هرکجا هستم باشم آسمان مال من است
سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387
آنچه دیروز گذشت

دیروز فوق العاده خوابم می اومد. با هر بدبختی که بود تا ساعت ۵ شرکت بودم و بعد هم رفتم خونه. اول برنج خیس کردم بعد هم یه بسته مرغ بیرون گذاشتم.

بلافاصله رفتم سراغ خیاطی. الگو دامن ترک برش دار و که هنوز تموم نشده بود تموم کردم و در این فاصله دوبار هم به مربیمون زنگ زد. نه که می خوام برای خواهری بدوزم و یه پارچه خوب براش گرفتم دیگه باید خیلی دقت کنم.

اما هر کاری کردم نتونستم ببرم. موقعی که پارچه رو خریدم فروشنده گفت : همین دو متر و نیم مونده باید همه رو ببری. می تونی یه دامن و یه پیرهن بدوزی. اما دیروز که الگو رو انداختم رو پارچه به اندازه یه پیرهن نمی موند تصمیم گرفتم که نبرم شاید جایی رو اشتباه می کردم.

یه دامن دیگه رو برداشتم که کامل کنم اما چرخم بد دوخت مشغول شکافتن بودم که دوستم اومد. قرار داشتیم بریم بیرون. ساعت ۷ رفتیم . اول رفتیم یه جا کفشی دیدیم ، دوستم می خواست برای خواهرش بخره . انتخاب کردیم و قرار شد وقتی برگشتیم بیریم پولش و بدیم بعد همینطور پیاده رفتیم و رفتیم تابالاخره رسیدیم به پارک.

اول از همه یه بلال خریدیم. خیلی گرسنم بود چون تصمیم داشتم که رژیم و شروع کنم گفتم به جای شام. یه کم توی چمنا نشستیم بعد دوستم هوس نوشیدنی کرد اما من هوس آش رشته. طاقت نیاوردم و آش رشته هم خوردمممممم.

سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه ما. نزدیکای خونه پیاده شدیم. یه مغازه تازه باز شده و لیوانای خوشگل و ظرف میوه های فانتزی و ... داره. خرید کردیم و اومدیم بیرون بعد هم رفتیم مغازه ای جاکفشی رو دیده بودیم . دوستم و سپرده به آقاهه و رفتم خونه.

از سر کوچه که پیچیدم دیدم پترس داره در و باز می کنه . تا من و دید گفت: کجایی؟ گفتم بیرون، من که گفته بودم میرم بیرون. گفت؛ آره گفته بودی اما نگفته بودی ۹ شب میای خونه. 

وقتی رفتیم خونه بدون هیچ حرفی اومد تو آشپزخونه شروع کرد به شستن ظرفا. گفتم حالت خوبه. گفت از این به بعد میری بیرون دیر می شه به من زنگ بزن . گفتم چشم. گفت چقدر هم که تو می گی چشم عمل می کنی. ما اینیم داداچ.

خولاصه ظرفا رو شست و من هم چایی رو حاضر کردم و مرغ رو هم انداختیم تو آب و رفتیم نشستیم.

به دور از چشم پترس برنج رو هم آماده کردم. این روزا خیلی فکرش مشغوله. اما چاره چیه همه درگیرن. سر شام رو نکردم که چیزی خوردم هی بازی بازی کردم و بالاخره صدای پترس خان ما درآمد: چرا شام نمی خوری؟ گفتم گرسنه ام نیست بعدش هم شب دیگه برنج نمی خورم.

این بود آنچه که دیروز گذشت.