<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[برتر از پرواز]]></title>
		<link>http://hadisetanhaee.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[هرکجا هستم باشم آسمان مال من است]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند...]]></title>
					<link>http://hadisetanhaee.blogsky.com/1387/05/30/post-97/</link>
					<description><![CDATA[<p>وقتی خسته ای چقدر تنهایی مزه میده مثل دیروز. وقتی رسیدم خونه از اینکه تنها هستم و سر و صدایی نیست و مزاحمی تو خونه نیست چقدر حس خوبی پیدا کردم. یه آرامش خاصی داشتم.</p><p>تو این سکوت می شه افکار پریشون رو که هر روز هم حجمش بیشتر از روز قبل می شه دسته بندی کرد و یه نظم داد که وقتی داری فکر میکنی همه باهم هجوم نیارن و یکی یکی ذهنت رو درگیر کنن.</p><p>این همه خستگی فکر کنم دلیلش کم خونی باشه&nbsp;،باید برم دکتر. آخه آدم از کی بناله. چند وقت پیش رفتم دکتر همه حالتهایی رو که دارم براش گفتم انگار هول بود که کر کره رو بکشه و بره . می گه چیزیت نیست گفتم یه آزمایشی کوفتی ... نه که نه .</p><p></p><p></p><p></p><p>معمولا بعدازظهرها چند ساعتی تنها هستم و این یه فرصتیه تا به آرامش نسبی برسم. خوشحالم از اینکه دور و برم هیچ فامیلی و قوم و خویشی نیست تا یه دفه سورپریزم کنن .</p><p></p><p>دوباره یه روز باید وقت بذارم و خونه رو مرتب کنم . همه چی نامرتب وکثیف شده.</p><p></p><p></p><p>و اینکه هیچ می دونید در سی سال گذشته ما به اندازه صد سال پیشرفت کردیم!!! می بینید برخلاف گذشته واقعیت همیشه هم تلخ نیست.</p><p></p><p></p><p>چه اوضاع آشفته ایه. سگ صاحبشو نمی شناسه. </p><p></p><p></p><p>واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند</p><p>چون به خلوت می روند آن کار دیگر می‌کنند</p><p></p><p></p><p>یه حسیه به اسم تنفر که اگه پیش بیاد نمی شه کاریش کرد و من سخت گرفتار این حسم از&nbsp;دست این&nbsp;آقایون.</p><p></p><p>کاش برای چند ساعت این مرزها باز بود تا هرجا که میخواستیم می رفتیم. اونوقت بود که من لحظه ای درنگ نمی کردم.</p><p></p><p>&quot;دل من گرفته زینجا,<br />هوس سفر نداری<br />ز غبار این بیابان؟&quot;</p><p>-&nbsp;همه آرزویم اما<br />چه کنم که بسته پایم...&quot;<br /><br />-&quot;‌به کجا چنین شتابان؟&quot;<br />-&quot;به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم...&quot;</p><p></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 20 Aug 2008 10:47:40 GMT</pubDate>
					<comments>http://hadisetanhaee.blogsky.com/Comments.bs?PostID=97</comments>
          <guid>http://hadisetanhaee.blogsky.com/1387/05/30/post-97/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[زندگی جاریست]]></title>
					<link>http://hadisetanhaee.blogsky.com/1387/05/29/post-96/</link>
					<description><![CDATA[<p>روزها یکی بعد از دیگری در حال گذر هستند و من هم همچنان مشغول کار و زندگی. چیزی عوض نشده .یه روز پرم از حس زندگی و یه روز حتی حوصله خودم رو هم ندارم.</p><p>همچنان کلاس خیاطی رو دارم ادامه میدم و از اینکه به سرم نمیزنه رهاش کنم متعجبم. ته ته دلم همیشه منتظر یه اتفاق خیلی بزرگ وخیلی قشنگم اما نمیدونم کی این اتفاق می افته یا اصلا قراره&nbsp;که اتفاقی رخ بده یا نه&nbsp;، هر چی هست یه انگیزه ایه برای ادامه و خسته نشدن. </p><p></p><p>چرا همدل آپ نمی کنه؟؟؟ </p><p></p><p>الان فال گرفتم این شد:</p><p></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">اگر آن طایر قدسی ز درم باز آید<span>&nbsp;</span>عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">دارم امید برین اشک چو باران که دگر</span><span dir="ltr" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><span>&nbsp;</span></span><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma"><span>&nbsp;</span>برق دولت که برفت از نظرم باز آید</span></p><p></p><p></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 19 Aug 2008 11:33:02 GMT</pubDate>
					<comments>http://hadisetanhaee.blogsky.com/Comments.bs?PostID=96</comments>
          <guid>http://hadisetanhaee.blogsky.com/1387/05/29/post-96/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[شروع دوباره]]></title>
					<link>http://hadisetanhaee.blogsky.com/1387/05/26/post-95/</link>
					<description><![CDATA[<p>بعد از اینکه تصمیم گرفتم روزمرگیها رو ننویسم،چون از این کار خیلی خیلی خیلی خسته شده بودم،&nbsp;دوتا وبلاگ دیگه&nbsp;درست کردم&nbsp;اما&nbsp;هیچ کدوم راضیم نکردند مجبور شدم حذفشون کنم ولی هیچ وقت دلم نیومد این وبلاگ روحذف کنم . یه جورایی دوسش دارم .حالا چرا ؟ نمی دونم.</p><p>خیلی دلم میخواست یه وبلاگ داستان نویسی راه بندازم اما دیدم فعلا موقع اش نیست چون اصلا تمرکز ندارم.</p><p>به این نوع نوشتن عادت کردم از قدیم هم گفتن ترک عادت موجب مرض است. </p><p></p><p>شاید یکی از دلایلی که به این وبلاگ اینقدر علاقه دارم و با وجود همه دمدمی مزاجی حذفش نکردم اینه که تو همین وبلاگ چند تا دوست خیلی خوب پیدا کردم و گاهی که خیلی کلافه و دلگیر بودم نوشته های شما آرومم کرده .</p><p></p><p></p><p>دوباره می نویسم و دوباره منتظر کامنت شما دوستای خوبم هستم .</p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 16 Aug 2008 10:44:09 GMT</pubDate>
					<comments>http://hadisetanhaee.blogsky.com/Comments.bs?PostID=95</comments>
          <guid>http://hadisetanhaee.blogsky.com/1387/05/26/post-95/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بخونید نگید زیاده]]></title>
					<link>http://hadisetanhaee.blogsky.com/1387/04/15/post-94/</link>
					<description><![CDATA[<P>با عرض سلام</P>
<P>از سه شنبه می نویسم که چیزی این بین از قلم نیفتاده باشه. <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/09.gif">سه شنبه که رفتم خونه هیچ کار هیچ کار نکردم و دراز به دراز پای تلویزیون افتادم .<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/19.gif"> از اینکه مدتها بود همه اش درگیر بودم و کار داشتم حسابی کلافه شده بودم و دلم نمی خواست کار ی کنم .خیلی مزه داد. شب یادم نمیاد شام چی خوردیم فقط می دونم که آشپزی نکردم.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif"></P>
<P>چهارشنبه ساعت یک ربع به سه مرخصی گرفتم و رفتم خونه یه کم بی حال بودم. تند و تند وسایلم و جمع کردم که برم کلاس گوشیم زنگ خورد مادر شوهر بید گفت من فردا میرم شهرستان (نزدیک تهرانه، عروسی بچه برادرش) شما اگه دوست داشتید امشب بیاید خونه ما. من هم گفتم کلاس دارم و... خلاصه&nbsp;از ایشون اصرار و ازما انکار&nbsp;بالاخره کوتاه اومد و بی خیال ما شد.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"> رفتم کلاس زود رسیدم. پارچه دامن و پهن کردم و الگو ها رو چیدم روش و منتظر خانم معلم که ببینم مشکلی نداره ببرمش. خوب شد تو خونه این کار و نکردم فقط قسمت جلو دامن رو چین داده بودم و پشت دامن و فراموش کرده بودم.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif"> بالاخره پارچه بریده شد.بچه های کلاس هم من و کشتن اینقدر تیکه انداختن.&nbsp;حالا می خواد یه دامن برای خواهرش بدوزه خودش و داره می کشه و ...<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/24.gif"></P>
<P>&nbsp;خانم معلم ما نسیه ای کار می کنه. یه دقیقه تو کلاس ۶۰ دقیقه بیرون کلاس. بالاخره الگو جلو شلوار رو در واپسین لحظات کلاس درس داد.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/10.gif"></P>
<P>حالم هی بدتر می شد. رفتم خونه و طبق معمول باز شام درست نکردم. یه بسته گوشت چرخ کرده گذاشتم بیرون چای حاضر کردم و مشغول دیدن سریال. یه مدتی بود داشتم به آشپزی علاقمند می شدم ها دوباره رجوع کردم به اصالتم.</P>
<P>&nbsp;از کلاس که اومدم برای روز پنجشنبه مرخصی گرفتم . کلا ۵ شنبه رو همه بچه مرخصی بودن <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/27.gif">کاملا می دونستم حالت تهوع و بدن دردم از خستگیه. تا ساعت ۱۰ صبح خوابیدم. بیدار که شدم ظرفا رو شستم پترس بیدار شد کار بانکی داشت سریع رفت بیرون. پترس که رفت اول از همه فیلم بچه های ابدی رو دیدم و کلی گریه کردم.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/01.gif"> خیلی زیاد دیگه هم بند نمی اومد گریم که.</P>
<P>یه کم که آروم شدم زنگ زدم به پترس. دوباره گریه کردم. ترسیده بود می گه چی شده با حالت گریه گفتم فیلم بچه های ابدی رو دیدم ... گفت بمیرم برای دخترم که اینقدر حساسه . وقتی تنهایی می شینی فیلم می بینی حقته . وقتی همه بغضم خالی شد آروم شدم خداحافظی کردم و&nbsp;&nbsp;یه کم خونه رو مرتب کردم و لباسایی که هفته پیش شسته بودم و جمع نکرده بودم و جمع کردم و یکسری لباس جدید شستم و موهام و رنگ کردم ناخن لاک زدیم و از این کارا بعد هم ساعت ۴:۱۵ پترس اومد دنبالم رفتیم خونه مامانم اینا. البت طبق معمول پترس من و رسوند خودش رفت که شب برگرده.پنج شنبه خواستگار رسمی خواهری بود چون شلوغ پلوغ بود دیگه پترس گفت نمیام و منم گیر ندادم گفتم هر جور راحتی. حالا مراسم خواستگاری و مفصل توضیح میدم چون جریان داره.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/11.gif"></P>
<P>روز جمعه هم ساعت ۱۱:۳۰ بیدار شدم و دو مدل غذا درست کردم. ماکارونی و باقالی پلو.</P>
<P>به من می گه قاطی داری تو این گرما آشپزی می کنی و هم زمان دو مدل غذا درست می کنی؟ یعنی من قاطی دارم آیا؟ خوب سو تغذیه می گیرم بابا جون</P>
<P>&nbsp;ساعت ۴:۰۳۰ نهار خوردیم و دیگه شب از شام خبری نبود. </P>
<P>ازعصر هی می گفت خیلی هوس شیرینی کردم حالا شب میریم بیرون می گیریم. نیم ساعت بعد دوباره همین جمله. ساعت ۸ شب بود گفتم خودم میرم . می گه نه راضی به زحمت تو نیستم... یعنی دمت گرم برو. <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/20.gif"></P>
<P>&nbsp;رفتم برای پترس شیرینی و سیگار خریدم و ۵۰۰ تومن هزینه ایاب ذهاب هم بهم داد. <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/23.gif">برا اینکه حالی به ما داده باشه تا من برم و بیام چایی تازه آماده کرده بود. می گه تو که چایی تازه دم نمیدی خودم آماده کردم.من هم گفتم آیا نسبتی با گربه دارید آیا؟<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/09.gif"></P>
<P>وقتی خونه می شینه ها انگار زیرش چسب ریختن دیگه نمی تونه بلند بشه. نمی دونم چه جوری طاقت میاره این همه ساعت یه مدل می شینه و تکون هم نمی خوره. گاهی وقتا می گه نمی دونم چرا پام خواب میره. گفتم اگه من به جای تو بودم که کل بدنم خواب میرفت بیدار هم نمی شد یه تکون به خودت بده دیگه.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/44.gif"></P>
<P>یه نکته جالب در مورد پترس بگم:‌وقتی چیزی میریزه زمین مثلا چای یا شربت یا آب ... طلبکار می شه . دیروز گفتم خوشم میاد خیلی پر رویی آخر اعتماد به نفس هم هستی تو خرابکاری می کنی از بقیه طلبکار می شه دست و پا چلفتی!!!<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"></P>
<P>خنده اش گرفت هیچی نگفت. گفتم یادم باشه چیزی ریختم زمین حال تو رو بگیرم .</P>
<P>دیشب فیلم مشق شب کیارستمی رو دیدیم خیلی خیلی جالب بود.</P>
<P>دیروز روز خوبی بود. کنار هم بودیم و من خیاطی کردم و پترس هم مشغول کار خودش بود.گاهی هم من و اذیت می کرد هی گازم می گرفت. <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/04.gif"></P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 5 Jul 2008 12:40:25 GMT</pubDate>
					<comments>http://hadisetanhaee.blogsky.com/Comments.bs?PostID=94</comments>
          <guid>http://hadisetanhaee.blogsky.com/1387/04/15/post-94/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[آنچه دیروز گذشت]]></title>
					<link>http://hadisetanhaee.blogsky.com/1387/04/11/post-93/</link>
					<description><![CDATA[<P>دیروز فوق العاده خوابم می اومد. <IMG height=19 src="http://www.pic4ever.com/images/292.gif" width=19 border=0>با هر بدبختی که بود تا ساعت ۵ شرکت بودم و بعد هم رفتم خونه. اول برنج خیس کردم بعد هم یه بسته مرغ بیرون گذاشتم.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/19.gif"></P>
<P>بلافاصله رفتم سراغ خیاطی. الگو دامن ترک برش دار و که هنوز تموم نشده بود تموم کردم و در این فاصله دوبار هم به مربیمون زنگ زد. نه که می خوام برای خواهری بدوزم و یه پارچه خوب براش گرفتم دیگه باید خیلی دقت کنم.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif"></P>
<P>اما هر کاری کردم نتونستم ببرم. موقعی که پارچه رو خریدم فروشنده گفت : همین دو متر و نیم مونده باید همه رو ببری. می تونی یه دامن و یه پیرهن بدوزی. اما دیروز که الگو رو انداختم رو پارچه به اندازه یه پیرهن نمی موند تصمیم گرفتم که نبرم شاید جایی رو اشتباه می کردم.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/11.gif"></P>
<P>یه دامن دیگه رو برداشتم که کامل کنم اما چرخم بد دوخت مشغول شکافتن بودم که&nbsp;دوستم اومد. قرار داشتیم&nbsp;بریم بیرون. ساعت ۷ رفتیم . اول رفتیم یه جا کفشی دیدیم ، دوستم می خواست برای خواهرش بخره . انتخاب کردیم و قرار شد وقتی برگشتیم بیریم پولش و بدیم بعد همینطور پیاده رفتیم و رفتیم تابالاخره رسیدیم به پارک. <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/27.gif"></P>
<P>اول از همه یه بلال خریدیم. خیلی گرسنم بود&nbsp;چون تصمیم داشتم که رژیم و شروع کنم گفتم به جای شام. یه کم توی چمنا نشستیم بعد دوستم هوس نوشیدنی کرد اما من هوس آش رشته. طاقت نیاوردم و آش رشته هم خوردمممممم.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif"></P>
<P>سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه ما. نزدیکای خونه پیاده شدیم. یه مغازه تازه باز شده و لیوانای خوشگل و ظرف میوه های فانتزی و ... داره. خرید کردیم و اومدیم بیرون بعد هم رفتیم مغازه ای جاکفشی رو دیده بودیم . دوستم و سپرده به آقاهه و رفتم خونه.</P>
<P>از سر کوچه که پیچیدم دیدم پترس داره در و باز می کنه . تا من و دید گفت: کجایی؟ گفتم بیرون، من که گفته بودم میرم بیرون. گفت؛ آره گفته بودی اما نگفته بودی ۹ شب میای خونه.&nbsp;<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"></P>
<P>وقتی رفتیم خونه بدون هیچ حرفی اومد تو آشپزخونه شروع کرد به شستن ظرفا.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/04.gif"><IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/04.gif"><IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/28.gif"> گفتم حالت خوبه.&nbsp;گفت از این به بعد میری بیرون دیر می شه&nbsp;به من زنگ بزن .&nbsp;گفتم چشم. گفت چقدر هم که تو می گی چشم عمل می کنی.&nbsp;ما اینیم داداچ.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/20.gif"></P>
<P>خولاصه ظرفا رو شست و من هم چایی رو حاضر کردم و مرغ رو هم انداختیم تو آب و رفتیم نشستیم. <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/24.gif"></P>
<P>به دور از چشم پترس برنج رو هم آماده کردم. این روزا خیلی فکرش مشغوله. اما چاره چیه همه درگیرن. سر شام رو نکردم که چیزی خوردم هی بازی بازی کردم و بالاخره صدای پترس خان ما درآمد: چرا شام نمی خوری؟ گفتم گرسنه ام نیست بعدش هم شب دیگه برنج نمی خورم.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"></P>
<P>این بود آنچه که دیروز گذشت.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/04.gif"></P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 1 Jul 2008 09:57:22 GMT</pubDate>
					<comments>http://hadisetanhaee.blogsky.com/Comments.bs?PostID=93</comments>
          <guid>http://hadisetanhaee.blogsky.com/1387/04/11/post-93/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
