بشینم .چپ چپ من و نگاه کرد و گفت: بیا این دفتر رو بگیر تو قسمت میم دنبال اسمت بگرد. من هم خیلی سریع پیدا کردم . باورش نمی شد. گفت خوب بگرد. گفتم چی و خوب بگردم می گم پیدا کردم. مجبور شد پرونده ام و در آورد.

تا ساعت ۴ همینطور نشستم. هر کی می اومد می گفت برو تو. ما هم که آدم نبودیم اونجا. بعد رفتم خونه مامانم اینا.براش پارچه خریده بودم. پارچه اش به نظرم خیلی خوشگله هم برای مامانم هم برای مامان پترس. شام هم من درست کردم. اما کاش درست نمی کردم. نوع برنجی که ما استفاده می کنیم فرق داره و من هم فکر کردم می تونم هر برنجی رو درست کنم. قیمه درست کردم بابرنج شفته. یه مدل ژله بستنی یاد گرفته بودم که اون رو هم درست کردم به نظرم خیلی خوشگل شده بود در ضمن خیلی هم ساده است.

پترس هم شب اومد با یه دسته گل. طبق معمول حالش خوب نبود و کسل یه گوشه نشسته بود. ساعت ۱۲ رفتیم خونمون. البت ساعت یک رسیدیم. نزدیک خونه مامانم اینا دارن یه مجتمع فرهنگی تفریحی ... کوفت و زهرمار می سازن. میلگرد آورده بودن خالی کنن اونوقت صف طویلی از ماشین پشت سرشون.

صبح می خواستم بخوابم دیرتر بیام شرکت اما پترس موبایلش و رو ساعت ۸ گذاشته بود من هم که تقی به توقی می خوره بیدار می شم. رفتم دوش گرفتم بعد هم ساعت ۹ شرکت بودم.

دیروز هم با دوستم رفتیم خونه ما تاساعت ۷:۱۵ بودیم و یه کم فیلم نامزدیمون رو نگاه کردیم و بعد هم من رفتم خونه مادر شوهر. یه جعبه شیرینی هم خریدم. به موقع رسیدم. یه عروس دیگه اش اومده بود دیدنش و قبل از رسیدن من رفته بود. اصلا حوصله اش رو ندارم.

دیشب هم تا ۱۲:۳۰ اونجا بودیم. کلا دیروز حوصله نداشتم. از صبح که بیدار شدم کلافه بودم نمی دونم چرا. ذهنم آشفته بود. شب موقع برگشتن پترس گفت: چرا ساکتی؟ حوصله حرف زدن نداشتم. گفتم نه خوابم میاد. خلاصه کلی حرف زد هی دستم و گرفت اما ...

رسیدیم خونه و کلی بغلم کرد و گفت: کادو روز زن یادم نرفته ها یه وقت به خاطر این ناراحت نباشی. هفته دیگه برات می خرم چون می خوام یه کادو قلنبه برات بخرم. امامشکل من کادو روز زن نبود . کلا خسته ام اما نمی دونم از چی. دقت کردم چند وقت می شه که اصلا از ته دل شاد نیستم.

پترس می گه تو همیشه باید شاد باشی تا به من روحیه بدی. گفتم من هم آدمم دیگه کلافه می شم بی حوصله می شم. می گه: پس اونوقت کی هوای من و داشته باشه. با اینکه سعی می کرد آرومم کنه اما انگار نه انگار خیلی بغض داشتم. دلم میخواست زودتر برم بخوابم.

خسته ام حتی حوصله خودم رو هم ندارم. کلافه ام انگار یه چیزی گم کردم اما چی نمی دونم.