هرکجا هستم باشم آسمان مال من است
شنبه 8 تیر ماه سال 1387
شنبه

بعد از مدتها بالاخره این مقنعه رو شستم. فکر کنم حدودا یه دوکلیویی وزنش کم شد. دیگه رو سرم داشت سنگینی می کرد. نمی دونم چرا هیچ وقت این مقنعه در برنامه شستشو قرار نمی گیره. الان احساس می کنم رو سرم چیزی نیست.

بعضی وقتا به شکل مقنعه که فکر می کنم واینکه از یه تیکه صورت زده بیرون چقدر احساس چندش می کنم. اصلا این ظاهر مسخره رو که ابداع کرده؟؟؟!!!!

روز پنجشنبه اومدن شرکت رو سمپاشی کردن ما هم الان عین سوسکای سم خورده اینجا ولو شدیم. یه کم دل پیچه و یه کم سردرد از عوارض استشمام این بوی جالب می باشد.

ما هنوز حقوق نگرفتیم اصلا ما پول لازم نداریم که.

سر سوزن پس انداز داشتیم که در عرض این هفت هشت رو به پایان رسیده تازه روز پدر در پیش و کلی باید پیاده بشم.

چون روز دوشنبه خونه مامانم اینا بودم و روز سه شنبه خونه مادر شوهر بنابراین پترس فرصت نکرد که برای من حتی یه شاخه گل بخره. روز چهارشنبه که از کلاس اومدم ظرفا رو شستم و دیگه به فکر شام نبودم یعنی بی خیال شام شدم. کوزت که نیستم همش در حال بدو بدو باشم. چای رو آماده کردم و طبق عادت دیرینه دراز به دراز روبروی تلویزیون قرار گرفتم.

داشتم سریال کارآگاه رو میدیم که پتی اومد. برام شیرینی و گل خریده بود با وعده مجدد کادو در هفته آینده . یه شیرینی جدید خریده بود که خیلی خوشمزه بود. وگل مریم که عاشقم این گلم.

روز پنجشنبه هم قرار بود بریم بیرون من که اصلا حرفشم نزدم چون هنوز بی حوصله بودم. اون هم حرفی نزد و عصری رفتیم خونه مادر شوهر. ساعت ۱ شب برگشتیم و در راه مجددا بی محلی کردیم و در منزل هم تحویل نگرفتیم و بالاخره پترس گفت: مثل این که باید یه چند روز از هم دور باشیم تو دلم گفتم خدا از آقایی کمت نکنه مرد! 

من هم راضیم. پس کی؟ از قدیم گفتن دوری و دوستی. 

هر چند که می دونم اصلا تحمل دوریش و ندارم اما چون کلا سعیم بر این است که به کسی و به چیزی زیاد وابسته نباشم در راستای این اهداف فکر خوبیست و کاملا موافقم.

واقعا لازم که هر از گاهی یکیمون بریم البته من ترجیح میدم اونی که میره من باشم.(از نظر روانشناسی هم شیوه مورد قبولیه) دلم یه مسافرت مجردی میخواد با دوستام. باید یه برنامه ریزی کنم.

دیروز هم رفتم خونه مامانم اینا و اون فلاسکی رو که دیده بودم و خریدم به قول پترس که میگه حالا آروم شدی خریدیش . الان آرومم. فلاسک قبلی رو تمیز کردم و گذاشتم تو جعبه اش. یه پتو مسافرتی دیگه هم خریدم. سورمه ای و سفید.

امروز هم کلاس دارم و هیچ کاری نکردم. بعد از کلاس تازه میخوام برم پارچه بخرم . اینبار برای خواهریم میخوام بدوزم.

دیشب دیر خوابیدم. الان بد جور لهم. دنبال یه غلتک میگردم که بیاد از روم رد بشه بلکه خستگیم در بره. کلا یا خوابم میاد یا خسته ام از این دو حالت خارج نیست.

اضافه شده در روز یکشنبه نهم تیرماه سال یکهزار وسیصد و هشتاد و هفت ساعت: ۱۰:۴۹

پتو مسافرتی رو برای مسافرت نخریدم. زمستونا که لازمه موقع دیدن فیلم و اینا یه پتو رو خودم بکشم دیگه پتوهای ضخیم و گنده رو نمیارم.

فلاسک هم خریدم برای اینکه اون قبلی که خریدم خیلی بزرگه و من یه فلاسکی لازم داشتم که هر شب توش چایی بریزم هی نرم آشپزخونه بیام برای دوتا استکان چای. گات ایت؟